مدافعان حرم 🇮🇷
#راز_تنگه 💠 حماسه #تنگه_ابوقریب ➖ آخرین عملیاتی که ایران انجام داد —- (پنج روز پیش از قبول قطعنا
💠 حماسه #تنگه_ابوقریب
2️⃣ قسمت دوم (پایانی)
⏳ #روز_حساس
ساعت ۹:۳۰ روز ۲۱ تیرماه ۱۳۶۷ سردار رحیم صفوی، جانشین وقت نیروی زمینی سپاه، به یزدی اعلام میکند که عراق قصد حمله به ابوقریب را دارد و هیچ نیرویی نداریم که مقابل آنها بایستد. نیروهای گ عمار هم تازه از خط پدافندی برگشتهاند و به آنها مرخصی داده شده تا به تهران بروند. ... ساعت ۱۰ – ۱۱ صبح ، خبر می رسد عراق قصد تصرف تنگه را دارد... فوراً نیروها را آماده باش می دهند و به همراه مختصر سلاح و تجهیزات انفرادی که ته انبار تسلیحات باقی مانده بود و نیز آب و آذوقه اندک، توسط کامیون راهی منطقه می شوند.
محمد شریفی، جانشین گردان عمار نقل می کند:
من همراه دو نفر از نیروهای اطلاعات عملیات با ماشین خود با سرعت به سمت فکه در حرکت بودیم. در بین راه اندیمشک اوضاع را آشفته دیدیم و مردم سراسیمه و حیران! هر طور بود به سمت جاده اندیمشک–شوش رفتیم و خودمان راه به سه راهی تنگه ابوقریب رساندیم. از همانجا نگاه کردیم و برگشتیم و به یزدی ( (ف گردان) پیام دادیم که حرکت کنید، تا سه راه خبری نیست، ولی سریع خود را برسانید. ساعت ۲-۳ بعد از ظهر بود که اینها رسیدند. راه انداختن یک گردان، با آن سرعت، کار آسانی نبود».
➖ محمد یزدی، فرمانده گردان عمار نقل می کند:
ما با عجله و شتاب به همراه رزمنده ها حرکت کردیم و به پل کرخه رسیدیم. در آنجا تجمع و ترافیک عجیبی بود. به دژبان آنجا گفتم: اینها را پخش کن تا حین بمباران و زمانی که دشمن آتش میریزد، تلفات کمتری بدهیم. از آنجا که لباس خاکی بسیجی به تن داشتم مرا نشناخت و گفت اصلا شما کی هستید؟ و ... ادامه ماجرا ...
به او گفتم گفتم: راه را باز کن تا گردان رد شود. ...وقتی دیدم گوشش بدهکار نیست با کمی تندی تهدید کردم: مقاومت کنی، همینجا تو را می اندازم داخل رودخانه💦... بهر حال بعد از کلی اتفاقات راه را باز کردند و ما پیاده از پل کرخه به راه افتادیم تا این که به منطقه درگیری رسیدیم.
دو تیم را جلوتر فرستادم تا منطقه را چک کنند. چون اصلا نمیدانستیم دشمن کجاست. حدود هشت کیلومتر پیاده رفته بودیم. مهمات نیروها کم بود، غذا هم نخورده بودند و آب هم کم داشتیم. به محض رسیدن به تنگه، دو گروهان را در دو طرف مستقر کردیم و با دو دسته از میان گذرگاه گذشتیم. با عبور از تنگه، با دشمنی که در ۱۵۰ متری، پشت خاکریز مستقر بود، درگیر شدیم. آتش پر حجم او اعم از: توپخانه، ادوات، تانک و تیربارها، حاکی از ترس، نگرانی و در انتظار بودن عراقیها بود. گرمای شدید هوا در فصل تابستان خوزستان و نبود آب، کار را برای مقابله با دشمنِ مجهز، سخت کرده بود.
استعداد دشمن چیزی در حدود یک تیپ بود و در مقابل، تعداد نیروهای ما اندک بود ولی همین تعداد کم با ایمان و اراده راسخ در سختترین شرایط در برابر دشمن بعثی ایستادند و با مقاومتی مثالزدنی جلوی پیشروی او را گرفتند.
در آن روز سخت و نفس گیر، بیش از پنجاه تن از جمله غلامرضا صالحی، قائم مقام لشگر شهید شدند که تعدادی از آنها بر اثر تشنگی زیاد بود. این مجاهدین راه خدا به تکلیف خود عمل کردند، نگفتند تا آب نباشد و مهمات ندهید، نمیجنگیم. آنها تا پای جان مقاومت کردند و به اعلی درجه علیین رسیدند🕊🕊🕊
🌴 طوبی لهم و حسن مآب
ا▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️⚪️▫️
🔺 پ.ن: طبق گفتههای فرماندهان، گردان عمار در طول جنگ تحمیلی، حدود هفتصد شهید و پنجاه اسیر داشت که برای یک گردان، عدد شگفتانگیزی محسوب میشود. حضور تاثیرگذار در عملیاتهایی مانند: بیتالمقدس، والفجر مقدماتی یک و ۴، والفجر ۸، کربلای ۵ .... و مرصاد، نمونههایی از حضور مستمر گردان عمار در عملیاتهای حساس و مهم دوران دفاع مقدس است.
