کریمی/ سرود شاد و پرشور4_5830283581649322525.mp3
زمان:
حجم:
1.62M
خدا شاهد عقده ...
علی(ع) شده دوماد پیغمبر(ص)
شده نگاه حضرت زهرا (س)...
چراغ آشیونه حیدر
ملائکه همه اومدن مدینه ...
از تو بهشت کیه رفته گل بچینه ....
#حاج_محمود_کریمی
🌷مهدی شناسی ۴۵۳🌷
🌹ﻭ ﻣﻦ ﺍﻻﺋﻤﻪ ﺍﻟﺬﯾﻦ ﯾﺪﻋﻮﻥ ﺍﻟﯽ ﺍﻟﻨﺎﺭ ﻓﺜﺒﺘﻨﯽ ﺍﻟﻠﻪ ﺍﺑﺪﺍً ﻣﺎ ﺣﯿﯿﺖ ﻋﻠﯽ ﻣﻮﺍﻻﺗﮑﻢ ﻭ ﻣﺤﺒﺘﮑﻢ ﻭ ﺩﯾﻨﮑﻢ و وفقنی الله لطاعتکم و ارزقنی شفاعتکم🌹
🔸زیارت کبیره جامعه🔸
🍃ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺑﺎ ﺍﻣﺎﻡ ﺧﻮﺩﺵ ﻣﺤﺸﻮﺭ ﻣﯽ ﺷﻪ.ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﻗﯿﺎﻣﺖ ﺍﻫﻞ ﺑﯿﺖ (ﺱ) ﺍﺯ ﺩﻭ ﺑﻌﺪ ﺳﺮﺍﻍ ﻣﺎ ﻣﯿﺎﻥ :
1⃣ﺷﻔﺎﻋﺖ ﺭﻫﺒﺮﯼ:ﭼﻮﻥ ﺣﺮﻓﻬاشﻮﻥ ﺭﻭ ﮔﻮﺵ ﺩﺍﺩﯾﻢ ، ﺗﻮﯼ ﺩﻧﯿﺎ ﻭ ﺁﺧﺮﺕ ﺟﻠﻮﯾﯿﻢ ﻭ ﮐﺎﺭﻣﻮﻥ ﺟﻠﻮ ﻣﯽ ﺭﻩ .
2⃣ﺷﻔﺎﻋﺖ ﻣﺤﺒﺘﯽ:ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﻣﺤﺒﺘﯽ ﺍﻫﻞ ﺑﯿﺖ (ﺱ) ﯾﻪ ﻋﻠﻘﻪ ﺍﯼ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺩﺍﺭﻥ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﻗﯿﺎﻣﺖ ﺩﻧﺒﺎﻟﻤﻮﻥ ﻣﯿﮕﺮﺩﻥ ﻭ ﺳﺮﺍﻏﻤﻮﻥ ﺭﻭ ﻣﯽ
ﮔﯿﺮن.
◀️ﻣﻮﺍﻻﺗﮑﻢ: ﻣﻮﺍﻻﺕ ﯾﻌﻨﯽ ﺍﺗﺼﺎﻝ . ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺍﺗﺼﺎﻟﻤﻮﻥ ﺭﻭ ﻗﻄﻊ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ . ﻭﺻﻞ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﻪ امام زمان ﯾﻌﻨﯽ ﺭﻭﺯﺍﻧﻪ ﺑﻪ ایشون ﺗﻮﺳﻞ ﺩﺍﺷﺘﻪ
ﺑﺎﺷﯿم.
◀️ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻧت ﺑﻔﻬﻤﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﻣﺎﻡ زمانی ﻫﺴﺘﯽ. ﺑﺎﯾﺪ ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺑﺸﯽ ﻭ ﻗﯿﺎﻓﻪ ﺍﺕ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﺑﺎﺷﻪ ﮐﻪ مهدوی ﻫﺴﺘﯽ .
◀️ﻣﻮﺍﻻﺕ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﻬﻢ ﭘﯿﻮﺳﺘﮕﯽ . ﺍﮔﻪ ﯾﻪ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﺭﺗﺒﺎﻃﺖ ﺭﻭ ﻗﻄﻊ ﮐﻨﯽ ، ﻭﺻﻞ ﺷﺪﻥ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺨﺖ ﻣﯽ ﺷﻪ .
◀️ ﻣﺤﺒﺘﮑﻢ: یعنی ﻣﺴﯿﺮ اماممونو ﮔﻢ ﻧﮑﻨﯿم.محبت واقعی یعنی پشت سر اونی که دوست داری حرکت کنی.
