هدایت شده از عکسنوشته فرهنگ و حجاب
6.37M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
استاد رائفی پور : طرفدار اصلی بی حجابی آقایان هستند.
بی حجابی خانمها به نفع چه کسانی است ؟
#حجاب
🌸 @AXNEVESHTEHEJAB
هدایت شده از عکسنوشته فرهنگ و حجاب
حکایت خوش آوای عاشقی دهها فرشته صبوری است که در هجوم هیچ هیاهویی گم و بی اثر نمی شوند و تا همیشه، زیباترین نشان ارزشهای زن نجیب و شریف ایران زمین را به همگان یادآوری می کنند.
#حجاب
🌸 @AXNEVESHTEHEJAB
💢 سرگذشت #سیب_زمینی در دولت روحانی
🔹آذرماه ۱۳۹۴| ۱۷۰۰ تن سیب زمینی برای تنظیم بازار و بالا نگه داشتن #قیمت، دفن شد!
🔹تیرماه ۱۳۹۷| ۸۰/۰۰ تن سیب زمینی به خاطر نبود #خریدار در یک قدمی دفن!
🔹تیرماه ۱۳۹۸| سیب زمینی در بعضی شهرها #کمیاب و قیمت آن به هر کیلو ۱۵ هزارتومان رسید! چیزی حدود۵۰۰درصدافزایش!!
✍ مردم میپرسند: این اگر #بی_کفایتی رئیس جمهور نیست، پس چیست؟ آیا دولتی که کوچک ترین کفایتی برای #مدیریت کشور را ندارد را باید ۸ سال تحمل کنیم تا با بی کفایتی کلی مشکل برای کشور درست کند؟
4.21M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌹 امام خمینی (ره): خدا با ماست.
امیدوارم که ملت ما توجه پیدا بکند که امروز شیاطین با صورتهای مختلف از خارج و داخل، افتادهاند برای تضعیف روحیه شما.
🇮🇷 @AXNEVESHTESIYASI
895.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 در سال۸۶، ۱۵تفنگدار ارتش انگلیس توسط نیروی دریایی سپاه در آبهای کشورمان بازداشت شدند
در سال ۹۸ انگلیسیها نفتکش حامل نفت ایران را بر روی آب توقیف کردند
روحانی که به قول خودش "زبان دنیا را بلد بود" الان کجاست که بیاید و بگوید دنیا "زبانِ اقتدار" را میفهمد یا "دیپلماسیِ سازش"؟!
💬 علی قلهکی
🇮🇷 @AXNEVESHTESIYASI
‼️ گاف تاریخی خبرنگار رادیو فردا
عکس نماز شب خوندن آقای رئیسی تو حرم حضرت معصومه رو گذاشته و گفته ایشون بخاطر اینکه شبیه رهبر انقلاب بشه عمامه مشکی میبنده و قنوت یک دستی میگیره! 😕
احمق نه میدونه نماز شب قنوتش یک دستیه، نه میدونه عمامه همه سادات مشکیه! 😂
بماند که خود رهبر انقلاب با وجود جانبازی تو نمازای واجب دو دستی قنوت میگیرن...
#سیرک_اپوزیسیون
🇮🇷 @AXNEVESHTESIYASI
هدایت شده از طرفدار رائفی پور
" بفهم نداری "
استاد #رائفی_پور : (۱۳)
بدبخت بفهم نداری؛بیچاره بفهم نداری؛قوم موسی فهمید نداره!
چون موسی رو فیزیکی میدید و از دستش داد پس فهمید نداره؛من و تو نمی فهمیم؛امام زمان نیست مگه چیه؟
درسمو که دارم میخونم؛دانشگامم قبول میشم؛ازودواجم هم که میکنم یه شغل خوبم پیدا میکنم فلان جا؛بود و نبودش برات چه فرقی میکنه؟
نمی فهمی نداری در بدترین عذاب الهی ما داریم به سر می بریم
اون روز آقا میاد که بفهمی امام زمان پرادو نیست؛رشته تحصیلی نیست؛زن بچه خونه نیست؛تو زیارت کبیره چی میگی؟
خانوادم پولم بچم همه چیم فدای تو!
