40.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای هر چیزی
جوازی لازم است
و جواز
گذشتن از صراط،
محبت و عشق
به علی بن ابی طالب است.
عید غدیر خم
پیشاپیش مبارکباد🎉🎊
سروش👇
http://sapp.ir/basiratezohor
بصیرت ظهور &ایتا👇
eitaa.com/basiratezohor
◾️امروز صبح با رئیسجمهور در بزرگراه شهید صیاد تا جلوی مجلس همسفر بودم؛ من در اتومبیلم برای رفتن سر کار و او برای رفتن به جلسه امتحان!
من باخودرو ایرانی و او با ۸ خودروی مشکی خارجی شاسی کوتاه و بلندِ عزادار!
اطراف من، خودروی مردم و کنار اسکورت وی چند موتور و خودرو پلیس و آمبولانس!
سروش👇
http://sapp.ir/basiratezohor
بصیرت ظهور &ایتا👇
eitaa.com/basiratezohor
3.59M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واکنش دیدنی مردم به جملهای که تا بحال نشنیدهاند!
«تا قبل از عید غدیر برای دوستانتان ارسال کنید»
سروش👇
http://sapp.ir/basiratezohor
بصیرت ظهور &ایتا👇
eitaa.com/basiratezohor
مردم یادشان است که گفتید روز اول اجرای برجام، تمامی تحریمها رفع میشود؟
ذوالنور دروغهای روحانی را رو کرد:
شما رییس جمهور سوییس هستید یا ایران؟
چرا در یک جلسه ستاد مبارزه با قاچاق شرکت نکردید
سروش👇
http://sapp.ir/basiratezohor
بصیرت ظهور &ایتا👇
eitaa.com/basiratezohor
♻️ در جلسه امروز سئوال از رییس جمهور، عوامل آقای روحانی چیزی را جا گذاشتند که با دیدنش تعجب کردم. کولر مخصوص آقای روحانی که در زمان نطق، زیر میزشان قرار داده شده بود تا ایشان را خنک کند! سيستم تهويه صحن علنی مجلس، سيستم به روزی است اما استفاده از کولر ساخت USA لطف دیگری دارد.
سروش👇
http://sapp.ir/basiratezohor
بصیرت ظهور &ایتا👇
eitaa.com/basiratezohor
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥رفتار احمدی نژادی روحانی در مجلس
#تکرار_سرنوشت
سروش👇
http://sapp.ir/basiratezohor
بصیرت ظهور &ایتا👇
eitaa.com/basiratezohor
📖 داستان
#ادامه_خاطرات_یک_وهابی
#قسمت_یازدهم:1⃣1⃣
(به ایران خوش آمدی)
.
.
یه لبخندی زد ایستاد به نماز ... بدون توجه به من ... .
در باز بود و به خوبی می دونستم بهترین فرصت برای فراره ... اما پاهام به فرمان من نبود ... .
وضو گرفتم. ایستادم به نماز ... نماز که تموم شد. دستم رو گرفت و برد غذاخوری حرم ... غذاش رو گرفت و نصف کرد ... نصفش رو با سهم ماست و سوپش داد به من ... منم تقریبا دو روزی می شد که هیچی نخورده بودم ... دیگه نفهمیدم چی دارم می خورم ... غذای شیعه، غذای حضرت ... .
.
قبل از اینکه اون دست به غذاش بزنه، غذای من تموم شده بود ... بشقابش رو به من تعارف کرد و گفت: بسم الله ... فکر کردم منظورش اینه که بسم الله بگو و منم بی اختیار و نه چندان آهسته گفتم: بسم الله ... نمی دونم به خاطر لهجه ام بود یا حالتم یا ... ولی حاجی و اطرافیان با صدای بلند خنده شون گرفت ... مونده بودم باید بخندم، بترسم یا تعجب کنم ... .
.
کم کم سر صحبت رو باز کرد ... منم از هر تکه ماجرا یه تیکه هایی رو براش تعریف کردم و فقط گفتم که به خاطر خدا از کشورم و خانواده ام دل کندم و اومدم ایران تا به خاطر اسلام مبارزه کنم و حالا هم هیچ جا پذیرشم نکردن و میگن خلاف قانونه و باید برگردم کشورم و اجازه تحصیل و اقامت ندارم ... .
.
وقتی داشتم اینها رو می گفتم، تمام مدت سرش پایین بود و دونه های تسبیحش رو بالا و پایین می کرد ... حرف های من که تمام شد، از جا بلند شد و رفت سمت قرآن و قرآن باز کرد ... بعد اومد سمتم. دستش رو گذاشت روی شانه ام و گفت: به ایران خوش اومدی ... .
.
📒پ.ن:
از قول برادرمون: در بین ما استخاره کردن وجود نداره و من برای اولین بار، اونجا بود که با این عمل مواجه شدم و اصلا مفهوم این حرکات رو درک نمی کردم ...
سروش👇
http://sapp.ir/basiratezohor
بصیرت ظهور &ایتا👇
eitaa.com/basiratezohor
🇮
📖 داستان
#ادامه_خاطرات_یک_وهابی
#قسمت_دوازدهم:2⃣1⃣
(مقر_مخفی_سپاه)
.
.
اون شب، حاجی با اصرار من رو برد خونه اش ... هم جایی برای رفتن نداشتم، هم جرات رفتن به خونه یه روحانی شیعه رو نداشتم ... .
در رو که باز کرد، یا الله گویان وارد خونه شد ... از راهروی ورودی خانه رد شدیم و وارد حال که شدیم؛ یک شوک دیگه به من وارد شد ... .
عکس نسبتا بزرگی از آقای خامنه ای با امام خمینی، روی دیوار بود ... فکر کردم گول خوردم و به جای خونه حاجی، منو آورده به مقر و مراکز مخفی سپاه یا روحانی ها و الانه که ... .
.
ناخودآگاه یه قدم چرخیدم سمت در که فرار کنم ... که محکم پای حاجی رو لگد کردم و از ضرب من، خورد توی دیوار ... .
بدون اینکه چیزی به من بگه یا سوالی بکنه، خانمش رو صدا زد و رفت، لباسش رو عوض کرد ... .
.
اون شب تا صبح، با هر صدای کوچکی از خواب می پریدم و می نشستم ... اما هرگز فکرش رو هم نمی کردم، فردا با چه چیزی مواجه میشم ... .
.
فردا صبح، حاجی من رو با خودش برد و با ضمانت و تعهد خودش، من رو ثبت نام کرد ... تنها فکری رو که نمی کردم این بود که من، شب رو توی خونه مدیر یکی از اون حوزه های علمیه ای خوابیده بودم که دیگه حتی خواب پذیرش در اونجا رو هم نمی دیدم ...
سروش👇
http://sapp.ir/basiratezohor
بصیرت ظهور &ایتا👇
eitaa.com/basiratezohor