إِنَّا للّه وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ
شهادت جمعی از دلاور مردان سپاه پاسداران را توسط گروه های جنایتکار و مزدور دشمن را خدمت حضرت ولیعصر(عج) و مقام معظم رهبری و شما مردم ولایی و شهید پرور تسلیت عرض می کنیم.
اللّهُمَاحْفِظْقَائِدَنَاالخٰامِنهایٖاِلیٰقِیٰامِالمُوْعُوْدِ
#اللهم_لعن_جبت_و_الطاغوت_والنعثل
شهید «سید حشمت علی» یکی از مدافعان پاکستانی لشکر زینبیون است که با وجود شنیدن خبر مریضی پدر که منجر به فوت وی هم شد به نیروهای مقاومت در سوریه میپیوندد. تا از حریم اهل بیت دفاع کند و دست تقدیر پیکر پاکش را به عنوان شهید گمنام به وادی السلام نجف اشرف می رساند تا در کنار پنج مدافع دیگر حرم به عنوان شهید گمنام به خاک سپرده شود.
متولد 1370بود. وقتي ديپلمش را گرفت به ايران آمد، سال 1389بود. حدود شش سال قبل از شهادتش آمد و شروع كرد به تحصيل و علمآموزي. شاگرد خوبي هم بود. حافظ شش جزء از قرآن بود.
رزمندگان «پاکستانی» که با تحمل سختی های مضاعف و با توجه به مخالفت دولت کشورشان راهی معرکه شام شده اند، جایگاه ویژه ای در نبرد دارند. لشگر آنها که «زینبیون» معروف است در بسیاری از میادین حساس و خطرناک وارد شده و سربلند بیرون آمده است. اما علی رغم این مجاهدتها تاکنون در فضای رسانهای کمتر به زینبیون پرداخته شده است
فرمانده درخواست میکند تا ۱۰ نفر از بچههای زینبیون برای عملیات آزادسازی کارخانه سیمان سوریه؛ گروهش را همراهی کنند؛ چرا که این محل به عنوان سنگر محکم داعش در منطقه معروف شده، عملیات آغاز میشود و زینبیون در همان ابتدای عملیات با سر دادن «نعرههای حیدری» هیمنه دشمن را فرو میریزند؛ سنگر بتونی و محکم تروریستها که مقادیر زیادی اسلحه، تجهیزات نظامی و انباری از خوراک داشت به دست نیروهای مقاومت میافتد. یکی از نیروهای داعش که به اسارت درآمده بود؛ می گوید: همان ابتدای درگیری وقتی فرماندهمان متوجه حضور زینبیون شد دستور عقبنشینی داد چرا که معتقد بود با زینبیون نمیشود جنگید و اگر وارد کارخانه سیمان شوند همه ما را میکشند؛ فرمانده که فرار کرد باقی نیروها هم فرار کردند!
حتی منطقه مسکونی هزار و هفتاد که پروژههای آپارتمانی زیادی دارد و منطقه نبل و الزهراء و یا بخشهایی از شهر حلب سوریه با همین نعرههای حیدری «یا علی» لشکر زینبیون به آزادی کامل رسید.
درددلهای برادرانه و بغضهای گاه و بیگاهش حکایت از رفاقت و صمیمیتی عجیب بین این دو برادر داشت. سیداعجاز میگفت من حشمت را مانند پسرم بزرگ کرده بودم برای همین من را «بابا» صدا میکرد. گفتوگوی ما با برادر شهید علی شاه را پیش رو دارید. او در صحبتهایش برادرش را گاهی حشمت و گاهی علی یا حشمتعلی مینامد.
👇👇👇
يكي از شبهاي سرد زمستان سال 1394 بود. ساعت 12شب حشمت با من تماس گرفت و گفت بابا برگشتم. من از جا پريدم و همه را بيدار كردم. گفتم بلند شويد حشمت برگشته است. پرسيدم الان كجا هستي؟ گفت در حرم حضرت معصومه(س) هستم و ميخواهم به خانه بيايم. خانه ما هم نزديك حرم بود، گفتم نه تو بمان من ميآيم. با موتور رفتم. وقتي وارد حرم شدم علي را ديدم و در آغوش گرفتم. محكم فشارش دادم. خيلي دوستش داشتم. شش سال شب و روز در كنار هم درس ميخوانديم.
