eitaa logo
الحقنی بالصالحین«یرتجی»
2.7هزار دنبال‌کننده
20هزار عکس
10.4هزار ویدیو
259 فایل
انس با شهداء برای همنشینی با امام زمان«ع» ومرافقةالشهداء من خلصائک اَللّهُمَّ ارْزُقْنا تَوْفِیقَ الشَّهادَةِ فِی سَبِیلِکَ تَحْتَ رایَةِ وَلِیِّکَ الْمَهْدِیّ(عجل الله) السلام علیک یا من بزیارته ثواب زیارت سیدالشهداء یرتجی
مشاهده در ایتا
دانلود
971122_بیانیه گام دوم انقلاب.pdf
حجم: 332.7K
📢 از سوی رهبر انقلاب اسلامی صادر شد: 🔰 نسخه PDF بیانیه خطاب به ملّت ایران به ویژه جوانان 🔻 در چهلمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی، رهبر انقلاب با صدور «بیانیه‌ی گام دوم انقلاب» و برای ادامه‌ی این راه روشن، به تبیین دستاوردهای شگرف چهار دهه‌ی گذشته پرداخته و توصیه‌هایی اساسی به‌منظور «جهاد بزرگ برای ساختن ایران اسلامی بزرگ» ارائه فرموده‌اند. 🔺 بیانیه‌ی «گام دوم انقلاب» تجدید مطلعی است خطاب به ملت ایران و به‌ویژه جوانان که به‌مثابه منشوری برای «دومین مرحله‌ی خودسازی، جامعه‌پردازی و تمدن‌سازی» خواهد بود و «فصل جدید زندگی جمهوری اسلامی» را رقم خواهد زد. این گام دوم، انقلاب را به آرمان بزرگش که ایجاد تمدن نوین اسلامی و آمادگی برای ظهور است نزدیک خواهد کرد. 📝 استفاده از متن👇 http://farsi.khamenei.ir/message-content?id=41673
هدایت شده از ف خباز
🌐حرفما بانو قد خمیده، مادر شهید 14 ساله بود +عکس
📢📢📢 یکی از اعضای کانال فرستادند بر سر مزار شهید عبدالله میثمی👇👇
امشب سر مزار شهید زهرایی بیادتون و بیاد اعضای کانال و خانم دکتر عزیز بودم..
 إِنَّا للّه وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ شهادت جمعی از دلاور مردان سپاه پاسداران را توسط گروه های جنایتکار و مزدور دشمن را خدمت حضرت ولیعصر(عج) و مقام معظم رهبری و شما مردم ولایی و شهید پرور تسلیت عرض می کنیم. اللّهُمَ‌احْفِظْ‌قَائِدَنَا‌الخٰامِنه‌ایٖ‌اِلیٰ‌قِیٰامِ‌المُوْعُوْدِ #اللهم_لعن_جبت_و_الطاغوت_والنعثل
خدایا کمک کن اگر در صف شهدا غایبیم، در صف پیام رسانان راهشان غایب نباشیم.... ‌‌‌‌‌‌‌‌
شهید «سید حشمت علی» یکی از مدافعان پاکستانی لشکر زینبیون است که با وجود شنیدن خبر مریضی پدر که منجر به فوت وی هم شد به نیروهای مقاومت در سوریه می‌پیوندد. تا از حریم اهل بیت دفاع کند و دست تقدیر پیکر پاکش را به عنوان شهید گمنام به وادی السلام نجف اشرف می رساند تا در کنار پنج مدافع دیگر حرم به عنوان شهید گمنام به خاک سپرده شود. متولد 1370بود. وقتي ديپلمش را گرفت به ايران آمد، سال 1389بود. حدود شش سال قبل از شهادتش آمد و شروع كرد به تحصيل و علم‌آموزي. شاگرد خوبي هم بود. حافظ شش جزء از قرآن بود.
