eitaa logo
مدافعان حرم 🇮🇷
31.6هزار دنبال‌کننده
33.8هزار عکس
15.1هزار ویدیو
322 فایل
اینجا قراره که فقط از شهدا درس زندگی بگیریم♥ مطمئن باشین شهدا دعوتتون کردن💌 تاسیس 16اسفند96 ارتباط👇 @Soleimaniam5 https://gkite.ir/es/9987697 تبلیغ👇 https://eitaa.com/joinchat/2294677581C1095782f6c عنایات شهدا👇 https://eitaa.com/shahiidaneh
مشاهده در ایتا
دانلود
6.21M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 به گزینش سپاه گفتم این پسر یک شهید حججی دیگر است @Modafeaneharaam @Modafeaneharaam
❇️ 🔵شهید مدافع‌حرم جواد کوهساری ♻️احترام به جانبازان 💙به روایت پدر شهید: جواد احترام خاصی برای شهدا و جانبازان قائل بود. گاهی وقت‌ها به آسایشگاه جانبازان امام خمینی رحمة‌الله‌علیه سرمی‌زد و در آنجا، به استحمام جانبازان قطع نخاعی کمک می‌کرد و کارهایشان را انجام می‌داد. 💚چون پسر شوخ‌طبعی بود، اسباب خنده‌ی جانبازان را فراهم می‌کرد و برخی از بچه‌های آسایشگاه، او را مثل رفیق خودشان می‌دانستند. روزی که جواد شهید شد، تعداد زیادی از جانبازان به مراسمش آمدند. آن‌ها با ویلچر از راه‌های دور و نزدیک آمده بودند. 🌟هدیه به روح مطهر شهید صلوات 🍬اللهُمَّ‌صَلِّ‌عَلَى‌مُحمَّـدٍوآل‌مُحَمَّد🍬 @Modafeaneharaam
16.12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥ترور؛ از منافقین تا رژیم صهیونیستی @Modafeaneharaam
♦️نوزاد مظلومی که تروریست‌های جیش الظلم در زاهدان به شهادت رساندند @Modafeaneharaam @Modafeaneharaam
♨️روایت زینب سلیمانی از شبی که شهرک دقایقی توسط اسرائیل بمباران شد 🔻از اینستاگرام فائضه غفارحدادی، نویسنده 1⃣ همسر سردار سلامی نشست روی مبل پذیرایی خانه شان و گفت: «این خانه که این طوری نبود دو هفته است داریم خرده شیشه جارو میکنیم و دوده و خاک پاک میکنیم یک پنجره سالم نمانده بود.» موج انفجاری که خانه سردار رشید و سردار ربانی و سردار باقری را با خاک یکسان کرده بود به همه خانه های اطراف هم آسیب زده بود. 2⃣ زینب حاج قاسم گفت: «خانه ما که نزدیکتر بود به جز شیشه ها دیوارها هم ترک برداشته و گچشان ریخته.» پرسیدم: «مامان تنها بود؟ نترسید؟ با لبخند و شجاعتی که یحتمل از طریق خون دریافت کرده بود ماجرای آن شب را تعریف کرد. آن شب همسرم نبود. من هم رفتم پیش مامان 3⃣ شام خوردیم و قبل از خواب مثل همیشه دوری در اتاق بابا زدم وسایل بابا را از همان موقع که شهید شده دست نزده بودیم یادگاریهای دیگرش را هم همانجا چیده ایم همیشه رفتن توی اتاق بابا بهم آرامش میداد کمی با بابا حرف زدم و خوابیدیم اذان صبح شد و من سجاده ام را توی پذیرایی باز کردم 4⃣ مامان توی اتاق نماز میخواند. هیچ کدام چراغ را روشن نکرده بودیم و نور کمی که همیشه از بیرون میآمد تنها روشنایی خانه بود هنوز سر سجاده بودم که یکهو صدای وحشتناکی آمد و حجم پرفشاری از هوا و خرده شیشه به سمتم پرت شد. بلند شدم و دویدم سمت حیاط تاریکی مطلق بود. هوا مزه خاک و گوگرد میداد. 5⃣ چشمهایم به سیاهی که عادت کرد دیدم کف حیاط سنگ و فلز و چیزهای دیگر ریخته کفشهایم را پیدا کردم و دویدم سمت کوچه اولین کسی که دیدم پسر شهید کاظمی بود سراسیمه گفت: «آقا رشید رو زدن خونه نمونین فرار کنید دستم چسبید روی صورتم یعنی چی آقا رشید رو زده اند؟» 6⃣ چند قدمی رفتم سمت خانه آقا رشید. چیزی جز دود و سیاهی دیده نمی شد. محمد کاظمی آمد دنبالم مگه نمی گم فرار کنید اینجا خیلی خطرناکه ممکنه دوباره بزنه مامان رو بردار فرار کن.» «وای مامان با عجله دویدم توی خانه با کفش رفتم داخل پذیرایی همیشه تمیز مامان بس که همه جا خرده شیشه بود. 7⃣ مامان با هیبتی که از گچ های دیوار سفید و ترسناک شده بود وسط خانه ایستاده بود دویدم و بغلش کردم الهی قربونت بشم چیزی نشده باید بریم. چادر مشکی هایمان را پیدا کردیم و کیفمان را برداشتیم و از خانه بیرون آمدیم ماشینم را کمی جلوتر نگه داشته بودم شانس آوردم روشن شد و توانستم مامان را برسانم خانه خودمان. 