#استاد_رائفی_پور
#طرفدار_رائفی_پور 👇
اینستاگرام:
https://instagram.com/raefipour_tarafdar?igshid=1wkgo0y0542nq
تلگرام:
https://t.me/joinchat/AAAAAEfXg0cbvTz1EUpUMQ
ایتا:
http://eitaa.com/joinchat/1010237458Cf3644be957
🇮🇷 عکسنوشتہسیاسی 🇮🇷
🔴قسمت دوم ⏪بازخوانی گزارش ویژه از مبادله یک جاسوس ✍جیسون سوژه داستان شد جیسون رضاییان، روزنامهنگ
🔴قسمت سوم
⏪بازخوانی یک گزارش ویژه از مبادله یک جاسوس
🔺درخواست لغو تحریم بانک سپه
سفیر سوئیس در تهران خود را به مهرآباد رسانده و برنامههایی دارد. جولیو هاس خود را به کنار جیسون رضاییان میکشاند و از او میخواهد همسر و مادر خودش را هم از ایران خارج کند. جیسون تابعیت آمریکایی دارد و خروجش از ایران و ورودش به آمریکا آسان است، اما همسر او تابعیت ایرانی دارد و خروج او پیچیدگیهای خاص خودش را دارد. اساساً حضور یگانه صالحی و مری رضاییان در برنامه پروازی جت ایرفورس سوئیسی نیست. جولیو هاس سفیر سوئیس با یگانه صالحی و مری رضاییان صحبت کرده و آنها را مجاب میکند حتماً با پرواز سوئیسی از ایران خارج شوند. هاس دوباره به سمت جیسون برمیگردد، جوانی که در کنار جیسون حضور دارد متوجه تحرکات مشکوک هاس شده و این بار ضمن یادآوری تعهد وی برای دیدار جیسون، مانع از گفتوگوی وی با جیسون میشود و او را به بیرون هدایت میکند. هاس ناراحت از این ماجرا فرودگاه را ترک میکند. او که مأمور پیگیری این ماجراست آخرین اخبار تبادل را به رسانههای آمریکایی میدهد و آنها نیز در ساعات پایانی شب خبر را منتشر میکنند.
انتظار محکومان امنیتی آمریکا برای پرواز طولانی شده است. انگار در سوئیس مشکلی برای بارگیری پولها رخ داده است. روز به پایان رسیده و پروازی انجام نشده است. «در کاخ سفید چه میگذرد؟» این سوالی است که از ذهن زندانیان مستقر در فرودگاه مهرآباد عبور میکند. مقامات ایران بعد از بررسی جوانب موضوع اجازه خروج یگانه صالحی را هم به وی دادهاند. او به منزل خود میرود تا آماده پرواز شود. 5 صبح روز بعد (27 دیماه) جیسون رضاییان به پاویون فرودگاه مهرآباد منتقل میشود.
همسر جیسون حوالی ظهر، دوباره به فرودگاه برمیگردد اما هنوز از پرواز خبری نیست، در واقع هنوز از انتقال پولهای ایران خبری نیست. جوان همچنان گوش به زنگ منتظر شنیدن خبر بارگیری هواپیمایی است که در فرودگاه سوئیس نشسته است. بامداد، ظریف و موگرینی بیانیه اجرای برجام را قرائت کردهاند. برجام وارد مرحله اجرا شده است. اما جریان مذاکرات برای انتقال زندانیان هنوز قطع نشده و وارد مرحله جدیدی شده است.
در شورای امنیت سازمان ملل مذاکراتی به عنوان ضمیمه تبادل، برای خارج کردن بانک سپه از دایره تحریمها در حال انجام است. تحریم بانک سپه جزو تحریمهای غیرهستهای است و عملاً این بانک با اجرای برجام هم از دایره تحریمها خارج نخواهد شد. اوباما سخنرانی خود را درباره برجام انجام داده و از آزادی جیسون رضاییان به عنوان یک پیروزی یاد کرده است. جان کری وزیر امور خارجه آمریکا هم همزمان اعلام کرده که آمریکا 400 میلیون دلار بدهی و 3/1 میلیارد دلار سود این پول را پرداخته است. این پول بخشی از همان پولی است که 35 سال پیش باید طبق بیانیه الجزایر به ایران بازگردانده میشد.
پاسدار جوانی که مسوولیت حفاظت از جیسون و بقیه زندانیان را بر عهده دارد پشت تلفن خواسته میشود. از او خواسته میشود زندانیان را سوار جت ایرفورس سوئیسی کند. اجازه نمیدهد، تضمین میخواهد؛ دستور یک کلام است: مبادله وقتی انجام میشود که خبر پرواز هواپیمای حامل پولها از فرودگاه سوئیس مخابره شود. فشار فایدهای ندارد. حرف، یک حرف است. آمریکاییها مجوز خروج بانک سپه از فهرست تحریمها را از شورای امنیت دریافت میکنند. خبر به جوان مخابره میشود: هواپیما بارگیری کرده و آماده پرواز است.
