eitaa logo
⚘ خاطرات شهدا ⚘
1.2هزار دنبال‌کننده
1هزار عکس
158 ویدیو
0 فایل
با شهدا و راه و رسم شهدا تا ظهور امام زمان(عج) ارتباط با ادمین : @smh66313
مشاهده در ایتا
دانلود
🌷 جانباز قطع نخاعی ناصر توبه‌ای در سن ۲۱ سالگی فرماندهی یکی از گردان‌های لشکر ۴۱ ثارالله کرمان را بر عهده داشت که در آن زمان حاج قاسم سلیمانی در سمت فرماندهی لشکر خدمت می کرد. 🍃 سردار شهید حاج قاسم سلیمانی وقتی نزدیک ایام عید می خواست به کرمان و به دیدار والدین خود برود به همسر این جانباز زنگ می زد و می گفت: "من دو روز به خانه شما می آیم." لباسی تهیه می کرد و به خانه او می رفت. جانباز را استحمام می داد، تخت او را آماده می کرد و در این دو روز به همسر جانباز می گفت کار آشپزخانه هم به عهده من است؛ دو روز خدمت گذاری این جانباز قطع نخاعی را داشت؛ بعد به سمت خانه خودش می‌رفت. 🍃 حالا میفهمی که چرا حاج قاسم فرمود: تا شهید نباشی، شهید نمی‌شوی. @bashohada_313
آمده بود قاین من را ببیند یکی – دو ساعت نشست و بلند شد پرسیدم کجا به این زودی؟ گفت یه سر هم به امام جمعه می زنم و از اون طرف می رم بیرجند توی حیاط چشمم افتاد به کفشهاش کهنه بودند و رنگ و رو رفته کنار یکیشان هم پاره شده بود گفتم با اینها که بده بری پیش امام جمعه خونسرد گفت راست میگی میدم تعمیرشون کنن بعد می رم گفتم اینها دیگه تعمیر بشو نیست یک جفت کفش نو و براق توی خانه داشتم آوردم دادم بهش پاش کرد تا وسط حیاط رفت ایستاد جور خاصی نگاهشان کرد گفت اینها خیلی رئیسیه گفتم طوری نیست تو هم خیلی رئیسی انگار حرفم را نشنید یا شنید نخواست اهمیت بدهد رفت سمت باغچه جلوی کفشها را خوب خاک مال کرد بعد کفت این جوری بهتر شد از خانه زد بیرون @bashohada_313
ایده جالب برای ترک دروغ و غیبت ... @bashohada_313
🔸چند خط از زندگی : *🔹فرمانده بود، اما برای گرفتن غذا مثل بقیه رزمنده‌ها توی صف می‌ایستاد.* سر صفِ غذا، *جلویی‌ها به احترامش کنار می‌رفتن* و می‌خواستند اون زودتر غذاش رو بگیره، ولی *محمود عصبانی می‌شد* و ول می‌کرد و می‌رفت. 👨‍🍳نوبتش هم که می‌رسید *آشپزها غذای بهتری براش می‌ریختن، اونم متوجه می‌شد و غذا رو میداد به پشت سریش...!* 💥تو ، *محمود کاوه کار عجیبی کرد.* نیروهای خط شکن رو جلو فرستاد و اومد و یک *نماز دو رکعتی* خوند. بعد از نماز گفت: این نماز رو فقط به دو دلیل خوندم، اول برای *پیروزی بچه‌های خط‌شکن* و بعد... یکی از بچه‌ها پرسید: *بعد چی؟* گفت: دلم می‌خواد *اگر خدا لایقم بدونه این نماز، آخرین نمازم باشه* ✨و *خدا لایقش دونست.* شهید کاوه تو همون عملیات شهید شد. @bashohada_313
💢 شهید سید حمید میرافضلی تو سرما و گرما همیشه پابرهنہ بود ، بهش میگفتن چرا پا برهنہ اے ؟ میگفت چون تو جبهہ خون پاڪ شهدا ریختہ شده . معروف بود بہ سید پا برهنہ . @bashohada_313
نیروهای آمریکایی ریخته بودند نجف زمزمه‌ بود که می‌خواهند بیایند سمت صحن...خیلی از مجاهدان عراقی و مردم عادی برای دفاع آمده بودند اما فرمانده نداشتند سردار با دشداشه عربی آمد مقرمان در نزدیک حرم.با تعجب گفتم:‌حاجی چطور خودتو رسوندی؟گفت:اومدم آمریکایی‌ها رو از نجف بیندازم بیرون... @bashohada_313
بعضی از روزهای جمعه تلفن همراهش خاموش بود.. وقتی دلیل‌ش رو می‌پرسیدم می‌گفت: ارتباطم را با دنیا کمتر می‌کنم تا کمی زمانم را برای امام زمانم اختصاص بدم.. اینکه چطوری می‌تونم برای ایشون مفید باشم..! @bashohada_313
