روایتی عجیب از شهید "سید حسن ولی" یکی از شهدای والامقام شهر آمل ،
خواهر این شهید بزرگوار میگوید :
سید حسن از دو کبوتر نگهداری می کرد که علاقه بسیاری به آنها داشت ، وقتی او دو دستش
را باز میکرد کبوتران یک به یک روی دستانش می نشستند ، هر وقت شهید قرار بود به جبهه
اعزام گردد این کبوتران تا بالای اتوبوسی که سید حسن قرار بود با آن روانه جبهه شود به پرواز
در می آمدند و مجدداً به خانه بر می گشتند !
بعد از خبر شهادت سید حسن ، مادرش اصرار کرده بود دو کبوترش را با خود برای تحویل پیکر
شهید ببرند ، بنابراین خانواده شهید وقتی داشتند برای تحویل پیکر شهید روانه بنیاد شهید
می شدند دو کبوتر این شهید را هم با خود بردند ، وقتی آنها به بنیاد شهید رسیدند موقع
تحویل پیکر ، مادرش با اشک دو کبوتر را بر روی سینه او قرار داد ، کبوتر سفید به محض دیدن
پیکر بی جان شهید در دم جان داد و با شهید همراه گشت … روحش شاد و راهش پررهرو باد.
آن روز صبح ، كسى كه زيارت عاشورا مى خواند ، توسلى پيدا كرد به امام رضا(ع) ،
شروع كرد به ذكر مصائب امام هشتم و كرامات او ، در ميان مداحى ، از امام رضا طلب
كرد كه دست ما را خالى برنگرداند ، ما كه در اين دنيا هم خواسته و خواهشمان فقط
باز گردان اين شهدا به آغوش خانواده هايشان است و ...
هنگام غروب بود و دم تعطيل كردن كار و برگشتن به مقر ، خورشيد مى رفت تا پشت
تپه ماهورهاى روبه رو پنهان شود ، آخرين بيل ها كه در زمين فرو رفت ، تكه اى لباس
توجهمان را جلب كرد . همه سراسيمه خود را به آنجا رساندند ، با احترام و قداست ،
شهيد را از خاك در آورديم ، روزى اى بود كه آن روز نصيبمان شده بود ، شهيدى آرام
خفته به خاك ، يكى از جيب هاى پيراهن نظامى اش را كه باز كرديم تا كارت شناسايى
و مداركش را خارج كنيم، در كمال حيرت و ناباورى ، ديديم كه يك آينه كوچك ، كه پشت آن
تصويرى نقاشى از تمثال امام رضا (ع) نقش بسته ، به چشم مى خورد ، از آن آينه هايى
كه در مشهد ، اطراف ضريح مطهر مى فروشند . گريه مان درآمد ، همه اشك مى ريختند .
جالب تر و سوزناكتر از همه زمانى بود كه از روى كارت شناسايى اش فهميديم نامش
«سيد رضا» است ، شور و حال عجيبى بر بچه ها حكم فرما شد ، ذكر صلوات و جارى
شدن اشك كمترين چيز بود . شهيد را كه به شهرستان ورامين بردند ، بچه ها رفتند
پهلوى مادرش تا سرّ اين مسئله را دريابند. مادر بدون اينكه اطلاعى از اين امر داشته
باشد ، گفت : «پسر من علاقه و ارادت خاصى به حضرت امام رضا(ع) داشت...».
"از خاطرات برادران تفحص"
معامله ی پرسودی است شهــــــــــادت !
فانی می دهی ... و بـــــاقے می گیری !
جســـــم می دهی ... و جـــــان می گیری!
جـــــان می دهی .....و جانـــــان می گیری !
چه لذتـــــی دارد ؛ نظـــــرکـــــردن به " وَجـــــْهُ اللـــــه " !
شهـــــادت لیـــــاقـــــت مے خـواهـــــد
کـــــاش لایـــــق بودیـــــم !
یا ایهـــــا الشهـــــداء ! دســـــت ما و
دامـــــان پر مهـــــر شمـــــا ...
#چادریای_باحیا😇
کی گفته خانومای با حیا چادری ترسو نیستن؟!
خیلی هم میترسن از اینکه با نامحرم تنها نباشن..😊
کی گفته خانومای با حیا چادری مغرور نیستن؟!
وقتی از کنار یه جمع پسرونه رد میشن، غرورشون اجازه نمیده اونها رو نگاه کنن..😎
کی گفته خانومای با حیا چادری عقده ای نیستن؟!
عقدی ای هستن، عقده ی کربلا رو دارن..
کی گفته خانومای باحیا چادری خسیس نیستن؟!
از نامحرم از پول آقاشون حفاظت میکنن..😁
کی گفته خانومای باحیا چادری ایراد نمیگیرن؟!
