روز 20 ماه مبارک رمضان نيروها در خط دوم ايستگاه حسينيه منتظر عزيمت به خط اول به منظور شرکت در عمليات بودند و ما آن روز مي بايست تا قبل از نماز مغرب و عشاء نيروها را به خط اول منتقل نمائيم نزديکي هاي ظهر بود که حميد مرا صدا کرد و با هم به کنار بشکه آب رفتيم او گفت بوي عطر عجيبي مي آيد من منظورش را نفهميدم ولي خودش خوب مي دانست که اين شميم دل انگيز بوي بهشت است .
ساعاتي بعد نيروها را سوار کاميون هاي کمپرسي کرده و تعدادي هم در وانت تويوتا مي خواستيم نيروها را به خط اول انتقال دهيم و ما در يک وانت تويوتا نشسته بوديم هنوز حرکت نکرده بوديم به من گفت بيا برويم عقب بنشينيم چون بچه هاي بسيجي عقب وانت نشسته اند درست نيست ما جلو بنشينيم حميد در قسمت عقب وانت روي گلگير سمت راست نشسته بود و قرآن کوچکي در دست داشت و مي خواند ستون کاميون به طرف خط اول حرکت مي کرد و ما تقريبا آخرين ماشين .
نور شديد آفتاب به شيشه کمپرسي ها خورده بود و از انعکاس نور دشمن متوجه حرکت ما شده بود فرمانده عمليات گردان يکي از برادران پاسدار کاشاني بود با موتور سيکلت به ماشين ما آمد و به حميد گفت يکي از کمپرسي ها را زده اند تعدادي مجروح داريم حميد بلافاصله با او رفت و من ديگر آن را نديدم شب شد آتش از زمين و زمان مي باريد بچه ها را از کاميون ها پياده کرديم و خودمان را به خط اول رسانديم و عمليات شروع کرديم از حميد هيچ خبري نبود من دائما از بچه ها سئوال مي کردم حميد را نديده ايد يکي از بچه ها گفت حميد به محض اين که به آن کمپرسي که گلوله داخلش خورده بود رسيد براي نجات مجروحين خواست از لاستيک ماشين بالا برود که همان جا مورد اصابت گلوله مستقيم تانک قرار گرفت و شهيد شد .
پیدا شدن پیکر عارف که به داراب رسید، شایعات خاموش شد. شنیدم که شایعهسازان، خجالت زده شدهاند و آنها که حرفها را اینجا و آنجا با آب و تاب نقل میکردند چند روزی خودشان را مخفی کردهاند!
کمکم کشف راز شد که حمید همان شب که با نیروهای گردانش، سوار کامیون به سمت خط حرکت میکند، میرود روی تاج ماشین مینشیند. نزدیکیهای خط، گلوله تانک، مستقیم به او میخورد و در تاریکی شب هیچکس متوجه نمیشود. همه تصور میکنند گلوله به کسی نخورده و خود به خود توی هوا منفجر شده. همان روزهای اول هم راننده کامیون و بعضی بچهها میگفتند که حمید با ما سوار ماشین شد اما پیاده شدنش را ندیدیم. حرفی که هیچکس باور نکرد تا شایعه سازان در شهر داراب، آسوده کارشان را بکنند.
آنچه درباره حمید، هنوز گفتنی است، اینکه باقیمانده جنازهاش در طول این ۳۵ روز و در اوج گرما و رطوبت هوا، آسیبی ندیده بود و صورتش سالم مانده بود. گواه سخنم، عکس همان دست و سر است که بعد از سال ها، هنوز زینت قابی است که سینه دیوار اتاق محل کارم نصب شده است!
چهلمین روز شهادتش، جنازه حمید عارف روی دستهای فراوان دارابیها به سوی گلزار شهدا حمل شد
در حالی در فرازی از وصیت نامهاش که در همان مراسم، جگر همه را آتش زد، آمده بود:
«خدایا! من خجالت میکشم که در قیامت سرور شهیدان بدنش پاره پاره باشد و من سالم باشم. پروردگارا! از تو می خواهم در هر زمان صلاح دانستی شهید شوم، به تمام مقربانت قسمت می دهم، که مرگ در رختخواب نصیبم نکنی و اگر شهادت نصیبم شد، بدنم تکه تکه شود که شرمنده نباشم.»
❣ #سلام_امام_زمانم❣
▪️ آجرک الله فی مصیبة جدک الامام علی بن ابیطالب علیه السلام...▪️
#مهدی_جان💔
آه مظلوم تو را می خواند...
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
سلام علیکم
الحمدلله رب العالمین
با یاری شما بزرگواران امروز توانستیم 5 گوسفند برای سلامتی و فرج امام زمان عج قربانی کنیم
صدقه سر حضرت، سلامتی همه مومنین و مومنات ویژه شیعیان امیرالمؤمنین علیه السلام 👌
به فضل الهی
✅ 3تا گوسفند در روستای حاشیه نشین اهواز 👈 قلعه چنعان
✅ 2 تا هم در تهران در سبد کالای محرومین قرار گرفته
خداوند همه ی مارا جزء شیعیان واقعی امیرالمؤمنین علیه السلام قرار دهد
ان شاالله مولای مظلوم کوفه نام شما خوبان را ثبت کنند برای یاری حضرتش 🙏