شهيد حميد ( غلامحسين ) عارف در یکم خرداد ماه 1336 مصادف با 13 رجب ، ميلاد حضرت علي ( ع ) در داراب دیده به جهان گشود . پس ازسپری دوران طفوليت ، در هفت سالگي قدم به مدرسه گذاشت. و دوران تحصیلات را با موفقیت سپری کرد و موفق به اخذ مدرک دیپلم شد و در سال 1355 در دانشسراي شيراز پذيرفته شد .
با شروع انقلاب اسلامي به خيل امت حزب الله پيوست و عليه رژيم ستم شاهي به مبارزه برخاست . با تمام شدن دانشسرا به زادگاهش بازگشت و با همکاری دوستانش هسته مقاومت را تشکيل داد. پس از چندی شغل معلمی در روستاهای ( خسويه و ميانده ) را برگزید. پس از يکسال به تقاضای دوستانش به جهاد سازندگي رفت و مسئوليت اين نهاد را بر عهده گرفت. هنوز شش ماهي از خدمتش نگذشته بود که قدم به سپاه پاسداران گذاشت و به فرماندهي عمليات اين ارگان انقلابي منصوب شد . پس از گذر چند ماه از سوي شوراي شهر ( با حفظ سمت ) شهردار داراب شد .
با آغاز جنگ تحمیلی داوطلبانه به جبهه اعزام شد.مدتی را در جبهه دوش به دوش رزمندگان جنگید و در یک عملیات زخمي شد و به داراب بازگشت . در زمان بهبودیش در سپاه خدمت خود را ادامه داد براي بار دوم در 17 شهريور ماه 60 به جبهه عزيمت کرد که اين بار نيز مجروح شد و پس از بهبودي به داراب بازگشت و چون وضع شهر را مناسب خدمت نديد به بوشهر رفت و فرماندهي عمليات سپاه آن خطه از ميهن اسلامي را به عهده گرفت .
حميد در کنار واجبات به مستحبات هم عمل می کرد او فرمانده شايسته گردان و بسيار شجاع بود . فردی زاهد و به جرات مي توان گفت نماز شب را در جبهه ها مي خواند و قطع نمي شد.
همسرش می گوید در مسافرتی حمید ناهار نخورد با این حالی که به آن غذا خیلی علاقه داشت وقتی علت را پرسیدم در جواب گفت:
يک بار پاي سفره غذا نشستم ولي فراموش کردم که بسم الله الرحمن الرحيم را بر زبان بياورم ، وقتي که فهميدم همان روز از خودم متنفر شدم. امروز خیلی گرسنه بودم خواستم از خوردن کباب خودداري کنم . براي اين که خداوند از من راضي شود و مرا ببخشد. هر مسلماني که مي خواهد کاري انجام دهد اول نام خدا را بر زبان مي آورد و چون من فراموش کردم که نام خدا را بر زبان آورم امروز خودم را شکنجه دادم تا هيچ وقت و هيچ موقع ديگر ياد خدا را فراموش نکنم . تا این يک تجربه بزرگي براي من باشد .
همرزمانش از خلوت های شبانه حمید می گویند که با دیدگانی اشک بار شهادت را از خداوند طلب می کرد
روز 20 ماه مبارک رمضان نيروها در خط دوم ايستگاه حسينيه منتظر عزيمت به خط اول به منظور شرکت در عمليات بودند و ما آن روز مي بايست تا قبل از نماز مغرب و عشاء نيروها را به خط اول منتقل نمائيم نزديکي هاي ظهر بود که حميد مرا صدا کرد و با هم به کنار بشکه آب رفتيم او گفت بوي عطر عجيبي مي آيد من منظورش را نفهميدم ولي خودش خوب مي دانست که اين شميم دل انگيز بوي بهشت است .
ساعاتي بعد نيروها را سوار کاميون هاي کمپرسي کرده و تعدادي هم در وانت تويوتا مي خواستيم نيروها را به خط اول انتقال دهيم و ما در يک وانت تويوتا نشسته بوديم هنوز حرکت نکرده بوديم به من گفت بيا برويم عقب بنشينيم چون بچه هاي بسيجي عقب وانت نشسته اند درست نيست ما جلو بنشينيم حميد در قسمت عقب وانت روي گلگير سمت راست نشسته بود و قرآن کوچکي در دست داشت و مي خواند ستون کاميون به طرف خط اول حرکت مي کرد و ما تقريبا آخرين ماشين .
نور شديد آفتاب به شيشه کمپرسي ها خورده بود و از انعکاس نور دشمن متوجه حرکت ما شده بود فرمانده عمليات گردان يکي از برادران پاسدار کاشاني بود با موتور سيکلت به ماشين ما آمد و به حميد گفت يکي از کمپرسي ها را زده اند تعدادي مجروح داريم حميد بلافاصله با او رفت و من ديگر آن را نديدم شب شد آتش از زمين و زمان مي باريد بچه ها را از کاميون ها پياده کرديم و خودمان را به خط اول رسانديم و عمليات شروع کرديم از حميد هيچ خبري نبود من دائما از بچه ها سئوال مي کردم حميد را نديده ايد يکي از بچه ها گفت حميد به محض اين که به آن کمپرسي که گلوله داخلش خورده بود رسيد براي نجات مجروحين خواست از لاستيک ماشين بالا برود که همان جا مورد اصابت گلوله مستقيم تانک قرار گرفت و شهيد شد .
پیدا شدن پیکر عارف که به داراب رسید، شایعات خاموش شد. شنیدم که شایعهسازان، خجالت زده شدهاند و آنها که حرفها را اینجا و آنجا با آب و تاب نقل میکردند چند روزی خودشان را مخفی کردهاند!
کمکم کشف راز شد که حمید همان شب که با نیروهای گردانش، سوار کامیون به سمت خط حرکت میکند، میرود روی تاج ماشین مینشیند. نزدیکیهای خط، گلوله تانک، مستقیم به او میخورد و در تاریکی شب هیچکس متوجه نمیشود. همه تصور میکنند گلوله به کسی نخورده و خود به خود توی هوا منفجر شده. همان روزهای اول هم راننده کامیون و بعضی بچهها میگفتند که حمید با ما سوار ماشین شد اما پیاده شدنش را ندیدیم. حرفی که هیچکس باور نکرد تا شایعه سازان در شهر داراب، آسوده کارشان را بکنند.
آنچه درباره حمید، هنوز گفتنی است، اینکه باقیمانده جنازهاش در طول این ۳۵ روز و در اوج گرما و رطوبت هوا، آسیبی ندیده بود و صورتش سالم مانده بود. گواه سخنم، عکس همان دست و سر است که بعد از سال ها، هنوز زینت قابی است که سینه دیوار اتاق محل کارم نصب شده است!
چهلمین روز شهادتش، جنازه حمید عارف روی دستهای فراوان دارابیها به سوی گلزار شهدا حمل شد
در حالی در فرازی از وصیت نامهاش که در همان مراسم، جگر همه را آتش زد، آمده بود:
«خدایا! من خجالت میکشم که در قیامت سرور شهیدان بدنش پاره پاره باشد و من سالم باشم. پروردگارا! از تو می خواهم در هر زمان صلاح دانستی شهید شوم، به تمام مقربانت قسمت می دهم، که مرگ در رختخواب نصیبم نکنی و اگر شهادت نصیبم شد، بدنم تکه تکه شود که شرمنده نباشم.»