چرا شما را بابا صدا ميكرد؟
ايشان از من كوچكتر بود. من مثل بچهام بزرگش كرده بودم. براي همين علي، من را بابا صدا ميكرد.
گله نكرديد كه چرا بيخبر رفتي؟
چرا. گفتم تو فكر نكردي كه با رفتنت ما نگران ميشويم. علي گفت: «نه من به جاي شما رفتم. اجر اين صبر و دلتنگي كه تحمل كرديد را بيبي به شما ميدهد.» گفت: «به مادر كه نگفتي من به سوريه رفته بودم؟» گفتم: «نه به كسي حرفي نزدم.» بعد رفتيم خانه تا صبح با هم نشستيم و صحبت كرديم. مجدداً براي اقامه نماز به حرم رفتيم. آن شب خيلي با علي حرف زدم. گفتم پدر را نديدي. ايشان در حال احتضار دائم شما را صدا ميكرد كه علي بيايد تا من او را قبل از مرگ ببينم. علي ساكت بود. گفتم پدر از خانواده خواسته بود تو را كه سالها بود نديده زيارت كند. گفته بود من در لحظات آخر هستم به علي بگوييد بيايد. علي گفت: «من به نيابت پدر به سوريه رفتم.» گفتم: «اين چه حرفي است؟ حداقل در مراسم شركت ميكردي.» گفت: «من خودم در سوريه براي پدر مراسم گرفتم.»
فرداي روزي كه حشمت علي از سوريه برگشت با پسرعمويم كه در حوزه تحصيل ميكرد تماس گرفتم و گفتم كه به خانه ما بيايد و با علي صحبت كند تا ديگر نرود. ميخواستم علي به پاكستان و پيش مادر و خواهرمان برگردد. با خودم گفتم پسرعمويم بزرگ است. قطعاً علي حرفش را گوش ميكند. پسرعمو به خانه ما آمد و با علي حرف زد. از علي پرسيد: «اين چه وظيفهاي است؟ اين جنگي است كه شما رفتهايد در كجاي اسلام آمده؟ اين جنگ يك جنگ سياسي است.» به يكباره ديدم چهره علي از ناراحتي سرخ شد. علي حرفي زد كه با شنيدنش من هم كه مخالف بودم ديگر سكوت كردم و اذن رفتنش را دادم. علي در پاسخ گفت: «شما تا به حال به سوريه رفتهايد؟ شما تا به حال خدمت بيبي رفتهايد؟ شما گنبد خانم را ديدهايد. ميدانيد كه داعشيها ميخواهند مزار خانم را خراب كنند؟ بعد از من ميخواهيد اينجا بنشينم؟ آيا اين رسم شيعه بودن است. من از شما سؤال ميكنم اگر امام زمان(عج) بيايد و از ما بپرسد كه وقتي قبر عمهام را خراب ميكردند و پيكر ايشان را بيرون ميآوردند، شما چه ميكرديد، چه جوابي داريم به آقا بدهيم؟» بعد گفت: «شما طلبهايد، من هم طلبه هستم، شما از بيتالمال امام استفاده ميكنيد اما امروز به وقت نياز وارد ميدان عمل نميشود. اين بيتوجهي شما حرام است. به جاي اينكه اينجا بنشينيد و بيتالمال را بخوريد و وظيفهتان را انجام دهيد، آمدهايد و به من ميگوييد بروم يا نروم!» از آن به بعد من ديگر با رفتنش مخالفت نكردم و گفتم فيامان الله.
20 روز قبل از شهادت به من گفت: «حس ميكنم اين بار آخر است و شما ديگر من را نميبينيد.» گفتم: «چرا؟» گفت: «ديشب خواب پدرمان را ديدم. آمد و پيراهن سفيدي آورد و گفت اين را از من قبول كن.»
