eitaa logo
الحقنی بالصالحین«یرتجی»
2.7هزار دنبال‌کننده
20هزار عکس
10.4هزار ویدیو
259 فایل
انس با شهداء برای همنشینی با امام زمان«ع» ومرافقةالشهداء من خلصائک اَللّهُمَّ ارْزُقْنا تَوْفِیقَ الشَّهادَةِ فِی سَبِیلِکَ تَحْتَ رایَةِ وَلِیِّکَ الْمَهْدِیّ(عجل الله) السلام علیک یا من بزیارته ثواب زیارت سیدالشهداء یرتجی
مشاهده در ایتا
دانلود
🔴شهادت ۱۰۷ نفر از کادر درمانی کشور بر اثر ابتلا به کرونا ▪️تاکنون ۱۰۷ نفر از کادر درمانی کشور بر اثر کرونا جان خود را از دست داده اند. این عزیزان در طول مدت شیوع کرونا در ایران به توفیق شهادت در حین خدمت نائل شده اند. از خداوند منان برای این شهدا آرزوی علو درجات و همنشینی با امیرالمومنین علی (ع) را خواستاریم. روحشان شاد.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
13.57M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 لای لای ای... « » 🌷 🎤 •|حاج مهدی رسولی|• ڪاش هنـوز بچہ هاي تخریبــ بودند و از میان این همہ مین ضد معنــویت معبري بہ سوي سعادت بہ سوے خـدا برایمان مے گشودند ... 🌱 ❀یاد شهـدا با صـلوات ْ 💠 رَهبَرَم سَیِّد عَلی💠 🇮🇷 @rahbaram_seyed_ali
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
مراقبت به ادعیه خاص ماه رمضان ✅ 1-خواندن دعای افتتاح به نیابت از شهید روز ✅ 2-نماز استغاثه به امام زمان عج ✅3- دعای اللهم ادخل علی اهل القبور السرور ✅ 4- جزء خوانی هرروز از طرف شهید روز هدیه کنیم به تمام انبیا، صدیقین، وتمام حق وحق داران شهید روزمان ✅ 5 - خواندن حرز امام زین العابدین علیه السلام
✍روایت "حضرت آقا"از شهیدی که مادرش فکر می کرد است ... : ●"در اطلاعاتی که به من داده شد، خواندم که در بین همین شهدای همدانِ شما، یک سردار سپاهی - که دارای شأن و موقعیتی هم بوده است - وجود داشته که وقتی مادرش از او می‌پرسد تو در سپاه چه کاره‌ای، جواب می‌دهد: من در سپاه جاروکشی می‌کنم. مادرش خیال می‌کرده واقعاً این جوان در سپاه یک مستخدم معمولی است. ●حتی وقتی برای این جوان به خواستگاری هم می‌روند و خانواده‌ی دختر سؤال می‌کنند پسر شما چه‌کاره است، مادرش می‌گوید در سپاه مستخدم است! بعد در اجتماعی که مراسمی بوده، یک نفر داشته سخنرانی می‌کرده، این مادر می‌بیند آن شخص خیلی شبیه پسرش است. می‌پرسد این شخص کیست. می‌گویند این فلانی است؛ یکی از سرداران سپاه. آن مادر، آن وقت پسرش را می‌شناسد!
