6.74M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ایران #سوریه
▶️فیلم شهید اصغر پاشاپور را به یاد دارید؟ همان فیلمی که بسیاری از ما بیش از صد بار آن را دیدهایم. در صحنهای از این فیلم، اصغر با دل نگرانی شدید، تلاش میکند تا مانع از پیشروی حاج قاسم به خط مقدم شود؛ جایی که تنها چند صد متر با داعشیها فاصله دارد. او به هر دری میزند تا حاجی را از رفتن بازدارد.
▪️اما حاج قاسم مقاومت میکند و با همان لهجهٔ صمیمی میگوید: آقای اصغر، خجالت بکش! من را از دو تا گلوله میترسانی؟
▪️این بخش از فیلم در خاطر بسیاری از ما نقش بسته است، اما شاید کمتر به گفتوگوی بعدی آن توجه کرده باشیم. هنگامی که حاج قاسم و اصغر پاشاپور پیاده به سمت جلوترین سنگرها میروند، حاجی میگوید: «من که میدانم یونس بهت زنگ زده...»
▪️آری، همان یونس؛ سردار شهید ابوالفضل (حسین) نیکویی در حملات ١١ روز پیش رژیم صهیونیستی در تهران به شهادت رسید و به دوستان شهیدش پیوست.
@Modafeaneharaam
مدافعان حرم 🇮🇷
حُسنِ یونس/ درباره فرمانده مدافع حرم که بهدست اسرائیل شهید شد
▪️(بخش اوّل)
🔹گروه سیاسی خبرگزاری تسنیم ـ عبدالله عبداللهی: فیلم آقای اصغر (پاشاپور) را یادتان هست؟ همان که خیلیهایمان بیش از صدبار دیدیمش؛ آقای اصغر شدیداً دلنگران حاج قاسم است که باز هم به خط مقدم و چندصدمتری داعشیها آمده؛ به هر دری میزند که جلوی جلوتر رفتن حاج قاسم را بگیرد؛ حاجی زیر بار نمیرود و میگوید؛ «آقای اصغر، خجالت بکش، من را از گلوله میترسانی؟»، تا اینجای فیلم را خیلیهایمان توجه کردهایم، اما یک جا را بعضیهایمان شاید کمتر! حاجی و آقای اصغر که پیاده بهسمت جلوترین سنگرها میروند این مکالمه شکل میگیرد:
حاج قاسم: اصغر!
اصغر پاشاپور: جانم، حاج آقا!
حاج قاسم: من که میدونم یونس بهت زنگ زده گفته نذار حاجی جلوتر بره…
🔹اسم «حاجیونس» (ابوالفضل نیکویی) را اولین بار اینجا شنیدم؛ از آن زمان مدام به این فکر میکردم که این حاجیونس کیست که حاجی را با آن عظمت و کاریزما که همه هم عاشقانه دوستش داشتند و هم شدیداً از او حساب میبردند، اینطور حراست و حفاظت میکند؛ حتماً از همان کاریزماها و ابهتهای حاجی در اوست که میتواند به فرماندهان بگوید؛ «نگذارید حاجی جلوتر برود!».
🔹نادیده مقهور ابهتش و شیفته جذبهاش شده بودم؛ معروف بود که حاج قاسم نیروهایش را مثل بچههایش مراقبت میکرد؛ مدام تماس میگرفت؛ روز و شب و نیمهشب؛ از احوال و کارشان میپرسید؛ دقیقاً همانطور که پدرومادرها نگران و مراقب فرزندشان هستند؛ حالا این یونس کیست که همین حس را نسبت به حاجی دارد و اینقدر عاشقانه و مداوم مراقبتش میکند؟
🔹چندصباحی به همین شکل سپری شد؛ تا اینکه سال ۱۴۰۲ با جمعی از رسانهایها (از اصولگرا تا اصلاحطلب) به سوریه رفتیم، عصر همان روز اوّل گفتند؛ «میهمانی داریم که میخواهد ماجرای سوریه را به شما توضیح دهد.»؛ چند دقیقه بعد وارد شد، چهرهای مثل ماه، اندامی رشید؛ از آنها که آدم مجذوب کاریزمایش میشود؛ میزبان گفت؛ «ایشان حاجیونس است»! برق از سرم پرید؛ کسی او را نمیشناخت؛ یعنی اصلاً کسی از جمع ما، او را ندیده بود، خیلیها ندیده بودند؛ حاجیونس واقعاً روبهروی ما ایستاده بود و من آنقدر از اینکه قهرمان رؤیاهایم را دیدهام ذوق کرده بودم که حد نداشت؛ او حتی از آن چیزی که در ذهن میپروراندم هم ابهت بیشتری داشت، وقتی لب به سخن گشود، شیرینی کلامش هم به جذبه ظاهرش اضافه میشد؛ میگفت؛ "من اصلاً سیاسی به آن معنایی که در ذهنهاست نیستم (حتی با اغراق میگفت؛ «سیاست هم بلد نیستم")؛ با شما سیاسی حرف نمیزنم، من فقط ماجرا را به شما میگویم؛ خودتان هرچه خواستید جمعبندی کنید».