8⃣ خیالم که از مامان راحت شد برگشتم شهرک فکرم مانده بود پیش وسایل بابا آتش نشانی و نیروهای امدادی در همان فاصله رسیده بودند و مشغول ارزیابی بودند محمد کاظمی داشت کمکشان می کرد و جای خانه ها را نشانشان میداد. مثل پدرش شجاع بود. با دیدن من برافروخته شد و داد کشید: «چرا برگشتی؟ اینجا خطرناکه.» 9⃣ کلمه ها توی دهانم جمله نمیشدند: «وسایل بابام.... اتاق بابام...» منتظر نماندم چیزی بگوید و رفتم سمت خانه مان در اتاق بابا را موج انفجار باز کرده بود چراغ گوشی ام را روشن کردم و روی کمد گذاشتم و به سرعت شروع کردم به جمع کردن وسایل و یادگاری هایش دستهایم می لرزیدند ولی نمیدانم با چه نیرویی خرده شیشه ها را کنار میزدم و لباسها و سررسیدهای بابا را میریختم توی نایلون. 🔟 یکهو صدای جنگنده آمد. محمد کاظمی گفته بود که دوباره بر می گردند. چشم هایم را بستم یک لحظه خوشحال شدم که می روم پیش بابا و دوباره میبینمش اما باز پسر رفیق صمیمی بابا آمد و نگذاشت. آنقدر داد و فریاد کرد که بقیه وسایل را بی خیال شدم و با همان نایلونی که دستم بود آمدم بیرون و از شهرک خارج شدم بعدش فهمیدم که جنگنده ها همان جای قبلی را زده و نیروهای امدادی را هم شهید کرده بود.» 1⃣1⃣ زینب ساکت شد نه اشکی روی صورتش بود و نه دست هایش می لرزید. یک داستان تراژدی را حماسی تعریف کرده بود و ما هم رویمان نشده بود اشک و ناله بریزیم وسط. ┄┅═══••✾••═══┅┄ @Modafeaneharaam
📣 ایران اسلامی در این حادثه یک بار دیگر استواریِ بنیان خود را نشان داد. 👈 دشمنان ایران، آهن سرد میکوبند...پیام به مناسبت اربعین شهدای تهاجم رژیم صهیونی به ایران؛ ۱۴۰۴/۵/۳ 💻 Farsi.Khamenei.ir
♦️محمدامین روح‌بخش سرباز وظیفۀ جوان زندان اوین بود. قرار بود خدمتش را به پایان برساند و به جستجوی آینده‌اش برود. اما حملۀ اسرائیل به زندان اوین، داستان زندگی او را کوتاه کرد 🔹ماشین دروغ‌سازی‌ اسرائیل و عمله‌های رسانه‌ای آنها، این حمله را حمله «نمادین» نامید تا مرگ فجیع ده‌ها انسان، شامل کارکنان زندان، نگهبانان، زندانیان و خانواده‌های ایشان را کم‌اهمیت جلوه بدهد. ایران یاد تمامی این فرزندان را گرامی می‌دارد. پسر ایران، تو برای ملتت نمادی از جوانی پرپرشده‌ای. در خاطرۀ پرمهر میهن بیارام. 🔹Mohammadamin Rouhbakhsh was a young conscript at Evin prison. He would’ve completed his service and discovered his future, if he hadn’t been in a so-called “symbolic” attack, along with inmates and their family members. Iran remembers and honors them all. @Modafeaneharaam @Modafeaneharaam
10.35M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
| نقاشی شنی 👥مجموعه قسمت سی‌ و نهم | شهید حسین امان‌الهی ▫️شهید حاج قاسم سلیمانی: «شهدا خیلی انسان‌های تیزهوش و با ذکاوتی هستند. ذکاوت این است که من چگونه بین دنیا و آخرت ابدی بتوانم برنده آخرت ابدی بشوم. ذکاوت این است که بین دو مرگ اختیاری و اجباری، انسان بتواند خودش داوطلبانه آن مرگ اختیاری را انتخاب کند.» 👊 شهادت: ۱۳ فروردین ۱۴٠۳ | در حملهٔ هوایی رژیم صهیونیستی به کنسولگری ایران در دمشق سوریه @Modafeaneharaam @Modafeaneharaam
4.37M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥ورود موکب‌های ایران به عراق @Modafeaneharaam
هدایت شده از 🌺 مدد از شهدا 🌺
شهید حملهٔ رژیم صهیونیستی خودروی شخصی‌اش را به سپاه اهدا کرد 🔹شهید محمد دکامئی اهل روستای سعدوقاص همدان که در حملات رژیم صهیونسیتی به شهادت رسید در وصیتش نوشته بود: اگر اتفاقی برای من افتاد ماشینم را به سازمان تحقیقات باقرالعلوم اهدا کنید؛ زیرا من باید فدایی این سازمان و این انقلاب می‌شدم؛ می‌خواهم ماشین را که حاصل حقوق این سازمان است را به همان‌جا اهدا کنم. https://eitaa.com/joinchat/16449734C323bd61cd4
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
°•♥️•° سلام میکنم ※ از دور‌ و مطمئن‌هستم پس‌از سلام در این سینه غم نمی‌ماند بدم‌قبول ※ ولی‌این امید را دارم که حسرت حرمت بر دلم نمی ماند 【ع】✋🏻•° @Modafeaneharaam