محمود در نهی از منکر صریح بود. ماه رمضان بود و روزه نگرفته بودم. سفره را که پهن کردم غذا بخورم، دیدم محمود نگاه معنا داری بهم می کند.
گفتم: با این نگاه که نمی شود غذا خورد. سفره را جمع کردم که بروم، گفت: از من حیا می کنی؛ اما از خدا حیا نمی کنی؟! اگر من اینجا نبودم در محضر خدا غذا می خوردی؟
🕊شهید محمود اخلاقی🥀
@bashohada_313
حمید نسبت به رعایت حق الناس خیلی حساس بود. کتابی را که نخریده بود یا اجازه اختصاصی برای خواندنش نداشت، نمی خواند.
وقتی می رفتیم گلزار شهدا، فروشگاه محصولات فرهنگی اش را هم می رفتیم. تازه عقد کرده بودیم رفتیم توی فروشگاه.
حمید کتابی را برداشت و از فروشنده پرسید: شما این کتاب را خوانده اید؟ می دانید موضوعش چیست؟
فروشنده گفت: از ظاهرش بر می آید که درباره اثبات قیامت باشد. مقدمه اش را که بخوانید معلوم م یشود.
حمید جواب داد: من کتاب را زمانی می توانم بخوانم که هزینه آن را داده باشم. شاید ناشر یا نویسنده راضی نباشند. ولی الان نمی توانم مقدمه اش را بخوانم.
از قیافه فروشنده معلوم بود که بیشتر از من، از حرف حمید تعجب کرده است.
🕊شهید حمید سیاهکالی🌷🥀
@bashohada_313
تازه از اردو برگشته بودم و حمید هم از سرکار آمد. رفتم استقبالش. بالا آمدنش طول کشید. برگشتم اتاق. وقتی آمد داخل، بعد از سلام و احوال پرسی گفت: پسر صاحب خانه وقتی سرباز بوده کتابی را از کتاب خانه سپاه امانت گرفته بود . یادش رفته بود. داد به من که به کتاب خانه بر گردانم. از اسم کتاب پرسیدم. کتاب گناهان کبیره شهید دستغیب بود که مدت ها دنبالش بودیم.
گفتم: چه خوب! دو نفری می نشینیم و می خوانیمش. حمید کتاب را روی اوپن گذاشت و گفت: ما نمی توانیم این کتاب را بخوانیم. این کتاب جزء اموال عمومی کتاب خانه است و زمانی می توانیم از آن استفاده کنیم که جایی به نام ما ثبت شده باشد.
#سیره_شهدا
🕊شهید حمید سیاهکالی🌹🌹
@bashohada_313
3.89M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حال خوب شهید مدافع حرم مصطفی صدرزاده در شب شهادتش تاسوعای ٩۴
چند ساعتی مونده به زمان شهادت آقا مصطفی
شهید مصطفی صدرزاده برای اینکه به سوریه برود به مزار شهدای اندیشه رفت و شهدای گمنام را قسم داد که راه را برایش باز کنند و آن شهدا نیز حاجت مصطفی را دادند و راه را برای رفتن به سوریه برایش باز کردند.
زمانی که نوجوان بود در خواب دیده بود که از مسجدی که در آن فعالیت میکرد شهید آورده بودند و از این مسجد نوری به سمت آسمان بلند میشود که چند سال بعد خودش اولین شهید این مسجد میشود.
مصطفی چندین بار مجروح شده بود و تقریبا نقطه سالمی در بدن نداشت.
تولد: ١٣۶۵/۶/١٩ (۵ محرم) خوزستان، شوشتر
شه ادت: ١٣٩۴/٨/١ (٩ محرم، ظهر تاسوعا) سور یه، حلب
#تاسوعای_حسینی
#عند_ربهم_یرزقون
@bashohada_313
5.93M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهید مصطفی صدرزاده:
من این فیلم رو پخش میکنم و آبروریزی میشه هاااا
به مناسبت شهادت شهید مدافع حرم مصطفی صدرزاده در تاسوعای ۹۴
#عند_ربهم_یرزقون
@bashohada_313
3.36M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ان شاءالله تاسوعا پیش عباسم...