پروازها در مهرآباد و فرودگاه سوئیس همزمان انجام خواهد شد. جیسون و همراهانش ساعت 30/13 روز 27 دیماه به سمت هواپیما هدایت میشوند. جیسون رضاییان، همسرش یگانه صالحی، مادرش مری رضاییان، امیر میرزای حکمتی و سعید عابدینی سوار جت سوئیسی میشوند. نصرتالله خسروی در ایران میماند. سفیر سوئیس پای پرواز ایستاده و آخرین نظارتها را بر پرواز انجام میدهد. هواپیمای حامل پولها در باند فرودگاه سوئیس به حرکت درآمده؛ جت سوئیسی در مهرآباد اجازه حرکت دریافت میکند. هواپیما از فرودگاه سوئیس تیکآف میکند، ایرفورس سوئیسی در مهرآباد ساعت 15 روز 27 دیماه سال 94 با 6 مسافر تیکآف میکند.
🔺بازگشت جیسون
جیسون این روزها دوباره بازگشته است. او و همسرش مهمانان ویژه مراسم شامی بودند که رییسجمهور آمریکا 12 اردیبهشتماه ترتیب داده بود. جیسون جاسوس آمریکایی که بعد از آزادیاش از ایران گفته بود فعلاً قصد دارد جنگ ستارگان ببیند و نسخههای جدید بازی کامپیوتری جنگجویان را بازی کند، این روزها اکانت توئیتر خود را فعال کرده و از کمال فروغی جاسوس انگلیسی زندانی در ایران می نویسد .
پایان
🇮🇷 @AXNEVESHTESIYASI
🌷 #رمان_واقعی_نسل_سوخته 🌷
قسمت #هشتاد_و_پنجم
اولین قدم
غیر قابل وصف ترین لحظات عمرم ... رو به پایان بود ...
هوا گرگ و میش بود و خورشید ... آخرین تلاشش رو ... برای پایان دادن به بهترین شب تمام زندگیم ... به کار بسته بود ...
توی حال و هوای خودم بودم که صدای آقا مهدی بلند شد ...
- مهران ...😨
سرم رو بلند کردم ... با چشم های نگران بهم نگاه می کرد... نگاهش از روی من بلند شد و توی دشت چرخید ...
رنگش پریده بود ... و صداش می لرزید ... حس می کردم می تونم از اون فاصله صدای نفس هاش رو بشنوم ...
توی اون گرگ و میش ... به زحمت دیده می شد ...
اما برعکس اون شب تاریک ...
به وضوح #تکه های_استخوان رو می دیدم ... پیکرهایی که خاک و گذر زمان ... قسمت هایی از اونها رو مخفی کرده بود ...
دیگه حس اون شبم ... فراتر از حقیقت بود ...
از خود بی خود شدم ... اولین قدم رو که سمت نزدیک ترین شون برداشتم ... دوباره صدای آقا مهدی بلند شد ... با همه وجود فریاد زد ...
همون جا وایسا ...🗣😰
پای بعدیم بین زمین و آسمان خشک شد ... توی وجودم محشری به پا شده بود ...
از دومین فریاد آقا مهدی ... بقیه هم بیدار شدن ...
آقا رسول مثل فنر از ماشین بیرون پرید ...
چند دقیقه نشستم ... نمی تونستم چشم از #استخوان_شهدا بردارم ...
اشک امانم نمی داد ...😭
صبر کن بیایم سراغت ...
ترس، تمام وجودشون رو پر کرده بود ... علی الخصوص آقا مهدی که دستش امانت بودم ...
از همون مسیری که دیشب اومدم برمی گردم ...
گفتم و اولین قدم👣 رو برداشتم ...
.
ادامه دارد...
🌸نويسنده:سيدطاها ايماني🌸
🌷 #رمان_واقعی_نسل_سوخته 🌷
قسمت #هشتاد_و_ششم
دست های خالی
با هر قدمی که برمی داشتم ...
اونها یک بار، مرگ رو تجربه می کردن ... اما من خیالم #راحت بود ...
اگر قرار به رفتن بود... کسی نمی تونست جلوش رو بگیره ...
اونهایی که دیشب بیدارم کردن و من رو تا اونجا بردن ... و گم شدن و رفتن ما به اون دشت ... هیچ کدوم بی دلیل و حکمت نبود...
چهره آقا رسول از عصبانیت سرخ و برافروخته😡 بود ...
سرم رو انداختم پایین ... هیچ چیزی برای گفتن نداشتم ...
