eitaa logo
مدافعان حرم 🇮🇷
31.6هزار دنبال‌کننده
33.8هزار عکس
15.1هزار ویدیو
322 فایل
اینجا قراره که فقط از شهدا درس زندگی بگیریم♥ مطمئن باشین شهدا دعوتتون کردن💌 تاسیس 16اسفند96 ارتباط👇 @Soleimaniam5 https://gkite.ir/es/9987697 تبلیغ👇 https://eitaa.com/joinchat/2294677581C1095782f6c عنایات شهدا👇 https://eitaa.com/shahiidaneh
مشاهده در ایتا
دانلود
امام على عليه السلام: العِلمُ أصلُ كُلِّ خَيرٍ، الجَهلُ أصلُ كُلِّ شَرٍّ دانايى، ريشه هر خوبى است؛ نادانى ريشه هر بدى است غررالحكم حدیث818 و819 @Modafeaneharaam
🌹#با_شهدا|شهید یونس زنگی‌آبادی ✍️ یک دور کتب شهید مطهری ▫️پسر خاله‌ام بود، یک روز آمد خانه‌مان، با یک برگه پر از نوشته، پشت و رو! نشست کنار مادرم: خاله می‌شه چند دقیقه ما رو تنها بذارید، می‌خوام شرایطم رو بخونم، ببینم طاهره حاضره با من ازدواج کنه یا نه؟ مادرم که رفت، رو به رویم نشست، شرایطش را یکی یکی گفت، من هم چون از صمیم قلب دوستش داشتم قبول کردم... گفتم: دوست دارم مهریه‌ام فقط یک جلد کلام الله مجید باشه! گفت: یک جلد قرآن و یک دوره کتب شهید مطهری. @Modafeaneharaam
15.15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥روایت اشک‌آلود شهيد حاج قاسم سلیمانی از کمک حضرت زهرا در روزهای سخت جنگ ۳۳روزه که منجر به پیروزی شد.✌️ ✍در آن کوران حوادث که خیلی سخت بود، یکی از برادرهای حزب‌الله که اهل تدین و تشرع بود و در جنوب مسئول بود، در حالتی که به تعبیر خودش حالت خواب نبوده گفت «دیدم یک بانویی آمد و یک یا دو بانوی دیگر هم در کنارش بودند. من در عالم خواب حس کردم حضرت زهرا (سلام‌الله‌علیها) است. رفتم به سمت پاهای مبارکشان؛ به ایشان گفتم که ببینید وضع ما را، ببینید ما چه وضعی داریم. حضرت فرمودند که «درست می‌شود». گفتم نه. من مُصر بودم به پای ایشان بیفتم و اصرار داشتم از ایشان چیزی بگیرم. بعد از اصرار کردن، ایشان فرمودند «درست می‌شود» و یک دستمال از داخل روپوشی که داشتند بیرون آوردند و تکان دادند و فرمودند «تمام شد». یک لحظه بعد یک هلی‌کوپتر اسرائیلی با موشک زده شد و بعد از این، زدن تانک‌ها شروع شد.» و زدن تانک‌ها همان نقطه‌ی شکست رژیم در جنگ بود. 🌹 @Modafeaneharaam
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕رهبر معظم انقلاب: قطعا بین ما و محبوبمان جدایی خواهد افتاد💔 @Modafeaneharaam
⭕️ پیام چیست؟! ▪️این است که حتی اگر دستت راشکستند دست از یاری برنداری.. ▪️منِ فاطمه، برای امام زمانم، امیرالمؤمنین جان دادم. ⁉️شما برای پسرم مهدی چه کردید؟! و چه خواهید کرد؟!😔 🏴 @Modafeaneharaam
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰حل بحران کاهش فرزندآوری، نیازمند فرهنگ‌سازی 🔺 رهبرانقلاب‌اسلامی: امروز یکی از مشکلات جامعه‌ی ما مساله‌ی جوان‌هاست، مسئله‌ی اشتغال جوان‌ها، ازدواج جوان‌ها. دختران و پسران جوان فراوان، [امّا] ازدواج دشوار و گاهی ناممکن است. خب باید کمک کنند؛ باید افراد در این زمینه‌ها کار کنند، تلاش کنند، باید فرهنگ‌سازی بشود. وقتی با تبلیغات چندجانبه و همه‌جانبه روی فرزندآوریِ کمتر تبلیغ می‌شود، میرسیم به وضعیّت فعلی که آدم‌های وارد، هشدار می‌دهند نسبت به بیست سال دیگر، سی سال دیگر، از لحاظ پیر شدن کشور، پیر شدن جامعه. جامعه‌ی پیر نمی‌تواند به آن قلّه‌ها برسد؛ همه‌ی پیشرفت‌های ما تا امروز به برکت حضور جوان‌ها بوده. بنده گفته‌ام که پیرها بلاشک نقش ایفا می‌کنند، امّا موتور، جوان‌هایند. اگر این جامعه محروم بماند از یک جمعیّت قابلِ جوان، دشمن بر این جامعه مسلّط خواهد شد. خب این #فرهنگ_سازی لازم دارد؛ فرهنگ‌سازی دست شما است. 🔸بیانات در دیدار با مداحان اهل‌بیت(علیهم‌السلام) 🗓 ۱۳۹۸/۱۱/۲۶ @Modafeaneharaam
🌷 #شهدا 🍃 #طرح ❤️ #شهید_محمد_معافی 📱 سایز‌ پروفایل و استوری 🍃نشر حداکثری... @Modafeaneharaam
*🔘پویش مردمی نذر فاطمیه* *◾ویژه شهادت بی بی دوعالم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها* *جهت مشارکت در ثواب این طرح مبلغ مورد نظر را به کارت زیر واریز نمایید💳* 5859837008685139 به نام هیئت حراس الحرم 🏴هیئت حراس الحرم شهرک طالقانی ماهشهر @Modafeaneharaam
