5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#استوری
شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها
___
🖤فرارسیدن ایام شهادت حضرت رقیه(سلام الله علیها) بنت الحسین(علیه السلام) تسلیت باد.🖤
ببار ای آسمون جای رقیه سلام الله علیها
به یاد داغ بابای رقیه سلام الله علیها ...
@Modafeaneharaam
ایران را به اوج افتخار می رسانیم
جان ایران ❤️
تصویری زیبا از رهبر انقلاب،امروز
@Modafeaneharaam
✏️متن کامل بیانات رهبر انقلاب در مراسم بزرگداشت شهدای جنگ تحمیلی اخیر منتشر شد. ۱۴۰۴/۰۵/۰۷
📥 فیلم کامل بیانات
🔍 از اینجا بخوانید👇
farsi.khamenei.ir/speech-content?id=60785
48.58M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📱 حرف اصلی بیانات رهبر انقلاب در مراسم بزرگداشت شهدای جنگ تحمیلی اخیر. ۱۴۰۴/۵/۷
👈 هستهای بهانه است؛ دین و دانش نشانه است!
📲 @resane_negar
3.68M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅ شهیده حفظ حجاب و چادر حضرت زهرا
🔹شهیدان محمدمهدی و زهرا نظری در حملات رژیم صهیونیستی به تهران شهید شدند. انفجاری در نزدیکی محل زندگی آنها رخ داد و خانوادگی بلند شدند تا ساختمان را ترک کنند. زهرا که حافظ و مدرس قرآن بود، چادر سرش نبود. به خانوادهاش گفت شما بروید من چادرم را سرم کنم. برادرش هم که نمیتوانست تنهایش بگذارد، گفت شما بروید، من زهرا را میآورم. همین که به در ورودی ساختمان رسیدند، ساختمان آنها را زدند.
@Modafeaneharaam
@Modafeaneharaam
عاشق امام حسین بود. هرسال در پیادهروی اربعین شرکت میکرد؛ خیلی علاقه به کربلا داشت. دنبال مقام ومسئولیت نبود وبه زندگی وکاری که داشت قانع بود. همیشه دغدغه داشت که درست کارکند. حتی ازوقت اداری استفاده شخصی نمیکرد. هر کار شخصی که داشت بعدازکاراداره و در زمان های آزاد خود، انجام میداد.
ابوالفضل خیلی بامعرفت بود.هیچ کس از کناراو بودن احساس ناراحتی وخستگی نمیکرد. دوست نداشت کسی ازمشکلاتش باخبرشود.همیشه لبخندبرروی لبانش بود. بسیار رازدار بود؛ شایدیکی ازویژگی های بارز ابوالفضل رازداری اوبود به طوریکه همه ی افراد می توانستند پیش او درددل کنند. هنوز باورم نمیشود که ابوالفضل شهید شده است. درسفرکربلا به او گفتم که
سال بعد اینگونه به کربلا بیاییم و چنین کارهایی کنیم؛ گفت:
من سال بعدنیستم.
گفتم ابوالفضل فیلم بازی نکن.به شوخی به او گفتم که بادمجان بم آفت ندارد!
گفت حالا میبینیم فقط من که شهید شدم عکس من را پشت کوله پشتیهایتان بچسبانید...
مشتاق و بیتاب شهادت بود، ابوالفضل پاسدار حقیقی حرم آل الله شد.
راوی: برادرشهیدامیرلطفی
#شهید_ابوالفضل_نیکزاد
@Modafeaneharaam
11.19M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅ فرماندهای که آرزویش شهادت در راه مبارزه با اسرائیل بود
@Modafeaneharaam
@Modafeaneharaam
6.49M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
درد دل جانسوز پدر و دختر😢
با پای پر ورمم ..
دردسر حرمم ...
