eitaa logo
الحقنی بالصالحین«یرتجی»
2.7هزار دنبال‌کننده
20هزار عکس
10.4هزار ویدیو
259 فایل
انس با شهداء برای همنشینی با امام زمان«ع» ومرافقةالشهداء من خلصائک اَللّهُمَّ ارْزُقْنا تَوْفِیقَ الشَّهادَةِ فِی سَبِیلِکَ تَحْتَ رایَةِ وَلِیِّکَ الْمَهْدِیّ(عجل الله) السلام علیک یا من بزیارته ثواب زیارت سیدالشهداء یرتجی
مشاهده در ایتا
دانلود
نحوه ی شهادت و مطلع شدن از خبر شهادت همسر آنگونه که همرزمانش گفته اند حبیب آنجا هرکاری که به او واگذار می کردند را انجام می داد . از آرپی جی زدن گرفته تا تعمیر لودر و سنگر زدن اصلا حبیب را از خاکریزهایی که در آن مناطق احداث می کرد می شناختند، مشتاق انجام کارهای سخت بود. به چندین زبان و لهجه های مختلف مسلط بود به گفته ی هم سنگران حبیب ، شجاعتش مثال زدنی بود و تعلقات دنیوی برایش معنایی نداشت. گویا مدتی برای تعمیر یکی از لودر هایی که با آن سنگر می ساختند در استان دیرالزور شهر المیادین ماندگار شده بودند . وقتی برای نماز صبح بیدار شده بودند با حمله تکفیری ها مواجه می شوند و با اصابت گلوله به شهادت می رسد. آن اواخر زینب برای پدرش خیلی بی تابی کرد و بی قرار شده بود .همواره این سؤال را می پرسید که "بابا کی میاد؟" همه ی اقوام و نزدیکان متوجه دلتنگی و بی قراری های زینب شده بودند اما زینب باز چندان بروز نمی داد و همه دلنگرانی هایش را درون خودش می ریخت. چند روز پیش از شهادت حبیب به یکباره بدون آنکه علت خاصی داشته باشد دچار کمر درد شدیدی شدم تا حدی که نمی توانستم از پله های خانه بالا روم . آن شبی که خبر شهادت حبیب را شنیدم حالم اصلا خوب نبود . بی قرار بودم و با خدای خودم راز و نیاز می کردم. چندین بار خواهرم تماس گرفت اما جواب ندادم، پیام داد که کار واجبی دارم و در مسیر خانه ی ماست وقتی آمد به بهانه ی حال نامساعدم اصرار داشت که با بچه ها به منزل خواهر دیگرم برویم دلشوره و نگرانی تمام وجودم را گرفته بود . اصرار کردم که بگوید آیا برای حبیب اتفاقی افتاده که من بی خبرم؟ گفت گویا حبیب برای دستش مشکلی پیش آمده اما جای نگرانی نیست و حالش خوب است. خواهرم داشت وسایلم را جمع می کرد که متوجه شدم بیشتر لباس های مشکی را درون کیف می گذارد؛ پرسیدم چرا لباس های مشکی را جمع می کنی ، گفت این ها دم دست بودند و برداشتم، دیگر کم کم  داشتم متوجه می شدم که چه اتفاقی افتاده است با این وجود وقتی به خانه خواهرم رفتیم متوجه شدم که حبیب شهید شده است .
خدا را شاکرم که حبیب به آرزوی قلبی اش رسید و الان خوشحال است . مطمئن هستم او مراقب من و بچه ها خواهد بود، پسرم خیلی شبیه به پدرش است و همه کارهای خودش را خودش انجام می دهد.
