eitaa logo
مدافعان حرم 🇮🇷
31.6هزار دنبال‌کننده
33.8هزار عکس
15.1هزار ویدیو
323 فایل
اینجا قراره که فقط از شهدا درس زندگی بگیریم♥ مطمئن باشین شهدا دعوتتون کردن💌 تاسیس 16اسفند96 ارتباط👇 @Soleimaniam5 https://gkite.ir/es/9987697 تبلیغ👇 https://eitaa.com/joinchat/2294677581C1095782f6c عنایات شهدا👇 https://eitaa.com/shahiidaneh
مشاهده در ایتا
دانلود
مدافعان حرم 🇮🇷
داستان تحـول یکی از اعضا👇 در دو قسمت
به نام پدید آورنده حضرت مادر😇 داستان ما درمورد یه دختر خانم 15ساله😁😈👻یکمی شیطونه که دوره متوسطه رو توی خوابگاه 😐به سر میبرد. اما یکم براش خسته کننده بود که یه دختر یکم شلخته😷😹😼 شیطون بخواد سر ساعت کاراشو انجام بده . تایکم گذشت و اینا بس که گریه و زاری کرد😭بالاخره راضی کرد خانوادرو که مدرسشو انتقال بدن🙃.مدرسشو انتقال دادن و رفت یه مدرسه نزدیک روزانه . 😈بالاخره به آرزوش رسید . روزاول تو اون مدرسه رسید دوستای دیگشم تو مدرسه بودن خلاصه وارد حیاط مدرسه شد. بادختری روبرو شد به نام لیلا 😍یه دختر یکمی تپل و بانمک . 😑😶😐اما یکم بد بد نگا میکردن .ولی دلیل نامعلوم بود . روز اول بایه اردو شروع شد تو یه پژوهش سرا .براآشنایی بد نبود کم کم آشناشدبابچه ها و بالیلا حسابی گرم گرفت .😊😉 خب یه موضوع دیگم بود که دختر داستان ما رک و یه رو زبون بود حرفشو قورت نمیداداصلا😁😁😬😬. یه دختر دیگم تو کلاس بود به اسم سعیده بایه قد نسبت به بقیه بلند 😬 راسیتش سعیده خانم ازخود اصفهان اومده بود یکم ادعاش میشد .گنده گویی میکرد😼. یه روزم دعواشون شد واشک سعیده رو درآورد .اما بعد یه موضوعی رو فهمید که سعیده بچه طلاقه😔😔😔😔😭راسیتش رواین موضوع یکم که نه خیلی پشیمون شد. دنبال راه حل بود تاکه گذشت وکم کم باسعیده هم صمیمی شد😍 وباهم حسابی جورشده بودن . دختر داستان ما درس خونم بود اما وقتی مدرسش عوض شد معدلش از18وخورده ایی اومد16😞. اینم ماجرا ها داره . فاطمه .لیلا.سعیده.😈😈😈✌️شده بودن یه اکیپ 😂. وای وای وای 😂یه اسمیم داشت اکیپشون . ام الفساد😈👻 ام الفساد اسم اکیپشون بود😂😂😂 خدامیدونه که چه شیطونیایی که نمیکردن ازارایش تو مدرسه بگیر تا گوشی بردن پیچوندن کلاس و رفتن تو حیاط 😂. خلاصه روزا به بطالت میگذشت . ازشکایت معلما سر کلاس تا شکایت از حجاب . 😂یه باری بود به دلایلی یه معلم دینی مرد چندوقتی اومد سر کلاسشون😈 وای که ام الفسادیون چه تیکه هایی که نمیپروندن بش .😐 خلاصه یه بارم لیلا فیلم عروسی داییشو اورد تو مدرسه که ببینیم چی پوشیده😂😂😂واویلا مدیر فهمید خلاصه اونم مثل بقیه گذشت . اما دوران خوبی بود .ودوسال گذشت😭حالا دیگه وقت جدایی بود .😔. اما ارتباط داشتیم بازم تا اینکه رفت دبیرستان و انتخاب رشته کرد . رفت رشته خیاطی دختر داستان ما👗👕. خلاصه اونجا بعد از دوسال دوستای مدرسه گذشتشو دید😍 وای مرجان 😂الان دیگه واویلا تر بود . سال تحصیلی شروع شد یکم اروم تر شده بود چون یه سال بزرگ تر شده بود😇الان 16سالش بود . اما شیطنت هاشو مگه میشد که ترک کنه . اما یه دبیر خیاطی داشتن کع خیلی هواشو داشت .