🔹هشت سال در سوریه بود؛ سوریه را موبهمو میشناخت؛ کوه به کوه، دشت به دشت؛ صحرا به صحرا؛ گروه به گروه، قبیله به قبیله، مذهب به مذهب، حتی بسیاری از نظامیان و سیاسیونش را نفر به نفر؛ تحولات جغرافیای سوریه را لحظه به لحظه در آن هشت سال یادش بود.
🔹در آنچندروزی که با او بودیم، در جلسه و در میدان، لحظه به لحظه وقایع سوریه را روایت کرد، از ناگفتهها گفت و از تحلیل بهتر برخی گفتهها و شنیدهها، اصلاحطلبها را بیشتر تحویل میگرفت و به آنها بیشتر توضیح میداد تا تصور نکنند که این نبرد مقدس، جناحی و حزبی و یا صرفاً ایدئولوژیک بوده است؛ آنقدر واقعی همه را دوست داشت که حتی یک نفر تصور نمیکرد که میخواهند از خودش یا ذهنش یا قلمش استفاده ابزاری کنند. بسیاری از بچهها از جمله اصلاحطلبان آنقدر به او و صداقت و شخصیتش در این چند روز اعتماد یافته بودند که روز آخر، برخی از آنها قبل و بیش از بقیه حاجیونس را در آغوش میکشیدند و سختتر از بقیه دل میکندند.
🔹در ماشین و یا هواپیما که مینشستیم دقایق طولانی فقط نگاهش میکردیم؛ چقدر این بشر دوستداشتنی بود؛ کنار توضیح ماجرای سوریه، مدام از نبوغ و عرفان حاجی میگفت؛ از مهربانی حاجی میگفت…، و ما هرچه میگفت بخش مهمی از آن صفات را در خود حاجیونس هم میدیدیم.
@Modafeaneharaam
9.83M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حماسه بدرقه رشید ایران
🔹دزفول، امروز حماسه شد؛ مردمانش، با چشمانی اشکبار، اما سری برافراشته، فرزند رشید خویش سپهبد شهید غلامعلی رشید را تا آستان سبزقبا بدرقه و تشییع کردند.
🔹صبح امروز، از حوالی حاجمرادی تا سبزقبا، پیکر سردار شهید غلامعلی رشید بر دوش مردمی حرکت کرد که سالها او را نهفقط بهعنوان یک فرمانده نظامی، بلکه بهعنوان تکیهگاه روزهای سخت میشناختند. شهری که در روزهای جنگ، سنگر بود و در روزهای صلح، نماد صلابت.
🔹از نخستین ساعات های صبح، خیابانهای مرکزی دزفول رنگ اندوه به خود گرفت؛ میدان حاج مرادی دزفول شاهد سیل جمعیتی است که با شور حسینی(ع)، پرچمهای سرخ «لبیک یاحسین(ع)» در دست و دستنوشتههایی با شعارهای ضدصهیونیستی و ضدآمریکایی، در صحنه حاضر شدهاند.
@Modafeaneharaam
7.48M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ویدیویی از گفتگوی شهید سردار نیکویی (حاج یونس)
@Modafeaneharaam
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📱 #ریل | توقع تسلیم از کشوری همچون ایران مایه استهزاء افراد خردمند خواهد شد
🖼سومین پیام تصویری رهبر انقلاب اسلامی پس از تهاجم رژیم صهیونی به کشور؛ ۱۴۰۴/۰۴/۰۵
🖥 Farsi.Khamenei.ir
🏴 با رمز یا حسین(ع) پیروز شدیم...
✏️حضرت آیتالله خامنهای: اگر حادثه کربلا و اسوهگیری از آن نبود، انقلاب اسلامی ایران پیروز نمیشد.
💻 Farsi.Khamenei.ir
مدافعان حرم 🇮🇷
حُسنِ یونس/ درباره فرمانده مدافع حرم که بهدست اسرائیل شهید شد
▪️(بخش دوّم)
🔹در کنار آن ابهت، اضطراب هم میدیدیم؛ عجب! انسانی که همه عمرش را در نبرد با اشرار و دشمنان گذرانده، داعش را در چندقدمی دیده، حتی یک لحظه جا نزده، حالا بهوقت پیروزی، از چه مضطرب است؟ بههمراه شهید همدانی و یکی دو نفر دیگر، حاجیونس جزو اولین افرادی بودند که برای مقابله با توطئه اسرائیل و رفقای تروریستش، به سوریه رفته بودند؛ همان جمع کوچکی که حاجی بهشان گفت؛ «دستتان را میبوسم، شب و روز نخوابید، امّا نگذارید سوریه به دست تکفیریها و تروریستها بیفتد!»، آن جمع موفق شده بودند؛ یونس یکی از ارکان اصلی این موفقیت عظیم بود؛ اما چرا مضطرب بود؟ پاسخش دشوار نیست؛ میترسید بدون شهادت از دنیا برود.