💢 آن شب مسئول شب بودم. نیمه شب آقا مجید با واکس رفت طبقه بالا پوتین ها را مخفیانه واکس بزند. از او پرسیدم چرا این کار رو میکنید؟خود بچه ها فردا این کار رو انجام میدن. جواب داد از عشریه یاد گرفتم نیمه شب بیدار میشد و سرویس های بهداشتی رو تمیز میکرد..... @BASHOHADA_313
💢 یکبار بعد از شهادتش خواب دیدم در هیئت هستیم و صحبت می‌کنیم، از اکبر پرسیدم: چی اون طرف به درد میخوره؟ گفت: قرآن خیلی این طرف به درد می‌خوره! اکبر خودش قاری قرآن بود و هر چه به شهادتش نزدیکتر می‌شد، انسش با قرآن بیشتر می‌شد، شبهای آخر هر وقت بیکار بودیم، اکبر به سراغ قرآن جیبی‌اش می‌رفت، پرسیدم: آن لحظه آخر که شهید شدی، چی شد؟ گفت: آن لحظه آخر، شیطان می‌خواست من را نسبت به بهشت ناامید کند. @bashohada_313
🔴 ترکش خمپاره پیشونیش را چاک داده بود، خون از سرش جاری و از دستش می‌آمد روی زمین، ازش پرسیدم چه حرفی برای مردم داری؟ با لبخند گفت : از مردم کشورم می خواهم وقتی برای خط کمپوت می‌فرستند، عکس روی کمپوت‌ها را نکنن! گفتم داره ضبط میشه برادر یه حرف بهتری بگو با همون طنازی گفت : آخه نمیدونی سه بار بهم رب گوجه افتاده! 😄 🌹هفته دفاع مقدس گرامی باد🌹 @bashohada_313
🌷 🍃وقتی شهید باکری فرمانده نام‌آور لشکر ۳۱ عاشورا به پشت تریبون رسید، قبل از هر اقدامی خم شد و پتوی کهنه سربازی را که به احترام فرمانده زیر پایش انداخته بودند را برداشت و با وقار و مهارت خاصی آن را تکان داد و خیلی آرام تایش کرد و به جای زیر پایش بر روی تریبون نهاد و آنگاه با لحنی آرام جمله‌ای را گفت که هرگاه و در هر شرایطی برای هر کسی گفته‌ام متأثر شده است: خاک بر سرت مهدی آدم شده‌ای که بیت‌المال را به زیر پایت انداخته‌اند؟ @bashohada_313
🔸 خیلی بی تاب بود. ناراحتی در چهره اش موج می زد. پرسیدم چیزی شده؟ ابراهیم با ناراحتی گفت: دیشب با بچه ها رفته بودیم شناسایی، تو راه برگشت، درست در کنار مواضع دشمن ماشاءالله عزیزی رفت روی مین و شهید شد. عراقی ها تیراندازی کردند. ما هم محبور شدیم برگردیم. ▪️علت ناراحتی اش را فهمیدم. هوا که تاریک شد حرکت کرد. نیمه های شب هم برگشت. خوشحال و سرحال. مرتب فریاد می زد امدادگر! امدادگر سریع بیا ماشاءالله زنده است! بچه ها خوشحال بودند. ماشاءالله را سوار آمبولانس کردند. 💭 اما ابراهیم گوشه ای نشسته بود به فکر! کنارش نشستم.با تعجب پرسیدم: تو چه فکری؟ گفت: ماشاءالله نزدیک سنگر عراقی ها افتاده بود ولی وقتی رفتم سراغش آنجا نبود. کمی عقب تر پیدایش کردم. دور از دید دشمن. در مکانی امن! نشسته بود منتظر من. خون زیادی از پای من رفته بود بی حس شده بودم. عراقی ها اما مطمئن بودند که زنده نیستم. حالت عجیبی داشتم زیر لب فقط می گفتم یا صاحب الزمان ادرکنی. 🔹هوا تاریک شده بود جوانی خوش سیما و نورانی بالای سرم آمد. چشمانم را باز کردم، مرا به آرامی بلند کرد. دردی حس نمی کردم. از میدان مین خارج شد. در گوشه ای امن مرا روی زمین گذاشت. آهسته و آرام. بعد گفت: کسی می آید تو را نجات می دهد.او دوست ماست! لحظاتی بعد ابراهیم آمد. با همان صلابت همیشگی. مرا به دوش گرفت و حرکت کرد آن جمال نورانی خود را دوست ابراهیم معرفی کرد. خوش به حالش. 📖 برگی از خاطرات دفتر ماشاءالله عزیزی از بچه های گیلان. @bashohada_313