ومهربون بود😇😇😇😇😍. یه زن مومن و باحال و خوب خلاصه بازم افت تحصیلی😁😬😅😅 .زنگای ورزش بزن و برقص وای وای زنگای نماز دیونه بازی .فرار کردن از کلاس با کلی التماس از دبیر پرورشی برای کارای الکی .😉😉😉 خلاصه شیطونی 😈ها بدتر ادامه داشت . چهارشنبه هاکه عروسیمون بود😜😂😂😂😂وای ساعت یازده تعطیل میشدیم میرفتیم توی دستشویی و ارایشو واینا💅😻. یواشکی از مدرسه میرفتیم بیرون و مقصد پارک بود میرفتیم و یکم دیوونه بازی بعدم خونه خلاصه دیوونه بازیا ادامه داشت .😷🤕😂😂😁😁😁😬😬😬😀😁😃😄🙃😊😇😆😆
مدافعان حرم 🇮🇷
به نام پدید آورنده حضرت مادر😇 داستان ما درمورد یه دختر خانم 15ساله😁😈👻یکمی شیطونه که دوره متوسطه رو ت
تااین که سال تحصیلی تمام شد دوری ازاون فضا یکم برام سخت بود اما ماجرای جدید یه جورایی از محرم همون سال شروع شد . من با کمی ارایش روسری مدل لبنانی و چادر عربی😁😍😍😍😍😍😍😍 وای که چقد خوشگل میشدم وقتی میرفتم بیرون همه بهم میگفتن چه خوشگل شدی .شبیه عربا شدی😬😍😂😇. چادر خیلی بهت میاد خب منم جو گیر میشدم الکی تو روستا چادر میپوشیدم اما!باآرایش ولی خارج ازروستا😁😬مانتوی بلند و کمی ارایش . خلاصه گذشت و گذشت تا اینکه تصمیم گرفتم که برم رشته ارایشگری🙃😈☺️ و مدرسه نرم . خلاصه این نقشم گرفت مدرسه نرفتم و رفتم ارایشگری یه مدتی رفتم یه دوماهی اما . دیدم یه حسی و درونم کم دارم 😔دیدم هرکاری بکنم نمیشه نه😅 تا اینکه نشستم یکم فکرامو کردم دیدم که یه روزی جلو آینم 😍😍😍وای راسی راسی که چقدر حجاب و چادر بهم میومد اماباآرایش😳 خلاصه یهویی باچادر رفتم بیرون مامانم خوشحال داداشم که نگو بابام کف کرده بود😈😈دوس داشتم . اما یه چادری واقعی نه . تا اینکه باهمین روال گذشت قرار شد برم مشهد اولین سفرم باقطاربود🚝🚊رفتم مشهد خیلی بهم چسبید بعد از 13سال نرفتن بالاخره قسمتم شد😢😢😢😢 خلاصه منم که کرم پودر و ریملم به جونم بسته بود . گذشت .برگشتم از سفر 😔 یه جورایی خیلی چیزارو مدیون امام رضام ❤️ سه ماه بعد دوباره قسمتم شد و رفتم مشهد این بار من فاطمه یه دختر اروم شده بودم ارایش دیگه برام معنی نداشت حتی کرم پودر و این آشغالارو دنبالمم نبرده بودم . حالا شده بودم فاطمه خانم😇😇😇 نمازام و سعی میکردم بخونم چندروزی ازاقامت تو مشهد میگذشت رفتم جلوی آینه آماده شدم تو آینه یه نگاهی کردم و نفس عمیق و راحتی کشیدم از ظاهر خودم راضی بودم سادع و خوب رفتیم کع بریم حرم❤️❤️ توراه حرم یه خانم مانتویی چاق😡باده جور آرایش . دنیا روسرم خراب شد یه چیز بزرگ بزرگ تو گلوم گیر کرد نفسم بالا نمیومد فقط شنیدم که اه این دختترو یه جوری روسری سرش کرده داره خفه میشه .