الحقنی بالصالحین«یرتجی»
مراقبت به ادعیه خاص ماه رمضان ✅ 1-خواندن دعای افتتاح به نیابت از شهید روز ✅ 2-نماز استغاثه به امام
سلام علیکم
بیست و چهارمین روز از 💫 چله بیست و دوم 💫 مهمان سفره شهید 🌷 غلامحسين آشنا 🌷هستیم.
شهید غلامحسین آشنا، بيست و دوم آبان 1348، در تهران چشم به جهان گشود. پدرش محمد، خوار و بار فروش بود و مادرش، آسيه .تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. به عنوان پاسدار در جبهه حضور يافت. بيست و پنجم مهر 1366، در بانه بر اثر اصابت ترکش توسط نیروهای عراقی شهيد شد. مزار او در بهشت زهرای تهران در قطعه 29 واقع است.
پدر شهید 👇👇
غلامحسین شغلش عکاسی بود و در مغازهای که داشت عکاسی میکرد.از کودکی در جلسه قرآن حاج آقا بحری شرکت میکرد و آموزش قرآن میدید. غلامحسین پسری بسیار صبور و مؤدب بود و به من و مادرش و همچنین همسایهها، دوستان و همرزمانش بسیار احترام میگذاشت و کارهای خیر زیادی میکرد. بعد از شهادتش متوجه شدیم که تعدادی از فرزندان بی سرپرست را تحت پوشش داشت و به خانوادههای بی سرپرست رسیدگی میکرد.علاقه زیادی به شرکت در فعالیتهای بسیج داشت و شبها همراه من به مسجد میآمد و در فعالیتهای بسیج کمک میکرد . غلامحسین در سال 66 داوطلبانه به جبهه اعزام شد که اول در اهواز بود سپس به کردستان رفت و بعد در خط مهندسی وزارت دفاع در ماووت عراق بود که بیست و پنجم مهر سال 66 در آنجا به شهادت رسید.
خواهر شهید 👇 👇
به خاطر این که شغلش عکاسی بود هر زمانی که میخواست از خانمها عکاسی کند و به تاریکخانه برود من یا مادرم را صدا میکرد تا در کنارش حضور داشته باشیم. یک بار زمانی که به تاریکخانه رفتم به او گفتم این جا که تاریک است و به اصطلاح چشم چشم را نمی بینید چرا ما باید حضور داشته باشیم و او در جواب گفت: شیطان در تاریکی هم حضور دارد و انسان باید مراقب باشد و عکسهای مربوط به خانمها را شما ظاهر کنید. موقع برش هم به خود اجازه نمیداد عکسهای خانمها را برش بزند و این موضوع برای من خیلی تعجب آور بود که مردی با این سن کم تا این حد این مسائل را رعایت کند.
با سن کم نان آور خانه یتیمان بود
بعد از شهادتش دوستش بستهای را که به امانت به او داده بود به ما داد. در این بسته تمام عکسهای خودش به همراه مبلغی پول برای هزینههای تشییع و تدفین خود و مبلغی پول برای کمک به نیازمندان گذاشته بود. زمانی که شهید شد با این که 17 سال بیشتر نداشت خیلی خانمها میآمدند و در مراسم تشییع پیکرش گریه و زاری میکردند. زمانی که من از آنها علت را جویا شدم به من گفتند که شهید آشنا با این سن کم نانآور خانه ما بود و با خرجی که به ما می داد بچه های یتیم خود را سیر میکردیم .حتی در داخل آن بسته خرجی این افراد را گذاشته بود که به آنها بدهیم. قبل از اعزام به جبهه به او گفتم که نرو اما غلامحسین گفت که دیر میشود، وقتی ندارم، شما را به حفظ حجاب سفارش میکنم، اعمال خود را برای رضای خدا انجام دهید و با خدا معامله کنید.
پدر شهید قبل از مطلع شدن از شهادت فرزندشان سه خواب دیده اند که به قرار زیر است.
1- من خواب پسرم را دیدم در خواب به من گفت که می خواهم از منطقه فرار کنم. گفتم چرا؟ گفت اینجا ماندن سخت است من می خواهم از اینجا فرار کنم.
صبح آنروز به مادرش گفتم که فکر می کنم که به غلامحسین سخت می گذرد ولی مادرش گفت که نه به آنها سخت نمیگذرد بلکه شما اینطور فکر می کنید.
2- من در شهرستان بودم و برای تشیع جنازه مادر دامادم به آنجا رفته بودم شبی در خواب دیدم که مشغول بالا رفتن از یک کوه بسیار بلند هستم، نزدیک به نوک قله بودم ولی حالت عدم تعادل داشتم و به این طرف و آن طرف متمایل می شدم در این موقع چیزی در دست من بود به زمین افتاد و به ته دره پرتاب شد. در این موقع از خواب بیدار شدم و به مادر شهید گفتم فکر می کنم ما چیز گرانبهائی را از دست میدهیم.
3- روز بعد در خواب دیدم که یک عکس و یک نامه روی درب ورودی اطاق است.
از هرکس می پرسیدم که این عکسها را چه کسی آورده است اطلاعی نداشتند، وقتی دقت کردم دیدم عکس نصفه است، هر چه دقت کردم نتوانستم صاحب عکس را بشناسم.
صبح که از خواب بیدار شدم متوجه شدم که وضع تغییر کرده است و بعد مطلع شدم که پسرم شهید شده است