وقتی ببینن دوستشون موهاش بیرونه سریع ازش ایراد میگیرن..☺️
کی گفته خانومای باحیای چادری فراموش کار نیستن؟!
اونا وقتی از یه مومن ایراد یا اشتباهی میبینن به کسی نمیگن و فراموشش میکنن..
کی گفته خانومای باحیای چادری غرغرو نیستن؟!
اگر سر کلاس، بازار بیرون یا جایی باشن و صدای اذان رو بشنون و امکان نمازخوندن در اطراف نباشه، غر میزنن و عصبانی میشن..😤
@modafeaneharam
هدایت شده از امام زمان علیه السلام
🌷 #الّلهُــمَّ_عَجِّــلْ_لِوَلِیِّکَـــ_الْفَــرَج 🌷
سلام علیکم
با ما همراه باشید در
🍃کانال #امام_زمان_علیه_السلام
#معارف اهل بیت علیهم السلام
#مهدویت
🆔 @emamzamana
📝 شرح فعالیت :
🌺 #احادیث و #روایات_مهدوی
🌺ولایت فقیه و مهدویت
🌺شهداء و مدافعان حرم
🌺 #روشنگری و #بصیرت افزایی
🌺 #کلیپ و #سخنرانی از بزرگان
🌺 با حضور فعال در جمع دوستداران امام زمان؛زندگی زیبایی داشته باشیم🌹
http://salar-e-shahidan.ir/?p=4964
در این سایت 👆👆👆تصاویر و وسایل مورد استفاده امامان و پیامبران قرار دارد.
پیشنهاد میدهم حتما سر بزنید.
مدافعان حرم 🇮🇷
شهید مدافع حرم مهدی عزیزی
🍃🌸🍃🌸🍃
🔺۱۲ سال قبل از شهادتش یکبار که مهدی به همراه تعدادی از دوستانش به دیدن آیت الله حق شناس رفته بودن که آیت الله از بین دوستانش ، فقط به مهدی یک دستمال داده و گفته بود اشک هایی که برای امام حسین می ریزی را با این دستمال پاک کن و نگهش دار تا داخل کفنت بزارن .
🔺به دوستای مهدی هم گفته بود که احترام این آقا را خیلی داشته باشید.بار بعدی که به دیدن ایشان رفته بود ، آیت الله به محض این که مهدی را میبینن گریه میکنه . هیچکس نفهمید علت گریه ی آقا چه بود تا اینکه ماجرای دفاع از حرم بی بی شروع شد .
🔺اون اوایل بحث حضور ایرانی ها بصورت رسانه ای مطرح نبود و سعی در مخفی نگه داشتن این موضوع بود . به همین خاطر دشمن خیلی سعی داشت تا از بچه های ایرانی اسیر بگیره تا هم جو رسانه ای درست کنه و هم باج خواهی .
🔺 شبی که مهدی درگیر شد تروریست ها متوجه ایرانی بودن مهدی میشن . به همین خاطر خیلی سعی میکنند که زنده بگیرنش. شروع میکنند به پاهاش شلیک کردن . مهدی به حدی مقاومت از خودش نشون میده و از اون ها تلفات میگیره که مجبور به کشتن مهدی میشن .
🔺بچه ها وقتی اومدن بالای سرش دیدن دور تا دور مهدی پر از جنازه ی تروریست هایی که مهدی به درک فرستادتشون و خود مهدی هم از پا تا به سرش جای گلوله است . اون لحظه بالای سر جنازش حکمت گریه ۱۲ سال پیش آیت الله حق شناس رو فهمیدن .
#شهید_مهدی_عزیزی🕊
#بہ_راه_تو💚
#جاماندہ
@modafeaneharam
#معبودانه🍃
بخونید عشق کنید
چند آيه زيبا :
گفتم: خدا آخه این همه سختی؟ چرا؟
گفت: «انَّ مع العسر یسرا»
"قطعا به دنبال هر سختی، آسانی است.(انشراح/6)
*
گفتم: واقعا؟!
گفت: «فإنَّ مع العسر یسرا»
حتما به دنبال هر سختی، آسانی است.(انشراح/7)
*
گفتم: خب خسته شدم دیگه...
گفت: «لاتـقـنطوا من رحمة الله»
از رحمت من ناامید نشو.(زمر/53)
گفتم: انگار منو فراموش کردی!
گفت:«اذکرونی اذکرکم»
منو یاد کن تا یادت باشم.
*
گفتم: تا کی باید صبر کرد؟!
گفت: « وَ ما یدریک لَعلَّ السّاعة تکون قریبا»
تو چه می دانی، شاید موعدش نزدیک باشد.(احزاب/63)
«انّی اعلم ما لاتعلمون»
من چیزایی میدونم که شما نمی دونید.(بقره/ 30)
*
گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای من کوچک، خیلی دوره! تا اون موقع چی کار کنم؟
گفت: « و اتّبع ما یوحی الیک و اصبر حتی یحکم الله»
حرف هایی که بهت زدمو گوش کن، و صبر کن ببین چی حکم می کنم.