😡 فقط برگشتم نگاهش کردم و چشمامو بستم اما هزارتا محجیه اون اطراف بود چرا من😭 مامانم یه حرف خوبی زد گفت که خودش بس که بی لیاقته این حرف و زده . یکم دلم اروم شد رفتیم تو صحن انقلاب نگاهم که به گنبد افتاد فقط اشکام میومد پایین😭. اما یه حسی دلمو قرص و محکم میکرد نمیزاشت که گریه کنم . رفتیم هتل یه ماجرای دیگه یه اردوی دانش آموزی پسرونه اومدن تو هتل ما . چندروز بعدش دیدم که پرسنل خانم هتل اومد درمورد یه خاستگاری باهام حرف زد. شوکه شدم من فاطمه16ساله انگار که داشتم به آرزوم میرسیدم همونی که میخواستم بود انگار . یه اقاسید😍طلبه👳♀ومدافع حرم😍 که معاون اون مدرسه بود واقعا همونی که میخواستم بود تو ذهنم فقط این بود که میشه یعنی . فرداش که این مطرح شد قرار شد کع ما برگردیم خونه. شماره خودمونو دادیم خلاصه دوهفته گذشت خبری نشد😔دست به دامن حضرت زینب شدم و خواستم که ناامیدم نکنه . موضوعاتی پیش اومد کع هنوزم یکمی ناراحتم میکنه . خلاصه از 13سالگی خاستگارای رنگارنگ اما این بار این مورد بارنگ متفاوت😍.اما نشد😔 اما من شدم یه دختر محکم تر و قوی تر وخودساخته تر . که تمام رفیقام تنهام گذاشتن 😔 اما همدمم شد حضرت مادرو دخترش زینب. اهل بیت اینا بهترینای عالمن برام . تنها کسایی که تنهام نذاشتن بعد ازخدا. 😇😇😇😇😇😇😇😇😇 کم کم شدم یه چادری واقعی بایه حجاب کامل . شدم همون فاطمه خانم واقعی 😇اما الان 17ساله. به نظر خودم که 17سالم کم سنی نیست . خلاصه خیلی هارو شناختم تلخی هایی چشیدم اشکایی ریختم . کم کم مجنون حسین شدم اما دریغ که دیر فهمیدم و اربعین نصیبم نشد امسال اما دلم خیلی خیلی امید واره چون میگم حتما امام حسین میخواد اتفاقای قشنگتری رو برام رقم بزنه و کربلامو امضا کنه . امید دارم که حتما اون جوون مومنی که برای ازدواج در نظر دارم کسی که تمام سرمایش ایمانش باشه و سرباز امام زمان باشه بسیجی مخلص تا که بتونم یه زندگی باعطر و بوی علی و فاطمه رو باهاش شروع کنم اما دریغ که این روزا چشماشونو روی منه دختری کع تو ی روستا بزرگ شدم بستن چرا تصورادما از روستا یه خرابه و ویرونه بدونه امکاناته اما نه این اشتباهه . اما ممکنه آینده ایی رو دختر روستایی برای همسرش بسازه که شاید یه دختر شهر نشین نتونه قصد توهین نیست اما باید قبول کنیم که درگیر ظواهر شدیم افسوس 😔 اما من میدونم که به زودی یه همسر مومن خدا بهم میده که بتونم درکنارش واسه دینم تلاش کنم .😍😍 وانشاالله که میخوام بشم طلبه آینده . همیشه فکر میکردم ماجرای خاصی ندارم برای تحولم شاید جالب نباشه اما الان که دست به قلم شدم میبینم اول خدا بعد امام رضا و بعد مادرم زهرا و دخترش زینب خیلی کمکم کردن اما مثل همیشه بی منت ومن مدیون این اهل بیت هستم امیدوارم بتونم روزی کاری برای دینم بکنم . والبته کمکای شهید عزیز اقامحسن حججی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
📝 #وصیت‌نامه ازشمامیخواهم اگر #جسدم 💔به دستِ‌تان رسید #قبرم را درست نکنید🍂 وبه حال #خاکی بگذارید. تازمانی‌که #قبرستان‌بقیع💚مرمت‌گردد... #شهیدمحمدحسین_میرشکاری💔
سیدرضا نریمانیدائم تو مسیر مزار شهدا موندم.mp3
زمان: حجم: 7.04M
دائم تو مسیر مزار شهدا موندم رفتن رفقا دونه دونه و جاموندم💔 حرفای زیادی تو دل واموندم...💔 مداحی سید رضا نریمانی🍃 @modafeaneharaam
