وقتی موضوع تعرض سلفیها به مرقد حجربن عدی در سوریه پیش آمد و ادعای آنها برای تعرض به حرم حضرت زینب کبری(س) خون جوانان شیعه سراسر جهان را به جوش آورد، شیرخانی یکی از همین جوانانی بود که داوطلبانه راهی سوریه شد تا به عنوان محافظ حرم آل الله به نبرد با سلفیها بپردازد.
به این ترتیب اوچندین ماه در سوریه میماند و در درگیری با گروههای سلفی چون داعش از ناحیه پا مجروح میشود. بعد از آن او در ۲۵ فروردین ماه سال ۹۳ به ایران برمیگردد و چون از حساسیت مادرش در مورد خودش مطلع بود، عنوان میدارد که تصادفی جزئی کرده است و مجروحیتش را مخفی میکند.
اندکی بعد موضوع هجوم تکفیریهای داعش به کشور همسایهمان عراق همگان را متعجب میسازد. احتمال حمله سلفیها به سامرا به عنوان مدفن دو تن از امامان شیعه مجال ماندن را از شیرخانی میگیرد. او پس از دو ماهونیم حضور در ایران، دوباره آهنگ رفتن میکند.
این بار کمال عازم عتبات عالیات میشود تا پس از زیارت قبور مقدس امام علی، امام حسین و حضرت ابوالفضل عباس (ع) برای پاسداری از حرم امامان عسکریین(ع) رهسپار سامرا شود.
در این زمان که چند روزی از شروع ماه مبارک رمضان گذشته بود، مسجد سبوی کوچک خود را از صوت قرآن کمال شیرخانی خالی میدید. اما کمی آن سوتر مرقد مطهر امام حسن عسکری(ع) و امام جواد(ع) شاهد راز و نیازهای شیرمردی بود که برای حراست از حرم آلالله کمر همت بسته بود.
شهید کمال شیرخانی در حالی به شهادت میرسد که پسرش محمدحسین ۲ سال و ۷ ماهه ودخترش فاطمه ۱۱ ساله است. این روزها و این ماهها محمدحسین و فاطمه دلتنگ پدر هستند اما مادر آنها را به مجالسی میبرد که فرزندان شهدای مدافع حرم در آنجا حضور دارند تا با دیدن آنها بدانند پدران قهرمان این سرزمین کم نیستند و این فرزندان آنها هستند که باید راه پدرشان را قهرمانانه ادامه دهند.
عاقبت بخیری محافظ شهید بهشتی در عملیات بیت المقدس
محمد اسماعيل مدتي نيز محافظ شهيد مظلوم آيت الله دكتر بهشتي بود و به واسطه روحياتش ،آن شهيد بزرگوار با محمداسماعبل صميمي شده بود.
شور و جذابيت جبهه سر انجام محمد اسماعیل را به خود جذب كرد و عاشقانه قدم به جبهه گذاشت .به خصوص پس از شهادت ياران امام از جمله شهيد بهشتي ،محمد اسماعيل روحيه ديگري يافته بود و درسال 1361 در عمليات بيت المقدس با مسوؤليت فرماندهي گردان ،حين آزاد سازي خرمشهر مفقود الاثر گرديد
محمد اسماعيل سومين فرزند خانواده ما بود در خانه به او عبدالعلي مي گفتيم . شيطنت هاي كودكانه و شيرين كاري هايش توجه همه را به خود جلب كرده بود . سه ساله بود كه او را همراه خود براي كاري از شهرضا به اصفهان بردم ولي در شلوغي گم شد. پس از دو روز او را يافتم شايد اين گم شدن كودكي مقدمه براي مفقود الاثر شدن در جبهه بود .