الحقنی بالصالحین«یرتجی»
✍روایت "حضرت آقا"از شهیدی که مادرش فکر می کرد #جاروکش_سپاه است ... #مقام_معظم_رهبری : ●"در اطلاعا
سردار رشید اسلام شهید ناصر قاسمی نام پدر : ابوالحسن نوع عضویت : سپاه محل تولد : همدان تاریخ تولد : ۰۱ / ۰۶ / ۱۳۳۷ تحصیلات : دیپلم سمت : فرمانده بسیج ناحیه همدان، رئیس ستاد لشگر ۳۲ انصار الحسین محل شهادت : شلمچه عملیات : کربلای ۵ تاریخ شهادت : ۰۱ / ۱۱ /۱۳۶۵
در خاطره ای درباره شهید ناصر قاسمی آمده است: هر چی پتوی نرم و قشنگ بود، مال بچه‌ها بود.   دست آخر «ناصر» وقتی مطمئن می‌شد که همه پتو دارند، با کهنه پتویی هر جا که می‌شد، می‌خوابید. برف آمده بود. ناراحت از پارو کردنِ پشت بام‌ها بودم، حالا که «محمد» نیست، پشت بام‌ها می‌ماند.   رفتم حیاط، دیدم کسی بالای پشت بام، برف پارو می‌کند. صدا زدم: «کیه؟ کیه؟» گفت: «منم، ناصر. نترسید دیشب از منطقه آمدم، گفتم محمد که نیست، برف پشت بامتان می‌مونه.» همین که سفره پهن می‌شد، مثل قوم مغول همه حمله می‌کردند و جایی برای خودشان پیدا می‌کردند. اما او اطرافش را نگاه می‌کرد. «ناصر» وقتی می‌نشست که دیگه کسی سرپا نباشد و همه نشسته باشند.   «ناصر» وقتی به خانه می‌آمد، تمام کارهایش را خودش انجام می‌داد. نمی‌گذاشت رختخواب پهن کنم. می‌گفت: «اینجوری به بچه‌های جبهه نزدیکترم.» موقع آمدن با موتور، با پیرمردی تصادف می‌کند وپای پیر مرد می‌شکند. او را به بیمارستان می‌رساند. تمام مخارجش را هم می‌دهد. با وجود مقصّر نبودن، دیگه ول کنش نبود. می‌رفت پیر مرد را پشتش کول می‌کرد و سوار ماشین می‌کرد. چند بار هم تهران برده بود تا خوب خوب شود. تا دو سال هم نصف حقوقش را به خانواده‌اش می‌داد.   گفتم: «چرا این همه خودتو اذیّت می‌کنی؟» گفت: «باید ناراحتی را از دلش در بیارم.»
شده بود عادتش، کفش‌هایش را می‌داد واکسی سر کوچه واکس بزنه. به جای یک تومان هم پنج تومان می‌داد.   گفتم: «ناصرم مگه بابات تاجره این جوری خرج می‌کنی؟» گفت: «عیبی نداره. اونم باید نون بخوره». رفتم جلو دربان گفتم: «با ناصر قاسمی کار دارم، می‌شناسین؟» گفت: «اینجا یه قاسمی داریم که فرمانده س.» آمد. خودش بود. فهمید که دانستم چه کاره است. گفت: «به کسی نگو من چه کاره‌ام. من فقط خدمت می‌کنم.» سر سفره، چند بار امتحانش کردم. نان خُرده‌ها را می‌خورد. ولی دست به نونهای درسته نمی‌زد.   اعتراض که می‌کردم، می‌گفت: «خوردن اینها ثواب داره.»
مادر شهید : رفته بودیم باغ. «ناصر» شروع کرد به چیدن سیب‌ها، دو جعبه شد، نشست لب حوض و یکی یکی شست. زیر لبی زمزمه می‌کرد. خوب که گوش دادم می‌خواند: «اگر بار گران بودیم رفتیم. اگر نامهربان بودیم رفتیم.»   سیب‌های چیده شده را پاک کردم و داخل جعبه‌اش گذاشتم. برنامه هر هفته مان بود. با خانواده دور هم جمع می‌شدیم. یک ساعتی احکام و قرآن می‌خواندیم. هر کس دیر می‌کرد، دقیقه‌ای، جریمه می‌شد. بغل دست من نشسته بود. یواشکی در گوشم گفت: «من از این هفته نیستم.» گفتم: «جریمه‌ات زیاد می‌شه.»   ناصر گفت: «من نمی‌آم، ولی خانمم هست.» هفته‌ها بعد، خانمش سیاه پوشیده تنها می‌آمد. تلاش می‌کردیم تشییعش با شکوه باشه. اما هر چه تلاش می‌کردیم، گره‌ای توی کار پیش می‌آمد، مصادف شده بود با تشییع نود و پنج شهید بمباران هوایی. چند نفر پیدا شدند و زیر تابوت رفتند و مظلومانه تشییع شد. مجلس هفتم‌اش هم مردم کمی شرکت کردند. هر کاری می‌کردیم مطرح شود، نمی‌شد. دیگر داشتیم تعجّب می‌کردیم که چرا؟ بلندگوی مسجد وصیتنامه ناصر را که می‌خواند: خداوندا! چنان کن که من گمنام ...
پیرمرد اهل دلی بود. مقداری هم اخلاقش تند بود. صداش می‌زدند؛ «مش نوروز» از کنار جایگاه شهدا رد می‌شدیم. تابوت خالی دیدیم. «ناصر» خوابید و گفت: «اندازه است پیر مرد آمد و شروع به داد و بیداد کرد که: این چه کاریه دیگه» «قاسمی» گفت: «مش نوروز! منو نشوره‌ها! این طوری بداخلاقی می‌کنه!» پیر مرد زد زیر گریه: «آخه من نمی‌خوام جوونا برن. شما باید باشید، شما یاوران امام‌اید. باید پایدار باشید.»