🌏💡🌏 چرا حیا ... !؟
✅ عقل ، دین و حیا سه اصل حیاتی برای بقا و رشد جامعه اند ، با ضربه به هر کدام بقای دو اصل دیگر و در نهایت حیات جامعه به مخاطره می افتد ، ضامن بقای دین در طول تاریخ با زنده نگه داشتن محرم و صفر بوده و به فضل الهی هر ساله برنامه ها و عزاداری ها با شکوهتر از قبل برگزار می شود ، ضامن حفظ عقلانیت در جامعه نیز ولی فقیه است فردی حکیم در رأس جامعه که با مدیریت و تدبیر خود ضامن بقا و رشد عقلانیت در جامعه است.
🔥🖋 باید در نظر داشت این درک درست دشمن از عنصر حیا بود که در آندلس برایش پیروزی بزرگی رقم زد ، تجربه تلخ قوم ثروتمند لوط و عاد نشان از اهمیت بالای حیا و جدی بودن هشدار شبیخون فرهنگی دارد ، مردم بی حیای کوفه غرق در عدالت امام علی علیهالسلام بودند ولی با وجود رفتار پدرانه پدر امت بر روی فرزندش در کربلا شمشیر کشیدن و حتی در نهروان و مسجد کوفه شمشیرشان پدر واقعی خودشان را نشانه گرفت ، مگر امام علی علیه السلام نتوانسته بود عدالت واقعی را پیاده کند !؟
✅🌹✅ حضرت علی علیه السلام می فرمایند: «اَلحَیاءُ هُوَ الدِّین کُلُّه ؛ حیا تمام دین است.» و همچنین فرزندشان امام صادق علیهالسلام می فرمایند :«لا ایمانَ لِمَن لاحَیاءَ لَهُ ؛ایمانی نیست برای آن کسی که حیا ندارد.»
✅🖋 در نهایت چنانچه رفاه و عدالت را بدون توجه به حیا و فرهنگ مهدویت فراگیر کنیم ، این بی حیایی در جامعه است که پاشنه آشیل نظام و ضربه زننده به امنیت مردم است.
ششمین روز از چله 🍃🌷سی و پنجم (#شهداء_بصیرت_ظهور_حجاب )🍃🌷
مهمان سفره
شهید 🥀 سید موسی نامجوی 🥀هستیم.
اسمش نامجوی بود، بر خلاف خُلقش که اصلاً به دنبال نام و شهرت و مقام نبود. به قول معروف، نام را در گمنامی میجست. در یکی از روزهای سرد سال ۱۳۱۷ در بندر انزلی متولد شد،۲۶ آذر ماه.
در همان دوران جوانی و نوجوانی هر از چند گاهی به زیارت امام(ره) میرفت و این دیدارها در زندگی او تأثیر زیادی داشت. گویی روح تازهای در کالبد موسی دمیده شده است. دیگر همیشه با وضو بود و هفتهای چند روز روزه میگرفت. پس از چندی با اینکه امام)ره) به ترکیه تبعید شدند، ولی تحول فکری سید موسی پا بر جا ماند و او توانست در بعضی از دوستان نزدیکش نیز تحولی ایجاد کند…
سال ۱۳۴۹ به فکر ازدواج افتاد؛ یک دختر محجبه که فرایض دینی برایش مهم باشد. عروسی ساده خود را در منزل خواهرش گرفت. شهید بهشتی هم در این مراسم شرکت کرده بودند.
یک روز دایی موسی ما را برای شرکت در راهپیمایی سوار فولکس خود کرد و با هم به طرف دانشگاه رفتیم. آن روز چون دیر شده بود، دایی لباس ارتشیاش را عوض نکرد. بچهها با دیدن دایی با لباس نظامی ترسیدند و دایی وقتی متوجه شد، مشتش را گره کرد و شعار مرگ بر شاه داد، مردم هم به دنبال او.
او یک سرباز برجسته و با تمام وجود عاشق امام)ره) بود. زمانی که بنیصدر برای سوار شدن به بالگرد وارد محوطه چمن دانشگاه افسری شد و شعار «فرمانده کل قوا، خمینی روح خدا» را شنید، گفت: «دانشگاه افسری هم از دست رفت!.»