#بابایےترین_دختر_عالم❤️
#شهادت_حضرت_رقیه(س)🥀
#تسلیٺ_باد🏴
╭♥️
╰┈
@Modafeaneharaam
@Modafeaneharaam
مدافعان حرم 🇮🇷
🌷 بسم رب الشهداء و الصدیقین 🌷 🥀 #قرار_بیقرار 🌹 خاطرات شهید مدافع حرم #مصطفی_صدرزاده قسمت 1
🌷 بسم رب الشهداء و الصدیقین 🌷
🥀 #قرار_بیقرار
🌹 خاطرات شهید مدافع حرم #مصطفی_صدرزاده
قسمت 3⃣5⃣
دیگر کم کم توی بندپی جا افتاده بودیم. آن موقع هنوز خانه مان گاز نداشت، برای همین باید سیلندر گاز و گالن نفت را از حیاط پشتی می آوردیم. قرار شد کارها را تقسیم کنیم. نفت و گاز را من می آوردم و خرید نان اول صبح با مصطفی بود. خرید از ممدبقال هم با مرتضی بود. آشغال ها را نوبتی باید می بردیم تا دم رودخانهی نزدیک خانه. بنده خدا مرتضی، هر چه می گفتیم بی چون و چرا انجام می داد اما از همان روز اول مصطفی بازی در آورد و موقع نان خریدن که میشد خودش را به خواب میزد. هر چقدر هم لگدش می زدم و نیشگونش میگرفتم فایده نداشت. همیشه جور کارهایش را میکشیدم. چند وقت بعد مصطفی مرا حسین نفتی صدا می کرد. گاهی وقت ها با هم می رفتیم کانون تا فیلم ببینیم. یک روز روی تابلوی اعلانات اطلاعیهای برای آموزش شطرنج زده بودند. مصطفی گفت:
« داداش بیا بریم ببینم چه خبره! »
وارد اتاق که شدیم مصطفی جلوی استاد شطرنج ایستاد و گفت:
« با من مسابقه میدید؟ »
استاد به مصطفی نگاه کرد و گفت:
« عزیزم اول ثبت نام کن و آموزش ببین بعد باهات مسابقه هم میدم! »
مصطفی کم نیاورد و ادامه داد:
« شما با من مسابقه بدید اگه بردید من ثبت نام میکنم! »
مدام از ران مصطفی نیشگون میگرفتم که بی خیال شود، اما مگر ول کن معامله بود. بالاخره استاد قبول کرد که با مصطفی مسابقه بدهد. از آنجا که حسابی مصطفی را دست کم گرفته بود و البته مصطفی خیلی با اعتماد به نفس کُری میخواند، چهار دست، طرف را برد. وقتی خواستیم برویم مربی گفت:
« بیا یه دست دیگه بزنیم! »
مصطفی ابروهایش را بالا داد و گفت:
« اول برید آموزش ببینید. »
بعد با خنده از کانون بیرون آمدیم. گفتم:
« دمت گرم خوب پرچم خوزستان رو بردی بالا! »
⬅️ ادامه دارد....
@Modafeaneharaam
🌷 بسم رب الشهداء و الصدیقین 🌷
🥀 #قرار_بیقرار
🌹 خاطرات شهید مدافع حرم #مصطفی_صدرزاده
قسمت 4⃣5⃣
با یکی از همکارهای بابا هم که آنجا غریب بودند، دوست شدیم و رفت و آمد خانوادگی داشتیم. یک روز دیدیم بابا و مامان دارند با هم پچ پچ می کنند. ما هم که فضول. از میان حرفها فهمیدیم که قرار است مهمانی بیاید که بابا با آنها رودربایستی دارد. مامان صدایم کرد. صدا کردن هایش هر کدام یک معنی داشت. تُن صدایی که هم محکم بود و هم کمی رنگ و بوی خواهش داشت، یعنی محمد حسین خرید داریم. فهرست و پول را از مامان گرفتم که دیدیم مصطفی هم مثل فشنگ جلوی در حاضر شد که با من بیاید. اما مامان می گفت:
« لازم نکرده مصطفی بیاد »
آخر میدانست با مصطفی رفتن یعنی با دعا و توسل برگشتن. اما اصرارهای من و مصطفی کارساز شد و مامان راضی شد. در کوچه پانصد متری را جلو رفتیم که گفتم:
« بیا بدویم تا زودتر برسیم! »
مصطفی گفت:
« تو بدو من همین طوری زودتر میرسم! »
شروع به دویدن کردم. کمی سرم را چرخاندم دیدم مصطفی دارد برای خودش آرام آرام می آید. به بازارچه که رسیدم دیدم سر بازارچه ایستاده. نگو میان راه یک تریلی دیده و مخ راننده را زده که تا بازارچه او را برساند. بازارچه پر بود از انواع و اقسام میوه ها. اهواز که بودیم همیشه جلوی مهمان سیب و خیار می گذاشتیم. از باقی میوه ها هم دانهای گیر می آمد، اما اینجا همه نوع میوه ای به وفور بود. یکدفعه مصطفی چشمش به یک انجیر بزرگ افتاد که شبیه گلابی بود. انجیر را هم خریدیم و رفتیم خانه. شکل انجیر برای مرتضی خیلی جالب بود. به همین خاطر مادرم انجیر را قاطی میوه ها نگذاشت.
⬅️ ادامه دارد....
@Modafeaneharaam
Khamenei.ir14040507_47155_128k.mp3
زمان:
حجم:
8.32M
❇️ بیانات امروز مقام معظم رهبری در مراسم بزرگداشت شهدای جنگ تحمیلی اخیر
🗓 ۱۴۰۴/۰۵/۰۷
🏷 #مقام_معظم_رهبری
@Modafeaneharaam