(یونس/ 109)
ناخواسته گفتم: الهی و ربّی من لی غیرک (خدایا آخه من غیر تو کیو دارم؟!)
گفت: «الیس الله بکاف عبده»
من هم برای تو کافی ام.(زمر/36)
نگو که دستم بنده
بفرست بذار همه لذت ببرن
@modafeaneharam
مدافعان حرم 🇮🇷
✅حتمــابخوانیـــد
🔵❌یکی بود یکی نبود
❌یه روز یه خانم مثل هر روز بعد از کلی آرایش کنار آینه,مانتو تنگه و کفش پاشنه بلنده شو پا کرد و راهی خیابونای شهر شد ...
❌همینطوری که داشت راه میرفت ...
👣
❌وسط متلک های جوونا یه صدایی توجهش رو جلب کرد :
❌خواهرم حجابت !!
❌خواهرم بخاطر خدا حجابت رو رعایت کن !!.
❌نگاه کرد، دید یه جوون ریشوئه
❌از همون ها که متنفر بود ازشون با یه پیرهن روی شلوار و یه شلوار پارچه ای داره به خانم های بد حجاب تذکر میده
❌به دوستش گفت من باید حال اینو بگیرم وگرنه شب خوابم نمیبره
مرتیکه سرتاپاش یه قرون نمی ارزه، اون وقت اومده میگه چکار بکنید و چکار نکنید ...
❌تصمیم گرفت مسیرش رو به سمت اون آقا کج کنه و یه چیزی بگه که دلش خنک بشه ...
❌وقتی مقابل پسر رسید چشماشو تا آخر باز کرد و دندوناش رو روی هم فشار داد و گفت تو اگه راست میگی چشمای خودتو درویش کن با این ریشای مسخره ات
❌بعدم با دوستش زدن زیر خنده و رفتن
❌پسر سرشو رو به آسمون بلند کرد و زیر لب گفت :
❌خدایا این کم رو از من قبول کن !!
❌شبش که رفت خونه به خودش افتخار میکرد ...
❌گوشی رو برداشت و قضیه رو با آب و تاب برای دوستاش تعریف میکرد
❌فردای اون روز دوباره آینه وآرایش و بعد که آماده شد به دوستاش زنگ زد و قرار پارک رو گذاشت
❌توی پارک دوباره قضیه دیروز رو برای دوستاش تعریف می کرد و بلند بلند میخندیدند
❌شب وقتی که داشت از پارک برمیگشت یه ماشین کنار پاش ترمز زد : خانمی برسونیمت ...
❌لبخند زد و گفت برو عمه تو برسون بعد با دوستش زدن زیر خنده
❌پسره از ماشین پیاده شد و چند قدمی کنار دختر قدم زد و بعد یک باره حمله کرد به سمت دختر و اون رو به زور سمت ماشین کشید
❌دختر که شوکه شده بود شروع کرد به داد و فریاد
❌اما کسی جلو نمیومد
❌اینبار با صدای بلند التماس کرد
❌اما همه تماشاچی بودن
❌هیچ کدوم از اونایی که تو خیابون بهش متلک مینداختن و زیباییشو ستایش میکردن، حاضر نبودن جونشون رو به خطر بندازن
❌دیگه داشت نا امید میشد که دید یه جوون به سمتشون میدوه و فریاد میزنه :
❌آهای ولش کن بی غیرت !!
❌مگه خودت ناموس نداری ؟؟
❌وقتی بهشون رسید، سرشو انداخت پایین و گفت خواهرم شما برو
و یه تنه مقابل دزدای ناموس ایستاد !!
❌دختر در حالی که هنوز شوکه بود و دست و پاش میلرزید یک دفعه با صدای هیاهو به خودش اومد و دید یه جوون ریشو
از همونا که پیرهن رو روی شلوار میندازن
از همونا که به نظرش افراطی بودن
افتاده روی زمین و تمام بدنش غرق به خونه
ناخودآگاه یاد دیروز افتاد
اون شب برای دوستاش اس ام اس فرستاد :
❌وقتی خواستن به زور سوارش کنند، همون کسی از جونش گذشت که توی خیابون بهش گفت : خواهرم حجابت !!
❌همون ریشوی افراطی و تندرو ❌همون پسری که همش بهش میخندید..
اما الان به نظرش یه پسر ریشو و تندرو نبود ، بلکه یه مرد شجاع و باایمان بود💪
دیگه ازنظرش اون پسر افراطی نبود ، بلکه باغیرت بود✌️
💥حالا متوجه شدیم که این جوون ریشو کسی نیس جز شهید امر به معروف ونهی ازمنکر 🌹 #علی_خلیلی🌹
@modafeaneharam