نامجوی به عنوان فرمانده دانشگاه افسری، پشت تریبون رفت و پس از ذکر نام خدا با چشمانی اشکبار گفت: «هل من ناصر ینصرنی؟» این کلام او اشک از دیدگان همه جاری کرد. بلافاصله ادامه داد: «عزیزان! عراق تا پشت دروازههای اهواز رسیده است، ما احتیاج به نیرو داریم تا با این تجاوز مقابله کنیم.»
یک روز خدمت نامجوی رسیدم و جمله ای را که با خطی زیبا روی برگه ای نوشته بودم، به ایشان دادم. آن جمله این بود: «این میز باقی نمی ماند. اگر باقی می ماند، هرگز به دست من و شما نمی رسید.» با دیدن این جمله، لحظه ای به فکر رفت و بعد از لحظاتی گفت: «به خدا به این جمله اعتقاد دارم و همین طور است.» برگه را زیرشیشه میز کارش کرد و ادامه داد: «این جمله باید همیشه جلوی چشمم باشد.» بعد خطاب به من گفت: «این یکی از هدیه های ارزشمندی است که از یک دوست گرفتم و بسیار از شما متشکرم.»
زندگی ما با سختیهای فراوانی شروع شد. گاهی من از رنجهای زندگی به او گله میکردم. اما او با کلام متین و گیرایش به من آرامش میداد. در مقابل تمام مسائل زندگی جدی بود و هر وقت لازم میشد، خیلی دوستانه مسائل را گوشزد میکرد.
مرتب روزه میگرفت و خیلی وقتها نماز شب میخواند. نماز شب او نماز معمولی نبود؛ طوری گریه میکرد که اتاق به لرزه میافتاد. ما گاهی از صدای گریه او بیدار میشدیم. او هیچ وقت دوست نداشت مرفه زندگی کنیم و از روز اول زندگیمان در منزل اجارهای زندگی میکردیم. در آن زمان ارتش به پرسنل، خانه سازمانی میداد و وقتی من از او خواستم که منزل سازمانی بگیرد، گفت بگذار کسانی که نیاز دارند بگیرند.
شهادت آرزوی ایشان بود. در نیمههای شب، وقتی به نماز میایستاد، با خدا راز و نیاز میکرد و با اشک و نالههای بلند از خدا آرزوی شهادت میکرد. او درباره شهادتش با بچهها صحبت کرده بود.
خاطره ای از مقام معظم رهبری
شهید نامجوی در کنار حضرت آیت الله خامنه ای (مدظله العالی) حدود دو سه ماه متوالی در ستاد عملیات نامنظم فعالیت داشت. در طول این مدت که ما دائماً زیر بمب و موشک بودیم، بعضی وقت ها تماس تلفنی با ما داشت و جویای احوال ما می شد. یک بار در حین صبحت تلفنی متوجه شدم که صدایش گرفته است. پرسیدم: «طوری شده؟» و او با لبخند گفت: «چیزی نیست نگران نباش، از دود و آتش است». پس از آن پیغام فرستاد که پمادی برایش تهیه و ارسال کنیم. علتش را پرسیدم که گفت: «انگشتان پایم زخم شده است». پرسیدم: «چرا؟» گفت: «برای این که وقت نمی کنم پوتین هایم را از پایم در آورم».
چند شب بعد ناگهان دیدیم شهید نامجو به منزل آمد. از او پرسیدم: «چطور شد که به مرخصی آمدی؟ گفت: «آقای خامنه ای به من امر فرمودند که «سید، دو سه شب برو خانه».
پس از پایان عملیات ثامنالائمه)ع)،نامجوی به همراه تعدادی از مسئولان ارتش و شورای عالی دفاع، برای سرکشی به جبهه آبادان رفت. پس از بازدید تصمیم به بازگشت گرفتند. سرانجام هواپیمایی که حامل تعدادی از مجروحین بود، آماده شد و نامجوی، سرلشکر فلاحی و سرتیپ فکوری، یوسف کلاهدوز و محمد جهانآرا به طرف هواپیما رفتند. در پای هواپیما یکی از نمایندگان مجلس که برای بدرقه آمده بود، از نامجوی پرسید: «شما کجا میروید؟» او با لبخند گفت: «به کربلا!» ساعتی بعد خبر سقوط هواپیما و شهادت گروهی از بهترینها، دل امام)ره) را اندوهگین ساخت.