7.53M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#استوری ❌ بزرگـترین اشتباه! چرا دینداری‌های من... تاثیری توی رشد و آرامش زندگی‌م نداشتن؟! @Modafeaneharaam
4.08M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ نترس؛ روزی دست خداست ... #استوری @Modafeaneharaam
Ali Faniزیارت+عاشورا+با+صدای+علی+فانی.mp3
زمان: حجم: 28.44M
قرائت زیارت عاشورا با صدای علی فانی 🌹 تقدیم به محضر آقا صاحب الزمان (عج) و شهید حاج قاسم سلیمانی و جمیع شهدای مدافع حرم🕊 18 روز مانده💔 تا سالگرد شهادت🕊 پیشنهاد ویژه👌 @Modafeaneharaam
مدافعان حرم 🇮🇷
🌺🌿🌺🌿🌺🌿 🌿🌺🌿 🌺🌿 🌿 ادامه #داستان واقعی ✅🌺 #بدون_تو_هرگز🌺✅ 💠قسمت بیست و پنجم: بدون تو هرگز با اون پای
🌺🌿🌺🌿🌺🌿 🌿🌺🌿 🌺🌿 🌿 ⚡️ادامه داستان واقعی ✅🌺 🌺✅ 💠قسمت بیست و هفتم: حمله زینبی بیچاره نمی دونست ... بنده چند عدد سوزن و آمپول در سایزهای مختلف توی خونه داشتم ... با دیدن من و وسایلم، خنده مظلومانه ای کرد و بلند شد، نشست ... از حالتش خنده ام گرفت ... - بزار اول بهت شام بدم ... وسط کار غش نکنی مجبور بشم بهت سرم هم بزنم ... کارم رو شروع کردم ... یا رگ پیدا نمی کردم ... یا تا سوزن رو می کردم توی دستش، رگ گم می شد ... هی سوزن رو می کردم و در می آوردم ... می انداختم دور و بعدی رو برمی داشتم ... نزدیک ساعت 3 صبح بود که بالاخره تونستم رگش رو پیدا کنم ... ناخودآگاه و بی هوا، از خوشحالی داد زدم ... - آخ جون ... بالاخره خونت در اومد ... یهو دیدم زینب توی در اتاق ایستاده ... زل زده بود به ما ... با چشم های متعجب و وحشت زده بهمون نگاه می کرد ... خندیدم و گفتم ... - مامان برو بخواب ... چیزی نیست ... انگار با جمله من تازه به خودش اومده بود ... - چیزی نیست؟ ... بابام رو تیکه تیکه کردی ... اون وقت میگی چیزی نیست؟ ... تو جلادی یا مامان مایی؟ ... و حمله کرد سمت من ... علی پرید و بین زمین و آسمون گرفتش ... محکم بغلش کرد... - چیزی نشده زینب گلم ... بابایی مرده ... مردها راحت دردشون نمیاد ... سعی می کرد آرومش کنه اما فایده ای نداشت ... محکم علی رو بغل کرده و برای باباش گریه می کرد ... حتی نگذاشت بهش دست بزنم ... اون لحظه تازه به خودم اومدم ... اونقدر محو کار شده بودم که اصلا نفهمیدم ... هر دو دست علی ... سوراخ سوراخ ... کبود و قلوه کن شده بود ... 🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷 💠قسمت بیست و هشتم: مجنون علی تا روز خداحافظی، هنوز زینب باهام سرسنگین بود ... تلاش های بی وقفه من و علی هم فایده ای نداشت ... علی رفت و منم چند روز بعد دنبالش ... تا جایی که می شد سعی کردم بهش نزدیک باشم ... لیلی و مجنون شده بودیم ... اون لیلای من ... منم مجنون اون ... روزهای سخت توی بیمارستان صحرایی یکی پس از دیگری می گذشت ... مجروح پشت مجروح ... کم خوابی و پر کاری ... تازه حس اون روزهای علی رو می فهمیدم که نشسته خوابش می برد ... من گاهی به خاطر بچه ها برمی گشتم اما برای علی برگشتی نبود ... اون می موند و من باز دنبالش ... بو می کشیدم کجاست ... تنها خوشحالیم این بود که بین مجروح ها، علی رو نمی دیدم ... هر شب با خودم می گفتم ... خدا رو شکر ... امروز هم علی من سالمه ... همه اش نگران بودم با اون تن رنجور و داغون از شکنجه، مجروح هم بشه ... بیش از یه سال از شروع جنگ می گذشت ... داشتم توی بیمارستان، پانسمان زخم یه مجروح رو عوض می کردم که یهو بند دلم پاره شد ... حس کردم یکی داره جانم رو از بدنم بیرون می کشه ... زمان زیادی نگذشته بود که شروع کردن به مجروح آوردن ... این وضع تا نزدیک غروب ادامه داشت ... و من با همون شرایط به مجروح ها می رسیدم ... تعداد ما کم بود و تعداد اونها هر لحظه بیشتر می شد ... تو اون اوضاع ... یهو چشمم به علی افتاد ... یه گوشه روی زمین ... تمام پیراهن و شلوارش غرق خون بود ... ⬅️ادامه دارد... @Modafeaneharaam