◀️ﺩﯾﻨﮑﻢ:ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﭼﮏ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﻮﺍﻻﺕ ﻭ ﻣﺤﺒﺖ ﺳﺮﺍﻍ ﺩﯾﻨﺖ ﻣﯿﺎﻥ . ﻣﯽ ﮔﻦ ﺍﻭﻝ ﻭﻻﯾﺘﺶ ﺭﻭ ﭼﮏ ﮐﻨﯿﺪ ، ﺑﻌﺪ ﻣﺤﺒﺘﺶ ﺭﻭ ، ﺑﻌﺪ ﺩﯾﻨﺶ ﺭﻭ .
◀️ﻭ ﻭﻓﻘﻨﯽ ﻟﻄﺎﻋﺘﮑﻢ:ﺑﻌﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻪ ﮔﺰﯾﻨﻪ ﭼﮏ ﺷﺪ ، ﺗﻮﻓﯿﻖ ﺍﻃﺎﻋﺖ ﺑﻬﺖ ﻣﯿﺪﻥ . ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺕ ﻋﺪﻡ ﺭﻋﺎﯾﺖ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺗﻮﻓﯿﻖ ﺍﻃﺎﻋﺖ ﺍﺯﺕ ﮔﺮﻓﺘﻪ
ﻣﯽ ﺷﻪ .
◀️ ﻭ ﺭﺯﻗﻨﯽ ﺷﻔﺎﻋﺘﮑﻢ:ﺑﻌﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺭﺳﯿﺪﯾﺪ ، ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﺷﻔﺎﻋﺖ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﻣﯽ ﺷﻪ .
◀️ﻧﺼﺐ ﺍﯾﻦ ﺳﯿﺴﺘﻢ ﺭﻭﯼ ﺯﻧﺪﮔی یعنی امام زمان ﺿﻤﺎﻧﺖ ﻣﯿﺪﻥ ﮐﻪ ﻣﺎ ﮔﻤﺮﺍﻩ ﻧﺸﯿﻢ...
#مهدی_شناسی
#قسمت_453
#جامعه_کبیره
http://eitaa.com/joinchat/1943535617C235633b5fa
💞 ازدواج بهترینها
💐 رهبر انقلاب: حضرت زهرا (علیها السلام) دختر پیامبر (صلی الله علیه و آله) بود؛ رئیس جامعه اسلامی؛ حاکم مطلق. امیرالمومنین (علیهالسلام) هم که سردار درجهی یک اسلام بود. ببینید چطوری ازدواج کردند!
🔹 چه جور مِهریهی کم، چه جور جهیزیّهی کم. همه چیز با نام خدا و با یاد او. اینها برای ما الگو هستند. ۷۵/۰۲/۱۷
🎊 به مناسبت ١ ذیالحجه؛سالروز #ازدواج حضرت امیرالمؤمنین و حضرت زهرا سلاماللهعلیهما
#پرونده_روز_ازدواج
✨اللهم احفظ قائدنا الامام الخامنه ای✨
💠رَهبَرَم سَیِّد عَلی💠
@rahbaram_seyed_ali
در شش ماهگی پدر را از دست داد...
در شش سالگی مادرش را...
در دوران دبستان، مادربزرگ آخرین تکیهگاهش را...
در جوانی هم برادرش را در حادثه تصادف از دست داد...
همرزم یوسف میگوید: هر روز میدیدم یوسف گوشهای نشسته و نامه مینویسد.
با خودم میگفتم یوسف که کسی را ندارد، برای چه کسی نامه مینویسد؟
آن هم هر روز....
یک روز گفتم یوسف نامهات را پست نمیکنی؟
دست مرا گرفت و قدم زنان کنار ساحل اروند برد. نامه را از جیبش در آورد، پاره کرد و داخل آب ریخت.
چشمانش پر از اشک شد و آرام گفت: من برای آب نامه مینویسم.
کسی را ندارم که...
