مدافعان حرم 🇮🇷
✅ادامه داستان 🌺امیر حسین🌺 💠( قسمت هجدهم: بی پناه ) اون شب خیلی گریه کردم ... توی همون حالت خوابم ب
💠( قسمت بیست و یکم: دعوتنامه ) .
.
فردا، آخرین روز بود ... می رفتیم شلمچه ... دلم گرفته بود ... کاش می شد منو همون جا می گذاشتن و برمی گشتن ... تمام شب رو گریه کردم ... .
.
راهی شلمچه شدیم ...برعکس دفعات قبل، قرار شد توی راه راوی رو سوار کنیم ... ته اتوبوس برای خودم دم گرفته بودم ... چادرم رو انداخته بودم توی صورتم ... با شهدا حرف می زدم و گریه می کردم توی همون حال خوابم برد ... .
بین خواب و بیداری ... یه صدا توی گوشم پیچید ... چرا فکر می کنی تنهایی و ما رهات کردیم؟ ... ما دعوتتون کردیم ... پاشو ... نذرت قبول ... .
چشم هام رو باز کردم ... هنوز صدا توی گوشم می پیچید ... .
.
اتوبوس ایستاد ... در اتوبوس باز شد ... راوی یکی یکی از پله ها بالا میومد ... زمان متوقف شده بود ... خودش بود ... امیرحسین من ... اشک مثل سیلابی از چشمم پایین می اومد ... .
.
اتوبوس راه افتاد ... من رو ندیده بود ... بسم الله الرحمن الرحیم ... به من گفتن ...
.
شروع کرد به صحبت کردن و من فقط نگاهش می کردم ... هنوز همون امیرحسین سر به زیر من بود ... بدون اینکه صداش بلرزه یا به کسی نگاه کنه ...
.
🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷
💠( قسمت آخر : غروب شلمچه )
.
اتوبوس توی شلمچه ایستاد ... خواهرها، آزادید. برید اطراف رو نگاه کنید ... یه ساعت دیگه زیر اون علم ...
.
.
از اتوبوس رفت بیرون ... منم با فاصله دنبالش ... هنوز باورم نمی شد ... .
صداش کردم ... نابغه شاگرد اول، اینجا چه کار می کنی؟ ... .
برگشت سمت من ... با گریه گفتم: کجایی امیرحسین؟ ... .
.
جا خورده بود ... ناباوری توی چشم هاش موج می زد ... گریه اش گرفته بود ... نفسش در نمی اومد ... .
همه جا رو دنبالت گشتم ... همه جا رو ... برگشتم دنبالت ... گفتم به هر قیمتی رضایتت رو می گیرم که بیای ... هیچ جا نبودی ... .
.
اشک می ریخت و این جملات رو تکرار می کرد ... اون روز ... غروب شلمچه ... ما هر دو مهمان شهدا بودیم ... دعوت شده بودیم ... دعوت مون کرده بودن ... .
🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷
@Modafeaneharaam
📣 با سلام خدمت اعضای محترم کانال مدافعان حرم🌹
⚠️ خطاب به پدر و مادران و مربیان دلسوز‼️
🔰 همینطور که میدونید نوجوانهای نسل الان نسبت به قبل خیلی تغییر کردن. هم از لحاظ فکری و هم نوع تأمین نیازهاشون.
با توجه به شرایط کنونی جامعه، باید تو تربیت این نسل خیلی مواظب باشیم اگر میخوایم نسلی تربیت کنیم که راه شهدا رو طی کنند باید به تربیتشون اهمیت بدیم🌷
✅ به همین خاطر میخوایم دورهی آموزشی رو به شما پدر و مادرها و مربیان عزیز معرفی کنیم که قیمت اصلی آن ۲۸۰ هزار تومان است ولی 👈 خرید اون برای اعضای کانال مدافعان حرم #تخفیف_ویژه داره و با کد تخفیفی «پ ۱۱۲» میتونید فقط با ۸۰ هزار تومان این بسته آموزشی رو سفارش بدید😍😍
میتونید برای آشناها و دوستان خودتون هم بفرستید و به اونها هم معرفی کنید👇
مدافعان حرم 🇮🇷
🌷شهید مدافع حرم ناصر مسلمی سواری
نام و نام خانوادگی: ناصر مسلمی سواری
نام پدر: زعلان
تاریخ تولد: ۱۳۶۰/۰۳/۰۲
محل تولد: اهواز
تاریخ شهادت:۱۳۹۲/۰۸/۲۰
محل شهادت: سوریه
محل دفن: قبرستان سید هادی – قطعه شهدای مدافع حرم
✍ زندگی نامه:
🍂 ناصر مسلمی سواری در دوم خرداد ماه سال ۶۰ در شهر سوسنگرد به دنیا آمد . پدرش زعلان بازنشسته سپاه و مادرش سلیمه نام دارد . ناصر که برخی منصور صدایش می کردند تا سال ۱۳۷۹در سوسنگرد زندگی می کردند ایشان مقطع دبستان را در این شهر به پایان رسانید . سپس به همراه خانواده به اهواز مهاجرت کردند . تا کلاس دوم راهنمایی درس خواند . بعد از رها کردن تحصیل به شغل آزاد روی آورد .
🍂 مدتی در شرکت فولاد به عنوان کارگر مشغول به کار بود . حیا، متانت و ایمان خالص منصور باعث شد که خیلی از همکاران برای ایشان احترام خاص قائل باشند . همین روحیه ایشان سبب شد که با خواهر همسر یکی از همکارانش ازدواج کند و سیزده بهمن سال هشتاد و یک ناصر با خانم فرح شریفی پیوند ازدواج بستند که حاصل این ازدواج چهار فرزند به نام های علیرضا ، بی تا ، همتا و بنیامین می باشد .