خوب می دونستم از دید اونها ... حسابی گند زدم ... و کاملا به هر دوشون حق می دادم ...
اما احدی دیشب ... و چیزی که بر من گذشته بود رو ... #باور_نمی کرد ...
آقا رسول با عصبانیت بهم نگاه می کرد ... تا اومد چیزی بگه...
آقا مهدی، من رو محکم گرفت توی بغلش ... عمق فاجعه رو ... تازه اونجا بود که درک کردم ... قلبش به حدی تند می زد که حس می کردم ... الان قفسه سینه اش از هم می پاشه ...
تیمم کرد و ایستاد کنار ماشین ... و من سوار شدم ...
آخر بی شعورهایی روانی ...
چند لحظه به صادق نگاه کردم ... و نگاهم برگشت توی دشت ...
ایستاده بودن بیرون و با هم حرف می زدن ... هوا کاملا روشن شده بود ... که آقا مهدی سوار شد ...
_پس شهدا چی؟ ...
نگاهش سنگین توی دشت چرخید ...
_با توجه به شرایط ... ممکنه میدون مین باشه ... هر چند هیچی معلوم نیست ... دست خالی نمیشه بریم جلو ... برای در آوردن پیکرها باید زمین رو بکنیم ... اگر میدون مین〰 باشه ... یعنی زیر این خاک، حسابی آلوده است ... و زنده موندن ما هم تا اینجا معجزه ... نگران نباش ... به بچه های تفحص ... موقعیت اینجا رو خبر میدم ...
آقا رسول از پشت سر، گرا می داد ... و آقا مهدی روی رد چرخ های دیشب ... دنده عقب برمی گشت ...
و من با چشم های خیس از اشک ... محو تصویری بودم که لحظه به لحظه ... محو تر می شد ...😭
.
ادامه دارد...
🌟نويسنده:سيدطاها ايماني🌟
🌷 #رمان_واقعی_نسل_سوخته 🌷
قسمت #هشتاد_و_هفتم
بچه های شناسایی
بهترین سفر عمرم تمام شده بود ...
موقع برگشت، چند ساعتی توی دوکوهه توقف کردیم ...
آقا مهدی هم رفت ... هم اطلاعات اون منطقه رو بده ... و هم از دوستانش ... و #مهمان_نوازی اون شب شون تشکر کنه ... سنگ تمام گذاشته بودن ...
ولی سنگ تمام واقعی ... جای دیگه بود ...
دلم گرفته بود و همین طوری برای خودم راه می رفتم و بین ساختمان ها می چرخیدم ... که سر و کله آقا مهدی پیدا شد ...
بعد از ماجرای اون دشت ... خیلی ازش خجالت می کشیدم ... با خنده😁 و لنگ زنان اومد طرفم ...
_ می دونستم اینجا می تونم پیدات کنم ...
_یه صدام می کردید خودم رو می رسوندم ... گوش هام خیلی تیزه ...😊
_توی اون دشت که چند بار صدات کردم تا فهمیدی ... همچین غرق شده بودی که غریق نجات هم دنبالت می اومد غرق می شد ...😉
_شرمنده ...😔
بیشتر از قبل، شرمنده و خجالت زده شده بودم ...
_شرمنده نباش ... پیاده نشده بودی محال بود شهدا رو ببینم ... توی اون گرگ و میش ... نماز می خوندیم و حرکت می کردیم ... چشمم دنبال تو می گشت که بهشون افتاد ...
و سرش رو انداخت پایین ... به زحمت بغضش رو کنترل می کرد ... با همون حالت ... خندید و زد روی شونه ام ...
_بچه های شناسایی و اطلاعات عملیات ... باید دهن شون قرص باشه ... زیر شکنجه ... سرشونم که بره ... دهن شون باز نمیشه ... حالا که زدی به خط و رفتی شناسایی ... باید راز دار خوبی هم باشی ... و الا تلفات شناسایی رفتن جنابعالی ... میشه سر بریده من توسط والدین گرامی ...😁
خنده ام😄 گرفت ... راه افتادیم سمت ماشین ...
_راستی داشت یادم می رفت ... از چه کسی یاد گرفتی از روی آسمون ... جهت قبله و طلوع رو پیدا کنی؟ ...
نگاهش کردم ... نمی تونستم بگم واقعا اون شب چه خبر بود ... فقط لبخند زدم ...
_بلد نیستم ... فقط یه حس بود ... یه حس که قبله از اون طرفه ...😊
.
.
ادامه دارد...
🌸نويسنده:سيدطاها ايماني🌸
🇮🇷 @AXNEVESHTESIYASI