🔹این را نهفقط در سوریه، بلکه در این دو سال پس از آنکه بعضاً حالی از ما میپرسید هم میدیدم. من خیلی کم قربانصدقه کسی میروم؛ امّا نمیدانم چرا از همان ابتدا، همهاش دوست داشتم قربانصدقه حاجیونس بروم؛ یکی از آن جهت که حس میکردم از برخی جهات نزدیکترین آدم به حاجی است که رفتنش، داغ سردنشدنی به دل همهمان گذاشت، اما این همه ماجرا نبود؛ حاجیونس خودش هم بزرگ بود؛ ماه بود؛ هم چهرهاش هم خلقیات و روحیهاش، هروقت پیام میداد یا تماس میگرفت که حالی بپرسد، اولش ناخودآگاه قربانصدقهاش میرفتم؛ «فدات شم حاجی؛ دورت بگردم.»، او امّا همیشه آخر حرفها میگفت؛ «دعا کنید شهید شم».
🔹حدود چهل و چند روز پیش که توفیق شده بود عازم حج شوم، بهناگاه دیدم حاجی از مشهد پیام داده است؛ «در حرم امام رضا(ع) دعاگوتم.»، گفتم؛ «من هم احتمالاً فردا عازم مدینه هستم و انشاءالله همهجا در این سفر حج بهیاد شما و دعاگوی شما خواهم بود.»، و حاجی همان حرف را باز هم تکرار کرد؛ «دعا کن شهید بشم».
🔹حاجی نهایتاً بهدست رذلترین و شقیترین رژیمها شهید شد؛ با عظمت رفت؛ اصلاً اگر حاجیونس شهید نشود، چهکسی شهید شود؟ حیف نیست چنین انسانهای مافوق، بدون شهادت بروند؟ رفتن آنها حتماً برای ما خسارت بزرگ و داغ سنگین است، امّا برای خودشان چه؟ اگر شهید نشوند، اصلاً قانون خدا برای ما زیر سؤال میرود؛ امثال من بمیریم و حاجی هم بمیرد؟ نه، اینطور نیست؛ حاجیونسها شهید میشوند و زندهاند و این دلهای امثال من است که مرده.
🔹حاجیونس؛ بهرسم همیشه، فدات شم، دور سرت بگردم، کمکمون کن...!
@Modafeaneharaam
🟦 دستور العملی برای دهه اول محرم
🔻توسّل به سالار شهیدان علیه السلام به ویژه در دهه ی اول ماه محرم از اهمیت بسیاری برخوردار است.
🔸 مرحوم آیت الله کشمیری در این باره می فرمود: سزاوار است انسان از اول محرم تا سیزدهم محرم در ساعت و مکان مشخص، زیارت عاشورا با صد لعن و صد سلام و دعای علقمه بخواند و آن را ترک نکند. اگر کسی در طول سال، بیش از این ایام را موفق به خواندن زیارت عاشورا شد، هنیئاً له (گوارایش باد) وگرنه حداقل این است که در هر سال، خواندن زیارت عاشورا در این ایام را از دست ندهد.
@Modafeaneharaam
عرفان عزیز یکماه پیش بیست سالگیش رو جشن گرفت جوان رعنا و خوش روی ما بابای شهید عرفان طالبی کویجانی میگفتن
چند وقتی دائم میگفتن میخام شهید شم
باعث افتخارو سربلندی کشور بشم
اصالتا بچه کویجان بودن
و تا ابتدایی بهاباد یزد
بزرگ شدن
بعد رفتن برای زندگی بافق
اسمش برای سپاه یزد در اومد و همه خوشحال ک نزدیکه
صبح با اتوبوس میرفتن الغدیر
و ساعت ۲ برمیگشن بافق
این مدت ک ج..نگ شده بود
بهش مرخصی ندادن
یک هفته ..بعد از یک هفته اومد خونه
شبش گفت بابا بهمون پلاک دادن که اگر شهید شدم و تکه تکه منو بشناسین
صبح که میخواست بره خودش ساکش رو بست مامانش گفت تو که شب میای چرا ساک میبندی گفت نه من میرم معلوم نیست ک کی بیام .
۷ صبح رفت
و ۳عصر خبر شهادتش رسید
یکی از هم خدمتیهاش میگف اولین صدایی که اومد فقط و فقط دود بود بهش گفتیم عرفان فرار کن
گفته نه هنوز ۵ دق دیگ از پستم مونده
ک بلافاصله مو..شک کنارش فرود اومد
روحت شاد جایگاهت بهشت
#شهید_عرفان_طالبی_کویجانی
@Modafeaneharaam