هدیه به ارواح طیبه ی شهدا ی کربلا🌷 شهید حبیب ریاضی پور🌷 صلوات
هدایت شده از بصیـــــــــرت
🔴 داشتم به خیانت جدید نمایندگان غربگرای مجلس در طرح لوایح استعماری FATF فکر میکردم که یاد شهید تیموری افتادم.جان پاک این جوان رعنا برای حفظ چه کسانی درحمله تروریستی به مجلس فدا شد 🔴 #شهدا_شرمنده_ایم 🔴 #امنیت_اتفاقی_نیست
هدایت شده از افسران جوان جنگ نرم
🌸 #امام_زمان(عج): ❤️ ما در رعایت حال شما کوتاهی نمیکنیم و یاد شما را از خاطر نبرده ایم، که اگر جز این بود، گرفتاریها به شما روی می آورد و دشمنان شمارا ریشه کن میکردند. 📚بحار، ج۵۳،ص۱۷۵ @Afsaran_ir
مشڪل امر "فرج" با دستــ او وا مےشود برخود مهدی قسم این کار ،کار زینب(س)است... 🔸اللّٰھـُــم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجـْــ 💠 " شهــــــــ پیام ــــــید " @Shahid
تصویب «CFT» در مجلس یعنی ما نمایندگانی داریم که کمر به نابودی کشور ونابودی حزب الله بسته اند و بعضی از نماینده ها ثابت کردند که مخالف شهادت و مخالف گروه های جهادی هستند جانم فدای مجاهدین سر افراز شیعی حزب الله لبنان و فاطمیون افغانستان و زینبیون پاکستان وحشد الشعبی ونجباء عراق جانم فدای مخلصین و مومنین یمنی و برادران بحرینی جانم فدای مجاهدین نیجریه ای اسلام پیروز است ✌️
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
اعمال مستحب بیست هشتمین روز از چله ی شهدا ی حسینی را از طرف شهید امنیت🌷 شهید محمد علی بایرامی🌷 تقدیم می کنیم به ساحت مقدس خانم حضرت زینب سلام الله علیها
محمد علی بایرامی ابر متولد ۱۳۷۶ بود و ۲۰ سال سن داشت. وی در جریان حمله اتوبوس دراویش گنابادی به ماموران پلیس به شهادت رسید.
محمدعلی تنها پسر و آخرین فرزند خانواده بایرامی از قشر متوسط جامعه بود . وی در سال 1376 در نسیم شهر(بهارستان) بعد از سال ها نذر و نیاز پدر و مادرش برای داشتن فرزند پسر به دنیا آمد. به گفته "مرسل بایرامی" پدر شهید "محمدعلی بایرامی"، کارمند بازنشسته نیروی هوایی، امور زندگی در دورانی که محمد به دنیا آمد به سختی می گذشت و او در رفاه بزرگ نشد، شاید همین سختی های زندگی سبب شد تا محمد، فولاد آبدیده شود. حدود 12 ساله بود که عضو بسیج مسجد الزهرا(س) شهرک توحید شد از همان دوران به یاد گرفتن ورزش های رزمی مانند کاراته، تکواندو و دفاع شخصی روی آورد. ورزشکار خوبی بود؛ به خاطر علاقه اش به ولایت، مقام معظم رهبری، مردم و میهن همواره به پدرش می گفت: روزی مردی بزرگ خواهد شد و به من افتخار می کنید. پدر محمد اکنون و بعد از شهید شدن او متوجه منظور پسرش از این حرف ها شده است. محمد هیچ وقت نماز اول وقتش ترک نمی شد و همیشه برخوردی مردم دوست داشت و محبت خود را در دل همه کاشته بود. پدرش درباره شروع به کار محمد در نیروی انتظامی این طور گفت: یادم نمی رود مدتی بعد از گرفتن دیپلم پیامکی از طرف ناجا مبنی بر استخدام نیرو دریافت کرد. پدر همیشه در ذهن، او را در لباس نیروی هوایی تصور می کرد اما نمی دانست که در قلب فرزندش عشق به مردم، طوری دیگر متبلور است که او خود را در لباس سبز پلیس می بیند چراکه می داند امنیت و آسایش مردم در گرو ایثار و از جان گذشتگی سرو قامتان نیروی انتظامی است. اما بالاخره اینجا هم مادر، نقش حمایتگر خود را از فرزند ایفا کرده و پدر را با خواسته محمد همسو می کند که فرزند وارد عرصه امنیت ساز ناجا شود.