شهید «یوسف قربانی» در خانوادهای مستضعف در زنجان متولد شد. یوسف در شش ماهگی پدر خود را از دست داد. در سن شش سالگی مادر یوسف در اثر حادثهای از دنیا رفت و یوسف و برادرش را با همه دردها و رنجهایشان تنها گذاشت تا آنها آبدیدهتر شوند و طعم تلخ فقر و مصیبت را به طور کامل احساس نمایند و خود را برای یک زندگی پر فراز و نشیب آماده سازند. یوسف به همراه برادرش در کنار مادربزرگ در خانهای محقر سالهای اول دبستان را پشت سر میگذاشتند که تنها پناهگاه آنها نیز از دنیا رفت. بعد از سه سال زمانی که یوسف سال چهارم ابتدایی را میخواند، همراه برادرش به تهران رفت. برادر یوسف هنرمندی فقیر بود و بر روی سنگ و آجر، نقاشی و کندهکاری میکرد و همه او را به این لقب میشناختند و هیچ کس نمیدانست که در این هنر او چه چیزی نهفته است
الحقنی بالصالحین«یرتجی»
شهید «یوسف قربانی» در خانوادهای مستضعف در زنجان متولد شد. یوسف در شش ماهگی پدر خود را از دست داد. د
با پیروزی انقلاب و سپری شدن دوران ستمشاهی، یوسف نیز همراه دیگر فرزندان مستضعف امام پا به عرصه انقلاب گذاشت و با تشکیل اولیه بسیج، جذب خیل عاشقان انقلاب شد و بعد از جنگ تحمیلی به صورت سربازی گمنام و رزمندهای خستگیناپذیر مشغول نبرد با کفار بعثی شد. در همین سالها برادر یوسف در حادثهای درگذشت. یوسف در عملیاتهای مختلف جبههها شرکت میکرد. او در لشکرهای 17 علی بنابی طالب و 31 عاشورا خاضعانه و غریبانه بدون آنکه مسئولیتی داشته باشد خدمت میکرد. از جمله نیروهای شجاع و کارآمد اطلاعات و عملیات گردان همیشه خطشکن حضرت ولیعصر عجالله استان زنجان بود که در عملیاتهای آبی - خاکی والفجر هشت (بهمن ماه 1364، منطقه اروندرود، فاو) و کربلای پنج (دی ماه 1365، منطقه عمومی شلمچه) در ماموریتهای شناسایی و جمعآوری اطلاعات، از مناطق پدافندی دشمن و درهم شکستن خطوط مستحکم نیروهای بعثی، در کسوت یک بسیجی غواص حضوری چشمگیر و نقشی تاثیرگذار داشت
از عمليات كربلاي 5 بود. ما در موقعيت شهيد اوجاقلو ـ در كنار رود كارون ـ دوره آموزش غواصي را مي گذرانديم. يكي از روزها به دليلي از من خواسته شد تا به گروهان ديگري منتقل شوم، ولي من نپذيرفتم، كلي هم ناراحت و عصباني شدم. هرگز فراموش نمي كنم كه او(یوسف) پيش من آمد و بعد از سلام و احوالپرسي گفت: ـ چته پسر؟ اين همه اخم و تخم مي كني كه چي؟ آسمان كه به زمين نيومده! اصلا بگو ببينم تو برا چي به جبهه اومدي؟ ها؟ برا تفريح؟ يا برا مهموني؟ آدم كه نبومده با اين حرفا دلخور بشه؟ من نمي دونم اگه تو به جاي من بودي چكار مي كردي؟ فكر نمي كنم در اين دنياي بي در و پيكر به اندازه من رنج و تنهايي كشيده باشي؟ از اول زندگيم همزاد غم و غصه بودم و همراه درد و رنج بزرگ شدم. در آسمان بلند زندگي ام يك ستاره آشنا هم برايم سوسو نمي زند! او راست مي گفت. در دنياي به اين بزرگي، هيچ كس و كاري نداشت. وقتي كه به مرخصي مي آمد، اكثرا در پايگاه بسيج بود. گاهي هم بچه ها او را به خانه خود دعوت مي كردند. اما هرگز از خود ضعف و ناتواني نشان نمي داد و جزع و فزع نمي كرد. هميشه سرزنده و شاداب بود.
وقتي كه عمليات كربلاي 5 آغاز شد. با هم در يك گروهان بوديم. شب اول عمليات بود. ما مسافت زيادي از درياچه مصنوعي ـ موسوم به آبگرفتگي ـ در دشت شلمچه را با لباسهاي غواصي طي كرده بوديم. دوشكا و تيربارهاي دشمن شديدا كار مي كرد. سطح آب را آتش پر حجمي پوشانده بود. پيشروي در آب با آن همه مواضع مثل سيم هاي خاردار و موانع خورشيدي واقعا دشوار بود. بچه ها يكي پس از ديگري، مظلومانه در داخل آب شهيد مي شدند. تقريبا به نزديكي هاي دشمن رسيده بوديم. او داشت با فاصله كمي از من حركت مي كرد. ناگهان از ناحيه سر مورد اصابت قرار گرفت. گلوله از سمت راست اصابت كرد و از سمت چپ خارج شد. نزديك بود در آب بيفتد كه من گرفتمش. خون از دهان و گوشهايش فوران مي كرد و او سرش را آرام به چپ و راست مي چرخاند. صدايش كردم: يوسف! يوسف! يوسف! او آرام آرام زار مي زد. نمي توانست چشمانش را باز كند. ديدگانش پر از خون بود. قطرات اشك امانم را بريد. خدايا! بچه ها چقدر غريبانه و دلگير پرپر مي شوند! لحظاتي بعد به آرامي نسيم سحري سر بر بالين شهادت گذاشت و به آرامشي به رنگ سبز و جاودانه فرو رفت. پيشانيش را بوسيدم و وداعش گفتم. او شهيد يوسف قرباني از گردان وليعصر (عج) زنجان