📌 #طرح_مهدوی 🌅 #عاشقانه_مهدوی 🔆 و باران کاش خبر از آمدنت می داد... 🖼 #پروفایل @modafeaneharaam
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
عاشقانه های همسرشهید❤️ قبل از آشنایی با محمد جواد به زیارت حضرت زینب(س) با خانواده ام رفته بودیم.🙂 روبروی گنبد حضرت زینب (س) بودیم و من با بی بی درد و دل میکردم. از او خواستم که همسری به من بدهد که به انتخاب خودش باشد...💓 البته آن روزها نمیدانستم که هدیه ای ویژه از طرف بی بی در انتظار من است و آن هم سرباز خود حضرت زینب(س)،قرار است مرد آسمانی و همسفر بهشتی من شود.😍😌 از سفر که برگشتیم،محمد جواد به خواستگاری من آمد.آن زمانها در یک کارخانه مشغول به کار بود.😊تنها پسر خانواده بود که روی پای خودش هم ایستاده بود.حتی از جوانی و زمانیکه محصل بود،در تابستانهایش کار میکرد.تمام مخارج ازدواجمان از گل مجلس 💐خواستگاری تا خرج مراسم عروسی همه را خودش داد.بعد از آن شروع کرد به ساختن همین منزلی که خانهء من و فرزندانم هست. سر پناهی که ستونهایش را از دست داد.😔تک تک مصالح و نقشهء منزل و رنگ دیوارها و طرح کاشی ها همه وهمه به سلیقهء من بود.آخر محمد جواد همیشه میگفت که تو قرار است در این خانه بمانی...نه من....😔 آری همسر من بی تو در این خانه روزها را شب میکنم،تنها به شوق دیدار تو در زمان ظهور امام زمان (عج)😍😌 شهید مدافع حرم محمد جواد قربانی 🍃🌺🍃 @modaeaneharaam
برشےاز #ڪتاب ســــربلنــد❤️🍂 هر وقت ڪارش جایی گیر مےکرد☝️ و تیرش به سنگ می‌خورد😞،زنگ میزد که برایش قرآن بخوانم☺️. داشتم غذا درست می‌کردم😊،زنگ می‌زد که: مامان یه #‌یـــس برام بخون☺️.کارم رو رها می‌کردم و می‌نشستم جَلدی برایش می‌خواندم.می‌خواست زمینی‌را که پدرش بهش داده بود،بفروشد و جای دیگری خانه بخرد🏡.چهل سوره‌ی حشر برایش نذر کردم❤️.سی‌هشتمی را که خواندم به فروش رفت. وقتی می‌آمد خانه‌مان و می‌دید دارم قرآن می‌خوانم😃، به خانمش می‌گفت😒: ببین مامانم داره قرآن می‌خونه که #شهید نشم💔😔. خون خونش رو می‌خورد😔 و می‌گفت:همین که میان اسمم رو بنویسن،خط میزنن😭 می‌گن #حججے نه.گریه می‌کرد😔 و می‌گفت:نکنه کسی رفته و چیزی گفته،بابا حرفی نزده باشه؟!💔😔 راوے:مادر‌شهید #محسݩ‌حججے💔 #شهیــدبےســــر @modafeaneharaam
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
مدافعان حرم 🇮🇷
ابووصال کتاب طلبه دانشجو #شهید مدافع‌حرم #محمدرضا‌دهقان‌امیری #قسمت‌چهل‌و‌دوم گشاده‌رو شب اول ما
ابووصال کتاب طلبه دانشجو مدافع‌حرم دوست با معرفت ساعت دوازده شب بود🌙 که متوجه شدم من حال خوشی ندارم🤕. سریع خودش را رساند و با موتورش🏍 آمد دنبالم. تا نیمه شب مرا در خیابان ها چرخاند و گپ زد تا حالم بهتر شود☺️. هوا سرد شد❄️ و یک تیشرت فقط تنش بود، داشت میلرزید اما خم به ابرو نیاورد و گله‌ای نکرد 😔 بیشتر از اینکه به فکر خودش باشد به فکر دیگران بود. از معرفت چیزی کم نمیزاشت👌 راوی:دوست‌شهید ... @modafeaneharaam