وصیت نامه
امروز می بینیم به خاطر حفظ اسلام و منافع مسلمانان در ایران چقدر شهید و اسیر و زخمی داده می شود ما هم به حکم اینکه مسلمان هستیم مکلف به ادامه این راه می باشیم پدر عزیزم اگر من شهید شدم برادرم عبدالله را به ایران بفرستید که جای خالی مرا پر کند و برای رهایی مسلمانان فراگیری علوم اسلامی را شروع کند و در ادامه از مادرم ، خواهرانو برادرانم حلالیت می طلبم نسبت به آنچه از آنها بر گردن دارم ای خواهران عزیزم مثل حضرت زینب (س) باشید و در کشورم (ترکیه) که راه کفر را در پیش گرفته بر اساس عمل اسلامی تلاش کنید . مخصوصا حجاب اسلامی را رعایت کنید و تلاوت قران را بیاموزید. ای پدر عزیزم از نزدیکان و دوستان برای من حلالیت بطلبید. ای جمال الدین برادرم برای فراگیری علوم اسلامی از هر کسی بیشتر تلاش نشان بده چون ملت محروم ما به شما و امثال شما نیاز دارد . ای دوستان برای زمینه سازی اسلامی در کشورهای خود علوم اسلامی را سریعتر فرابگیرید. اگر شهید شدم مرا در بهشت زهرا (س) دفن کنید و برای اینکه خداوند مرا بیامرزد دعای شما را انتظار می کشم.
الحقنی بالصالحین«یرتجی»
"مصطفی مازح" در ساحل عاج و با عشق به خمینی(ره) بزرگ شد شهید "مصطفی مازح" از دلاورمردان لبنانی بود ک
آن روزها که ما، در ایران در سوگ رهبر خود میسوختیم و بر سینه و سر میکوفتیم، آن ایام که در بخشهایی از لبنان جنگهای داخلی مسلمان و غیر مسلمان ـ و حتی مسلمان و مسلمان ـ جریان داشت و همه چیز در شلیک گلوله خلاصه میشد، جوانی دلسوخته که داغ امام بر سینه اش سنگینی میکرد، بر آن شد تا با اقدامی مهم، هم اطاعت خویش از ولی امر و امامش را ثابت کند و هم خود به امام و مرادش بپیوندد. آن روز که ـ بر اساس برخی اطلاعات غیر رسمی ـ نیروهای اطلاعاتی انگلستان از وجود جوانی عرب در هتلی که محل تردد سلمان رشدی مرتد بود، با خبر شدند و پس از دستگیری او، برای اینکه خبربازتاب منفی برایشان نداشته باشد، او را روی صندلی اتاق خود نشانده، مقداری از مواد منفجره را به بدنش بستند و او را منفجر ساخته و به شهادت رساندند ـ چون براساس برخی اظهارات دوستان مصطفی، تصاویری که تلویزیون انگلیس از اتاق مازح در آن هتل نشان داده است، نمایانگر مقداری مواد منفجره سالم بوده است که نشان میداد همه مواد همراه او منفجر نشده است و فقط مقداری ازآنها عمل کردهاند ـ تنها اطلاعی های در اندازهای بسیار کوچک در میان اخبار مطبوعات ما گم شد که در آن آمده بود: «یک جوان لبنانی که برای اعدام سلمان رشدی به لندن رفته بود، در حین اجرای حکم به شهادت رسید.» آن روز کسی از اسم و رسم او نگفت. کسی از جوان لبنانیای که سالیان نوجوانیاش را در آفریقا سپری کرده بود، ولی در همان ناکجا آباد، با افکار پاک و انقلابی امام راحل آشنا شده و میرفت تا سر بر فرمان او نهد، با خبر نشد.
گفتگوی داودآبادی: لطفاً برای ما از ولادت و آغاز زندگی مصطفی بگوئید.
پدر شهید : من محمود حسین مازح پدر شهید مصطفی مازح هستم که سال 1935م (1314هـ ش (در روستای «طیرفلسین» در جنوب لبنان متولد شدم. مدتی زیاد برای کار، همراه خانوادهام به آفریقا رفتیم که در «گینه کوناکری» و«ساحل عاج» زندگی کردیم و در آنجا شغل من تجارت بود. سال 1968 م (1347 هـ ش) در گینه کوناکری، مصطفی متولد شد. دو سال از عمرش میگذشت که آنجا را ترک کرده و به ساحل عاج رفتیم. تقریباً تا اواخر عمر مصطفی، در آن کشور زندگی کردیم. مصطفی در ساحل عاج به مدرسه رفت. در آنجا زبان فرانسه را فرا گرفت ولی برایش معلم خصوصی گرفتم که عربی را که زبان خودمان بود، یاد بگیرد.
سال 1983 م (1362 هـ ش) دو ماه از فصل تابستان را به لبنان آمد و در روستای خودمان طیرفلسین ماند ولی مجدداً به ساحل عاج برگشت و تحصیلاتش را ادامه داد. سال 1987 م1366) هـ ش) که خواستم به کشور خودمان برگردم، چون به مصطفی خیلی علاقه داشتم و میخواستم که او با خودم باشد، در حالی که برادرانش در ساحل عاج ماندند، ما به لبنان برگشتیم. با توجه به اینکه ده سال بود که در گینه زندگی میکردیم، لذا برای مصطفی شناسنامه گینهای گرفتیم، و چون آن کشور مستعمره فرانسه بود و مصطفی نیز متولد آنجا بود، برایش شناسنامه فرانسوی هم گرفتیم. البته شناسنامه لبنانی هم برایش گرفتیم.
. با توجه به هدفی که در ذهنش داشت، گفت که من دیگر نمیخواهم درس بخوانم، به همین لحاظ تحصیلات را رها کرد و پهلوی من کار میکرد. زمانی که امام خمینی(ره) فتوای قتل «سلمان رشدی» نویسنده هتاک و مرتد را میدهد، مصطفی که همراه دوستانش فعالیت مذهبی داشت و خیلی هم علاقه داشت که به اسلام خدمتی بکند، تصمیم میگیرد که شناسنامههای غیر لبنانی را بردارد و برای رسیدن به هدف مورد نظر خودش اقدام کند. در نظرش این بوده که چون شناسنامه فرانسوی دارد به راحتی میتواند به اروپا برود.
هنگامی که امام فوت کرد، مصطفی احساس خاصی داشت. همواره علاقهمند بود تا در راه او قدم بردارد. یک روز آمد پیش من و گفت که میخواهد به بیروت برود. آن روزها در مناطق مختلف لبنان جنگهای داخلی و حملات اسرائیل جریان داشت و هر گوشه را خطری تهدید میکرد. او رفت که به بیروت برود. دو سه روز به سال نوی قمری مانده بود. روزهای آغازین سال نو گذشت ولی از او خبری نشد. با دوستانش که تماس گرفتیم، آنها هم اظهار بی اطلاعی کردند، البته بعداً فهمیدم که آن مدت را برای دیدن آموزش نظامی و آشنایی با سلاح مواد منفجره به منطقه «جبل صافی» رفته بوده است. یک ماه گذشت ولی باز از مصطفی خبری نشد. ما هم در اینجا شدیداً پیگیر بودیم که کجا رفته است. نزد برادرانش در ساحل عاج هم نرفته بود.