نثار شهیدان مظلوم صلوات
#جامانده
@Modafeaneharaam
26.36M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
محمد فیلی: امام حسین(ع) انتخابم کرد شمر بشوم!
▪️خاطره روزی که شمر شدم و دلم شکست
بازیگر نقش شمر در گفتوگو با تسنیم:
🔹در یکی از سکانسهای شمر، نتوانستم دیالوگ را ادا کنم از آقای میرباقری فرصت خواستم. رفتم با امام حسین(ع) خلوت کردم و کمک خواستم. گفتم کمک کنید گره این نقش باز شود.
🔹با یک قدرت خاصی یک جایی گفتم که این آقای میرباقری نیست مرا هدایت میکند؛ اصلاً چیزی نمیگوید، فقط از من میخواهد کارم را جلوی دوربین انجام دهم. اما یک کسی هست آن لحظات را برای من در ذهنم میسازد و تصویر میکند.
🔹اینجاست که من پای کار ایستادم و دیدم نمیشود به امام(ع) بگویم نه! اینجا جایی است که باید نوکری کنم.
🔹گفتم دوست دارم این کار را نذری انجام بدهم و البته تا ۶ سال طول کشید و فقط پول اجاره خانه را از «مختارنامه» گرفتم.
📝 مشروح گفتوگو را https://tn.ai/2931720 بخوانید
@Modafeaneharaam
9.33M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 زینب من مدافع حرم باش؛ مراقب چادر دخترم باش...
🔹لحظاتی از سینهزنی عزاداران در شب شام غریبان حسینی در حسینیه امام خمینی
@Modafeaneharaam
مدافعان حرم 🇮🇷
🥀 داستان روزانه هر روز یک قسمت🥀 #براساس_زندگینامه_شهید_غلامعلی_دست_بالا* #نویسنده_بیژن_کیا* #قسمت_ده
🥀 داستان روزانه هر روز یک قسمت🥀
#براساس_زندگینامه_شهید_غلامعلی_دست_بالا*
#نویسنده_بیژن_کیا*
#قسمت_یازدهم
همان شب در مسجد غلام علی و دوستانش تصمیم گرفتند گروهی برای محافظت از محله ها داشته باشند. آنها با حرف که داشتند یا به غنیمت گرفته بودند تا صبح در خیابانها نگهبانی دادند. همه آمده بودند حتی جمال جوانمردی هم با آن بازی شکسته آمد تا از بقیه عقب نماند. نیمه های شب اتومبیلی به آنها نزدیک میشد هوا سرد بود آنها در حلبی خالی آتش روشن کرده بودند نور اتومبیل بر در و دیوار لغزید و بالا اومده ایستاد و داد زد.:«ایست»
در چند متری شان آرام گرفت. چراغ هایش اما هنوز روشن بود نمیشد سرنشینانش را تشخیص داد. چند لحظه بعد در باز شد و مرد روحانی که چهل و چند ساله به نظر میرسید به سمتشان رفت و گفت:«سلام خدا قوت»
_سلام حاج آقا
_خسته نباشید
_ممنون حاج آقا
روحانی عمامه مشکی اش را کمی جابجا کرد و گفت: از بچههای کدوم مسجدین؟!
_مسجد شازده قاسم.
رو به جمال کرد و پرسید: دستت اذیتت نمیکنه؟؟
جمال خنده گفت این که چیزی نیست حاج آقا اگه گردن هم شکسته بودی میومدم نگهبانی میدادم.
به تدریج بعد از تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی غلامعلی به همراه چند نفر از دوستانش به عضویت این نهاد انقلابی در آمدند.
_مگه ارتش نیست
_هست ولی ضعیف شده. ما نیاز به نیروی مردمی داریم.. هستی یا نه اگه هستی یا علی بگو!
همان دوستای تازه پیدا کرد که هر کدام است که الگوی اخلاق و جوانمردی بودند نمونه اش ،محمدرضا حقیقی، مرتضی جاویدی ،حسن حق نگهدار و یا محمد اسلامی نسب.
شما که دارید این کتاب را می خوانید با شما هستم بگذارید خاطره برایتان تعریف کنم تا بهتر غلامعلی دست بالا را بشناسید.
اوایل جنگ مدتی بود که باید آماده میشدیم برای عملیات والفجر ۱.
شب از نیمه گذشته بود و من هنوز با چشمانی باز زیر پتو مچاله بودم .دست چپم کرخت شده بود نه از سرما،بلمه فکرهای جورواجور کلافه می کرد. این پهلو و آن پهلو شدم. هنوز تکلیف عملیات والفجر حضور چند تا از گردان ها مشخص نشده بود .که گاه غرش مبهم توپ های عراقی از عمق تاریکی به گوش میرسید. نگران حجم آتش توپخانه عراقی ها بوددم. صدایی شنیدم. پتو را کنار زدم و بوی پای احمدعلی زیر دماغم خورد. چشم چرخاندم. غلامعلی بلند شده بود و گوشه سنگر وضو می گرفت .ساعت نگاه کردم ۳:۲۳ بود روی سرم کشیدم .از نجوایی که میشنیدم ،میدانستم نماز می خواند نماز غلامعلی تا اذان صبح ادامه داشت.