برشی از مستند عابدان کهنز و صحبت رفاقتی شهید «مصطفی صدرزاده» و شهید «مرتضی عطایی» برای شهادت و شفاعت
@bashohada_313
گروهی به جبهه آمده بودند که نشانی از رزمندگی نداشتند. نه نماز می خواندند و نه در مراسمات شرکت می کردند. حس کار فرهنگی مان گل کرده بود. یکی از آنها را که عاقل تر و مظلوم تر بود، آوردیم سنگر خودمان.
شب بچه ها داخل سنگر به مناجات و عزاداری پرداختند. حسن خاصی پیدا کرده بود. بعد از مراسم با حمید رجب نسب بیرون رفتند و تا ساعت ها مشغول صحبت بودند. بعد از نماز صبح مشغول استراحت بودیم. حوالی ساعت هشت، صدای انفجاری ما را بیدار کرد.
خمپاره به آبهای میان ما و دشمن خورده بود. تازه وارد سنگر ما، در حال شنا شهید شده بود.
حمید می گفت: آن شب از این که جوانی اش را در راه باطل سپری کرده بود، خیلی شرمنده بود. می گفت: می خواهم با خدا آشتی کنم.
خدا می داند! شاید در حال غسل توبه بوده است. خدا می خواست او داخل آب شهید شود تا لباسی همراهش نباشد که آبرویش برود. همان لباسی که بعدها در گوشه سنگر پیدا کردیم و در جیبش عکس نامناسبی قرار داشت.
🕊شهدای گمنام
@bashohada_313
دعوت بودیم عروسی برادر شهید حامد سرهنگ. علی اکبر آمد دنبالم. ماشین رنو داشت اما با یک دست رانندگی می کرد، آن هم در کوچه های باریک. تعجب کردم.
می گفت: باید خودم را برای همه شرایط آماده کنم. آمدیم و یک دستم در جنگ قطع شد. باید از الان تمرین کنم تا ماشین را با همان یک دست کنترل کنم
شهید سید علی اکبر شجاعیان🌺
@bashohada_313
ولی الله عاشق خدا و مرید اهل بیت (ع) بود.
شب بود که از منطقه رسیدیم مشهد. از هم دیگر خداحافظی کردیم و من رفتم خانه.
بعدا متوجه شدم ولی الله آن شب را خانه نرفته بود. با اینکه زن و بچه داشت و خیلی وقت بود که ندیده بودشان، مستقیم رفته بود حرم امام رضا (ع) و تا صبح مشغول راز و نیاز بود و بعد از نماز صبح راهی خانه شده بود.
شاید فکر می کرد اگر حرم نرود خلاف ادب مرتکب شده است.
🕊شهید ولی الله چراغچی
@bashohada_313
حسین برای شهید شدن خیلی عجله داشت. می ترسید از قافله شهدا جا بماند. اما یک روزی حرفی عجیب زد. می گفت: دیگر ترسی از شهید شدن ندارم.
گفتم: تو که تا دیروز خیلی دلواپس بودی.
گفت: در عالم رؤیا رفتم سمت خیمه امام حسین (ع). محافظش راه نداد.
گفت: اگر سؤالی داری بنویس. نوشتم آیا من شهید می شوم. جواب آمد که شما حتما شهید می شوید.
شهید حاج حسین بصیر🌷
@bashohada_313
پشتيبان ولايت فقيه باشيد، كه ضامن انقلاب اسلامي ما ولايت فقيه است. و در مورد مسائل سياسي اجتماع، بي تفاوت نباشيد كه ضرر ميكنيد
قسمتی از وصیت نامه ی شهید علی سیفی🥀
@bashohada_313
زندگی با علی سخت بود؛ اما به سختی هایش می ارزید. به خاطر ایمانش، مهربانی اش و قدر شناسی اش.
روزهایی که خانه بود، در کارهای منزل کمکم می کرد. یک روز جمعه دیدم آستین هایش را بالازد و رفت آشپزخانه. وضو گرفت و در را به رویم بست. شروع کرد به تمیز کردن آشپزخانه. هر چه اصرار و التماس کردم که چرا این کار را می کنید؟ گفت: به خاطر خدا و کمک به شما.
تا همه ظرف ها و کف آشپزخانه را نشست و همه را چیز را سر جایش قرار نداد از آنجا بیرون نیامد. شده بود مثل دسته گل.
این طوری محبتش را به من نشان می داد
شهید صیاد شیرازی 🥀
@bashohada_313