الحقنی بالصالحین«یرتجی»
وصیتنامه #شهیدی_از_ترکیه 🔷امروز می بینم به خاطر حفظ اسلام و منافع مسلمانان در ایران چقدر شهید و اسی
زندگینامه
شهید کمال قزل کایا در ژانویه 1965 در شهر آغری واقع در کشور ترکیه در خانواده ای مذهبی و معتقد به دنیا آمد . او از ملی گرایی و کمونیسمو بی دینی نفرت داشته و معتقد بود که مسلمانان نباید خودرا درون مرزهای جغرافیایی که کفار ، وضع و تعیین نموده اند محبوس و زندانی نمایند. او به عشق انقلاب و امام خمینی و به خاطر علاقه زیادی که به شناخت اسلام ناب محمدی داشت در سال 1360 وارد حوزه علمیه قم گردید و مشغول به تحصیل علوم دینی شد. او زبان فارسی را یاد گرفت و حتی کتاب هایی را از زبان فارسی به منظور تبلیغ برای هموطنان خود ترجمه کرد. او با بصیرتی که داشت فهمید دفاع مقدس ما جنگ حق و باطل است و برای رفتن به جبهه خیلی تلاش کرد تا اینکه بالاخره در سال 1363 به جبهه اعزام گردید و تنها حدود دو ماه بعد از اعزام به مقام والای شهادت رسید .
📢📢📢
امروز مزار باصفا و نورانی این شهید گمنام
در گلزار شهدای بهشت زهرای تهران قرار دارد
قطعه ۲۷ / ردیف ۶۰ / شماره ۳
.
وصیت نامه
امروز می بینیم به خاطر حفظ اسلام و منافع مسلمانان در ایران چقدر شهید و اسیر و زخمی داده می شود ما هم به حکم اینکه مسلمان هستیم مکلف به ادامه این راه می باشیم پدر عزیزم اگر من شهید شدم برادرم عبدالله را به ایران بفرستید که جای خالی مرا پر کند و برای رهایی مسلمانان فراگیری علوم اسلامی را شروع کند و در ادامه از مادرم ، خواهرانو برادرانم حلالیت می طلبم نسبت به آنچه از آنها بر گردن دارم ای خواهران عزیزم مثل حضرت زینب (س) باشید و در کشورم (ترکیه) که راه کفر را در پیش گرفته بر اساس عمل اسلامی تلاش کنید . مخصوصا حجاب اسلامی را رعایت کنید و تلاوت قران را بیاموزید. ای پدر عزیزم از نزدیکان و دوستان برای من حلالیت بطلبید. ای جمال الدین برادرم برای فراگیری علوم اسلامی از هر کسی بیشتر تلاش نشان بده چون ملت محروم ما به شما و امثال شما نیاز دارد . ای دوستان برای زمینه سازی اسلامی در کشورهای خود علوم اسلامی را سریعتر فرابگیرید. اگر شهید شدم مرا در بهشت زهرا (س) دفن کنید و برای اینکه خداوند مرا بیامرزد دعای شما را انتظار می کشم.
الحقنی بالصالحین«یرتجی»
"مصطفی مازح" در ساحل عاج و با عشق به خمینی(ره) بزرگ شد شهید "مصطفی مازح" از دلاورمردان لبنانی بود ک
آن روزها که ما، در ایران در سوگ رهبر خود میسوختیم و بر سینه و سر میکوفتیم، آن ایام که در بخشهایی از لبنان جنگهای داخلی مسلمان و غیر مسلمان ـ و حتی مسلمان و مسلمان ـ جریان داشت و همه چیز در شلیک گلوله خلاصه میشد، جوانی دلسوخته که داغ امام بر سینه اش سنگینی میکرد، بر آن شد تا با اقدامی مهم، هم اطاعت خویش از ولی امر و امامش را ثابت کند و هم خود به امام و مرادش بپیوندد. آن روز که ـ بر اساس برخی اطلاعات غیر رسمی ـ نیروهای اطلاعاتی انگلستان از وجود جوانی عرب در هتلی که محل تردد سلمان رشدی مرتد بود، با خبر شدند و پس از دستگیری او، برای اینکه خبربازتاب منفی برایشان نداشته باشد، او را روی صندلی اتاق خود نشانده، مقداری از مواد منفجره را به بدنش بستند و او را منفجر ساخته و به شهادت رساندند ـ چون براساس برخی اظهارات دوستان مصطفی، تصاویری که تلویزیون انگلیس از اتاق مازح در آن هتل نشان داده است، نمایانگر مقداری مواد منفجره سالم بوده است که نشان میداد همه مواد همراه او منفجر نشده است و فقط مقداری ازآنها عمل کردهاند ـ تنها اطلاعی های در اندازهای بسیار کوچک در میان اخبار مطبوعات ما گم شد که در آن آمده بود: «یک جوان لبنانی که برای اعدام سلمان رشدی به لندن رفته بود، در حین اجرای حکم به شهادت رسید.» آن روز کسی از اسم و رسم او نگفت. کسی از جوان لبنانیای که سالیان نوجوانیاش را در آفریقا سپری کرده بود، ولی در همان ناکجا آباد، با افکار پاک و انقلابی امام راحل آشنا شده و میرفت تا سر بر فرمان او نهد، با خبر نشد.