کسی بیرون سنگر با صدای بلند اذان می گفت سلام نماز را در آنجا پتو را روی خودش کشید و خوابید بچه ها یکی یکی از خواب بیدار شدند.
#ادامه_دارد
@Modafeaneharaam
میدونی کبد چرب یعنی مرگ خاموش😱
میدونی تمام سکته های،قلبی و مغزی به خاطر مشکلات کبدیه😱😱
اگه هنوز درمانی انجام ندادی سریع اقدام کن و کبدت رو پاکسازی کن تا منجر به سرطان کبد نشدی 😔🤭
جهت درمان قطعی و صد درصدی کبد چرب
رو لینک زیر کلیک نمایید و فرم راکامل نمایید
با اطمینان کامل درمان کنید.
سروش، ایتا ، روبیکا، 👇👇👇
https://formafzar.com/form/o7rdj
https://formafzar.com/form/o7rdj
https://formafzar.com/form/o7rdj
دارای کد بازرگانی ،زیر نظر اداره اصناف و اداره صنعت و معدن و تجارت
#سلام_امام_زمانم 🖤
غمی به وسعت عالم نشسته برجانش
تمام ناحیه خیس از دوچشم گریانش
🏴أعظَمَاللهُاجورَنابمُصابِنابِالحُسَینِعلیهالسلام
وَجَعَلَناوایّاکُممِنَالطّالِبینَبِثارِهِمَعوَلیّهِالامامِ المَهدیِّمِنآلِمُحَمَّدٍعلیهمالسلام
🥀از ما زمینیان به شما آسمان ، سلام
مولای دلشکسته، امام زمان سلام...
🥀این روزها هزار و دو چندان شکسته ای
حالا کجای روضهی جدّت نشسته ای؟...
#عزادارم_به_نیت_فرج_صاحب_عزا🏴
#امام_زمان عجل الله
@Modafeaneharaam
🔴 شناخت امام زمان لازمه معرفت خدا
🔵 امام حسین علیه السلام فرمودند:
🌕 مَعْرِفَةُ أَهْلِ كُلِّ زَمَانٍ إِمَامَهُمُ اَلَّذِي يَجِبُ عَلَيْهِمْ طَاعَتُهُ .
🔺 معرفت خدا عبارت است از اینکه اهل هر زمان امامی را كه اطاعتش بر آنان واجب است، بشناسند.
📚 بحارالانوار ج ۵ باب ۱۵ ح ۱
🌴اللهم عجل لولیک الفرج بحق خانم حضرت زینب کبری سلام الله علیها 🌴
@Modafeaneharaam
4.75M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#مکتب_حاج_قاسم 💫
#حاج_قاسم 🌷
🎥 تصویر شهید سپهبد سردارسلیمانی در بینالحرمین در مراسم طویریج عراقی ها
@Modafeaneharaam
🍃نام شهید: حبیب الله رحمانی
🌹تولد : ۱۹خرداد ۱۳۴۱
🍃شهادت:۱۰ اردیبهشت ۱۳۶۹
🌹محل شهادت: کوه های جوپار ماهان کرمان درگیری با اشرار مسلح.
🍃مزار: روستای قنات البشر سربنان .
🕊 همیشه با روی باز معاشرت می کرد خیلی محبوب بود.
بارها دیده شد در عالم خودش هست و نوحه های جبهه وجنگ را زمزمه می کند در عین حال بسیار شوخ طبع بود.
یک روز که از کرمان با اتوبوس به مقصد زرند می رفتم در مسیر ایست و بازرسی بود.
در عالم خودم بودم که یکی با جدیت داشت می گفت :برادر برو پایین.
مسافر کناری من را از عالم خودم بیرون اورد و گفت مامور با شماست.
مقداری جا خوردم که جریان چیه؟
آمدم خودم را برای پیاده شدن جمع و جور کنم نگاهم به پاسدار بیسیم به دست وسط اتوبوس افتاد.دیدم دارد می خندد و او کسی غیر از حبیب نبود.
سال۱۳۶۴ با همسر مرحومه اش که آموزگار بود ازدواج کرد(همسرش در مرداد۱۳۶۹ بر اثر مشکل قلبی درگذشت) و حاصل زندگی او دو فرزند پسر شد.
بارها به جبهه رفت که از جمله انها شرکت در عملیات مرصاد بود .
در زمان شهادت دانشجوی دانشگاه شهید باهنر بود و آن روز هم بنا نبود در عملیات باشد و داوطلبانه به منطقه رفته بود که به همراه برادران شهید حسن ومهدی پورمحی ابادی به شهادت رسیده بودند.
شادی روح شهید #حبیب_الله_رحمانی و همسر مرحومه اش صلوات🕊🌹
@Modafeaneharaam