نوزدهمین روز از چله 🌟💫بیستم 💫🌟
سر سفره 🌷شهدای گمنام دانشگاه فردوس مشهد 🌷 هستیم.
تدفین دو شهید گمنام در فضای علمی و جوان دانشگاه فردوسی یکی از نیازها و دغدغههایی بود که مسئولان دانشگاه چند سالی پیگیر رقم خوردن آن بودند و نهایتاٌ در 19 اردیبهشت ماه سال 90، پیکر دو شهید گمنام در مسجد الزهرا(س) دانشگاه فردوسی مشهد آرام گرفت.
شاید آن زمان که این دو شهید گمنام در دانشگاه تدفین شدند کسی به این فکر نمیکرد که ممکن است روزی نام و عکسی بر روی این سنگ قبرها حک شود
*سردار شهید ابوالفضل رفیعی* در سال ۱۳۳۴ در روستای سیج مشهد مقدّس متولد شد و بعد از گذراندن مقطع تحصیلی راهنمایی در مدرسه خیرات خان مشهد، هفت سال به تحصیل علوم دینی مشغول شد و هم زمان در مبارزات علیه رژیم پهلوی مشارکت میکرد.
*شهید ابوالفضل رفیعی* از دنیا دل کنده بود و به دنبال پست و مقامهای دنیوی نبود و زندگی ساده او مؤیّد این مطلب است. آن سردار شهید پس از پیروزی انقلاب اسلامی در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی عضو و با شروع جنگ تحمیلی به جبههها عازم شد و سرانجام در سمت جانشینی فرماندهی لشکر پنج نصر و فرمانده تیپ امام صادق علیه السّلام در تاریخ ۱۲ اسفند سال ۶۲ در منطقه عملیاتی خیبر به شهادت رسید.
*پیکر شهید رفیعی* به عنوان یکی از دو شهید گمنام تفحّص شده در تاریخ ۱۲ اردیبهشت سال ۹۰ در دانشگاه فردوسی مشهد به خاک سپرده شده بود که پس از ۳۴ سال، ۱۸ تیر ماه ۱۳۹۶ با انجام آزمایش دی.ان.ای *پیکر مطهّر آن شهید دلاورلشکر اسلام* شناسایی شد.
کتاب «علقمه»، زندگینامه و خاطرات روحانی شهید «ابوالفضل رفیعی» را روایت میکند.
بخشی از کتاب
نیمه شبی از خواب برخاستم که دوگانهای به درگاه یگانه به جای آورم. صبح، هنگام صبحانه خوردن، شهید رفیعی به من گفتند: «اگر میخواهی با ما باشی، از خدا شهادت نخواسته باش، زیرا ما حالا حالاها کار داریم و تا جولان میخواهیم برویم. ما را که میبینی، کافی است که یک چشمک به خدا بزنیم».
...در بین راه، برای ما یکسره از حضرت ابوالفضل (ع) میگفت. آرزویش این بود که کنار نهر علقمه شهید شود. بارها به من میگفت که من دیگر توی این عملیات شهید میشوم. خیلی هم به این اعتقاد داشت، ولی ما زیاد جدی نمیگرفتیم.
...بین من و او فاصله افتاد. دوباره خودم را به او رساندم و گفتم: «یعنی ممکن است اسیر شویم؟»
...عراقیها سوار پیامپی جلو میآمدند. رفیعی چشمانش بسته و لبخندی روی لبش بود. کنارش دراز کشیدم و صورت به صورتش چسباندم. با او حرف میزدم.
عراقیها از پیامپی پیاده شدند. من اسیر شدم اما او چشمک را زده بود.