🍂 ایشان ساکن منطقه محروم و حاشیه ای عین دو اهواز بود . یک ماه بعد از ازدواجشان پروژه کـار در شـرکت فـولاد به پـایـان می رسد مجبور می شوند به کار ساختمانی روی آورد و بعد از مدتی هم به عنوان کارگر روز مزد در یک کارگاه بازیافت مواد پلاستیکی مشغول به کار می گردد .
💠 کربلای شام:
🍂 بعد از شـنیدن اخـبار ســوریه و بی حرمتی عمال صهیونیست نسبت به ناموس مسـلمانان زندگی را تنگ دانست . می گفت : به دور از غـیرت است کـه زنان مسـلمان بی پناه باشند و حرم حضرت زینب و حضرت رقیه (سلام الله علیها) در معرض تهدید باشد و من در خانه و کنار فرزندانم بی تفاوت باشم ؛ به همین علت چند بار در اهواز و حتی تهران درخواست اعزام به سوریه را داشت که با اعزام ایشان موافقت نگردید .
🍂 اما ناصر نا امید نشد و از طریق دوستان افغانی اش که در کارگاه بازیافت مواد همکارش بودند به مشهد سفر کرد و به همراه تیپ فاطمیون که متشکل از رزمندگان افغانی هستند مقدمات اعزامش به سوریه مهیا گردید و سرانجام آبان ماه سال ۱۳۹۲ درحالی که زخمی بود و جان دربدن داشت توسط داعشیان کافر و عمال صهیونیستی زنده زنده در آتش سوزانده شد تا با مظلومیت تمام به فیض شهادت نائل آید .
🍂 پیکر مطهرش در پنجم آذر با گمنامی و مظلومیت تمام تشییع و در قبرستان امامزاده سید هادی به خاک سپرده شد.
🔖 وصیت نامه:
🍂 قرآن شریف که همه ی انسان ها اعتقاد دارند که می فرماید کل نفس ذائقت الموت ، انسان ناگزیر مرگ را می پذیرد و در هر حال اینجانب ناصر سواری فرزند علان به وحدانیت الهی وصیت می نمایم که اینجانب در تاریخ ۱۵ /۷/ ۱۳۹۳ اعزام به سرزمین سوریه هستم وصیت می نمایم به چند نکته :
۱-اگر خداوند شهادت را نصیبم نمود و حقوق بنیاد شهید داد ، از همان پول پنج سال روزه و نماز قضا به اینجانب واجب است که وراث پرداخت نمایند .
۲- تمام فرزندانم که چهار فرزند می باشند تا زمانی که مادرش خواست با مادر زندگی کنند مادر نخواست تحویل پدرم بدهند .
۳-من دینی به گردن ندارم از کسی در واقع بدهکار نیستم همین تمام وصیت من است .
خودم با عشـق و علاقــه کــه به همه ی سادات حضرت زینب (سلام الله علیها ) داشته ام عازم شدم از خداوند می خواهم که در این راه شربت شهادت بنوشم .
از همسرم و فرزندانم و پدر و مادرم و برادران و خواهرانم و عمو ها و دایی هایم و تمام اقوام حلالیت می طلبم .
#سالروز_شهادت
@Modafeaneharaam
CQACAgQAAx0CUyYOlAACJIFhjWDtKoMNXVqTYVXn8Ea0zTACnAACSgsAAk9JcFD2GGBA4piDtiIE.mp3
8.72M
دوستت دارم آقای من❤️
کربلایی حسین طاهری🎙
#شب_جمعه هوایت نکنم می میرم
@Modafeaneharaam
❣ #سلام_امام_زمانم❣
از تو دلگیر شوم گر به سرایم آیی
خواب باشم بروی و نکنی بیدارم
❤️الّلهُمَّعَجِّلْلِوَلِیِّکَالْفَرَج❤️
🌹تعجیل درفرج #پنج صلوات🌹
@Modafeaneharaam
⚠️معرفی ۱۰ نیاز ضروری نوجوانان و نحوه تأمین آنها‼️
💠🔶💠🔶💠🔶💠🔶💠🔶
🎬 بخشهایی از دوره #روانشناسی_تربیت_نوجوان۱
📌 ویژه اولیاء و مربیان
👈 قیمت اصلی ۲۸۰ هزار تومان
💰 با تخفیف: ۸۰ هزار تومان😍
🚛 ارسال رایگان
📝 جهت سفارش، عبارت «تربیت نوجوان۱» را به همراه کد تخفیف «پ ۱۱۲» به آیدی زیر ارسال نمایید.👇👇👇👇👇
@serateammar1400
🌹#با_شهدا|شهید سید مجتبی هاشمی
✍️ صحنه دیدنی
▫️اوایـل ازدواجمـون بـود. بـرا خریـد بـا سـید مجتبـی رفتیم بازارچـه. بیـن راه بـا پدر و مادر آقا سـید برخورد کردیم سـید مجتبـی بـه محـض اینکـه پـدر و مـادرش رو دیـد، در نهایـت تواضـع و فروتنی خم شـد؛ روی زمیـن زانـو زد و پاهای والدینشو بوسـید. ایـن صحنـه برا من بسیار دیدنی بـود. آقـا سـید بـا اون هیکل تنومنـد و قامـت رشـید، در مقابـل والدینـش اینطـور فروتن بـود و احتـرام آنهـا را تـا حـد بالایـی نگـه مـیداشـت...
📚 سالنامه یاران ناب ۱۳۹۳ به نقل از همسر شهید
@Modafeaneharaam