خودم صدقه دادم و از علي خواستم صدقه بدهد. همهاش ميگفتم جلو نرو. لازم نيست شهيد شوي. محافظت از اسلام و سوريه مهم است. يك بار هم در تماسي كه با هم داشتيم از من خواست كه با مقدار پولي كه پيش من داشت مادر و خواهرمان را به ايران بياورم تا ايشان هم مرخصي بگيرد و برگردد. من هم به مادر زنگ زدم و گفتم خودش را به ايران برساند. مادر راهي ايران شد. علي هر روز با مادر صحبت ميكرد. تماس از ايران محدوديتهاي پاكستان را نداشت. سه روز بعد مادر را به كربلا فرستاديم و 10 روزي در كربلا بود.
آخرين تماسي كه با هم داشتيد چه زماني بود؟
شب قبل از شهادت با علي كه تا پاسي از شب بيدار بود صحبت ميكردم و با هم شوخي ميكرديم. ميگفتم انشاءالله بيايي تا برايت زن بگيريم. 4 صبح شد. گفتم: «علي من بروم نماز بخوانم.» گفت: «براي من دعاي شهادت كن و گوشي را قطع كرد.» سريع با علي تماس گرفتم و گفتم: «خجالت نميكشي از من ميخواهي براي شهادتت دعا كنم؟ تو به جاي من بودي قبول ميكردي اين دعا را بكني؟» گفت: «شوخي كردم.» بعد قرار شد تا دو سه روز ديگر به ايران برگردد.
درست فرداي همان روز يكي از دوستانش زنگ زد و گفت علي شهيد شده است. اول باور نكردم اصلاً زير بار نميرفتم. عصباني شده بودم و به دوستمان ميگفتم امكان ندارد. من خودم تا صبح با علي در تماس بودم. دوباره به علي زنگ زدم. زنگ ميخورد اما كسي جواب نداد. صدا ضبط ميكردم و برايش ميفرستادم كه علي به من زنگ بزن. سريع به من زنگ بزن، سريع باش. دوستش كه همراه علي بود به من زنگ زد و گفت علي شهيد شده و باز باور نميكردم. گفت ما فيلم آخرين لحظات شهادتش را براي شما ارسال ميكنيم. منتظر رسيدن فيلم شدم. با ديدن آخرين لحظات حيات و شهادتش باورم شد كه حشمت شهيد شده است. برادرم 11 مرداد ماه 1395به شهادت رسيد.
چطور شد كه پيكرشان از نجف سردرآورد؟
وقتي خبر شهادت علي آمد، مادرم از كربلا رسيد. هر كاري كردم نتوانستم به مادرم بگويم. چند روزي گذشت تا اينكه دوستانش تماس گرفتند كه پيكر برادرم را به زودي به قم ميفرستند. اما پيكر اشتباهي به عراق فرستاده شده بود. فقط به مادر گفتم علي زخمي شده است. از خانوادهام در پاكستان خواستم كه به ايران بيايند. به آنها گفتم علي مجروح شده است. همه آمدند. مادرم هر روز در حرم و مسجد جمكران دعا ميكرد و ميگفت خدايا هرچه زودتر مريضها را شفا بده و پسرم را به من برگردان. چيزي تا ايام محرم باقي نمانده بود و اين بهترين فرصت بود تا خبر شهادت برادرم را به مادر و خواهرانم بدهم. هفتم محرم مادرم خوابي از علي ديد. به من گفت علي را ديدم لباسي سفيد پوشيده بود. به من گفت چرا من را اذيت ميكنيد و چرا من را به مادرم قسم ميدهيد.
از خواب پريدم و تا الان هم خوابم نبرده. من ديگر به حضرت زهرا(س) قسم نميدهم كه علي خوب شود و برگردد. اينجا بهترين زمان بود تا خبر شهادت فرزندش را به ايشان بدهم. مادر شهادت دردانهاش را پذيرفت. به مادرم گفتم دوستان و آشنايان ميخواهند براي عرض تسليت و همدردي شهادت حشمت علي به منزل ما بيايند، مادرم حرف قشنگي زد. گفت: «الان دهه محرم است و عزاداري مخصوص امام حسين(ع) و روز عزاي علي اكبر(ع) است. كسي حق ندارد براي گفتن تسليت اينجا بيايد. احترام امام حسين(ع) بالاتر از فرزند من است.» كمي بعد متوجه شديم كه پيكر علي اشتباهي به واديالسلام رفته و در آنجا مدفون شده است.