رزمندگان «پاکستانی» که با تحمل سختی های مضاعف و با توجه به مخالفت دولت کشورشان راهی معرکه شام شده اند، جایگاه ویژه ای در نبرد دارند. لشگر آنها که «زینبیون» معروف است در بسیاری از میادین حساس و خطرناک وارد شده و سربلند بیرون آمده است. اما علی رغم این مجاهدتها تاکنون در فضای رسانه‌ای کمتر به زینبیون پرداخته شده است
فرمانده درخواست می‌کند تا ۱۰ نفر از بچه‌های زینبیون برای عملیات آزادسازی کارخانه سیمان سوریه؛ گروهش را همراهی کنند؛ چرا که این محل به عنوان سنگر محکم داعش در منطقه معروف شده، عملیات آغاز می‌شود و زینبیون در همان ابتدای عملیات با سر دادن «نعره‌های حیدری» هیمنه دشمن را فرو می‌ریزند؛ سنگر بتونی و محکم تروریست‌ها که مقادیر زیادی اسلحه، تجهیزات نظامی و انباری از خوراک داشت به دست نیروهای مقاومت می‌افتد. یکی از نیروهای داعش که به اسارت درآمده بود؛ می گوید: همان ابتدای درگیری وقتی فرمانده‌مان متوجه حضور زینبیون شد دستور عقب‌نشینی داد چرا که معتقد بود با زینبیون نمی‌شود جنگید و اگر وارد کارخانه سیمان شوند همه ما را می‌کشند؛ فرمانده که فرار کرد باقی نیروها هم فرار کردند! حتی منطقه مسکونی هزار و هفتاد که پروژه‌های آپارتمانی زیادی دارد و منطقه نبل و الزهراء و یا بخش‌هایی از شهر حلب سوریه با همین نعره‌های حیدری «یا علی» لشکر زینبیون به آزادی کامل رسید.
درددل‌های برادرانه و بغض‌های گاه و بیگاهش حکایت از رفاقت و صمیمیتی عجیب بین این دو برادر داشت.  سیداعجاز می‌گفت من حشمت را مانند پسرم بزرگ کرده بودم برای همین من را «بابا» صدا می‌کرد. گفت‌وگوی ما با برادر شهید علی شاه را پیش رو دارید. او در صحبت‌هایش برادرش را گاهی حشمت و گاهی علی یا حشمت‌علی می‌نامد. 👇👇👇
يكي از شب‌هاي سرد زمستان سال 1394 بود. ساعت 12شب حشمت با من تماس گرفت و گفت بابا برگشتم. من از جا پريدم و همه را بيدار كردم. گفتم بلند شويد حشمت برگشته است. پرسيدم الان كجا هستي؟ گفت در حرم حضرت معصومه(س) هستم و مي‌خواهم به خانه بيايم. خانه ما هم نزديك حرم بود، گفتم نه تو بمان من مي‌آيم. با موتور رفتم. وقتي وارد حرم شدم علي را ديدم و در آغوش گرفتم. محكم فشارش دادم. خيلي دوستش داشتم. شش سال شب و روز در كنار هم درس مي‌خوانديم. چرا شما را بابا صدا مي‌كرد؟ ايشان از من كوچك‌تر بود. من مثل بچه‌ام بزرگش كرده بودم. براي همين علي، من را بابا صدا مي‌كرد. گله نكرديد كه چرا بي‌خبر رفتي؟ چرا. گفتم تو فكر نكردي كه با رفتنت ما نگران مي‌شويم. علي گفت: «نه من به جاي شما رفتم. اجر اين صبر و دلتنگي كه تحمل كرديد را بي‌بي به شما مي‌دهد.» گفت: «به مادر كه نگفتي من به سوريه رفته بودم؟» گفتم: «نه به كسي حرفي نزدم.» بعد رفتيم خانه تا صبح با هم نشستيم و صحبت كرديم. مجدداً براي اقامه نماز به حرم رفتيم. آن شب خيلي با علي حرف زدم. گفتم پدر را نديدي.  ايشان در حال احتضار دائم شما را صدا مي‌كرد كه علي بيايد تا من او را قبل از مرگ ببينم. علي ساكت بود. گفتم پدر از خانواده خواسته بود تو را كه سال‌ها بود نديده زيارت كند. گفته بود من در لحظات آخر هستم به علي بگوييد بيايد. علي گفت: «من به نيابت پدر به سوريه رفتم.» گفتم: «اين چه حرفي است؟ حداقل در مراسم شركت مي‌كردي.» گفت: «من خودم در سوريه براي پدر مراسم گرفتم.»