12.13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لطفا به صورت ویژه منتشر شود
برای اولین بار، پخش اعترافات سید حسن ابطحی از بزرگترین منحرفین مهدویت ،
برسد به دست طرفداران او که همچنان از او حرف می زنند و تبلیغش را می کنند.
👈 #خبرهای_کم_ولی_خاص👇
http://sapp.ir/basiratezohor
بصیرت ظهور &ایتا👇
eitaa.com/basiratezohor
8.66M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺نظر جالب پروفسور الکساندر دوگین مشاور پوتین درباره اربعین:
🔹شاهد شکلگیری مقدمات ظهور منجی شیعیان (امام مهدی عج) با توجه به اتفاقات دنیا هستیم.
👈 #خبرهای_کم_ولی_خاص👇
http://sapp.ir/basiratezohor
بصیرت ظهور &ایتا👇
eitaa.com/basiratezohor
22.04M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نامه ات میبوسم و میبویم و روی چشمانم میگذارم؛!
نه فقط روی چشمانم؛ روی قلبم میگذارم و با تمام وجودم آمدنت را از خدا میخواهم......!
#یاایهاالعزیز
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج.
👈 #خبرهای_کم_ولی_خاص👇
http://sapp.ir/basiratezohor
بصیرت ظهور &ایتا👇
eitaa.com/basiratezohor
25.96M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️🎥 اربعیـــن رمـــز ظهــــور
🎤 [ با کلام #ایمان_اکبرآبادی ]
▫️#ایلومیناتی
▫️#اربعین
▫️#تمدن_نوین_اسلامی
👈 #خبرهای_کم_ولی_خاص👇
http://sapp.ir/basiratezohor
بصیرت ظهور &ایتا👇
eitaa.com/basiratezohor
#برو_کار_کن_تا_التماس_نکنی
🔸توییت ظریف در واکنش به تحریم ۱۸ بانک و نهاد مالی: رژیم آمریکا قصد دارد در بحبوحه همهگیری جهانی ویروس کرونا کانالهای [مالی ]باقیمانده ما برای پرداخت بهای غذا و دارو را نابود کند.!!!!
👈من نمی خواهم وارد این بشوم که این کار #گراست
👈همجنین نمی خواهم بگویم در جنگ نمی گویند که چقدر از عملیات طرف مقابل متضرر شده و خسارت دیده اند.
👈 نمیخواهم بگویم که یاد بچگی هایمان بخیر که وقتی سر دعوا طرف مشت می زد می گفتیم مشتت پنبه است!!!
یا وقتی تیم روبرو شوتی به دروازه میزد همه می گفتیم این شوت نبود باد مگس بود!!!
🤚میخواهم بگویم بابا این تحریم ها عملا نسبت به تحریمهای گذشته چیزی نیست و فقط جنبه روانی داره اما تو با این نوع توییت!!! تو دل مردم رو خالی نکن عوضش برید برا مردم با ظرفیت های داخلی کار کنید مثلا معاون اقتصادی شما یه سفری برای معرفی زمینه های تجاری با کشورهای منطقه هم نداشته!!!!
✍ #محمود_باقری
👈 #خبرهای_کم_ولی_خاص👇
http://sapp.ir/basiratezohor
بصیرت ظهور &ایتا👇
eitaa.com/basiratezohor
⭕️ زیاد شدن فتک یا #ترور از علائم آخرالزمان است.
🔹 پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله میفرمایند: وقتی در #معراج بودم مواردی دیدم ، پرسیدم اینها چیستند؟ گفتند: اینها نشانه های #آخرالزمان هستند. پرسیدم: الهی فمتی یکون ذلک؟ خدایا چه هنگام آخرالزمان است؟
✅ فاوحی الی عزوجل ، پس وحی نازل شد و خداوند فرمودند:
💫 « یکون ذلک اذا رفع العلم و ظهرالجهل و کثرالقراء و قل العمل و کثر الفتک و قل الفقهاء الهادون و کثر فقهاء الضلالة الخونه و کثرالشعراء.»
♨️ یعنی: آخرالزمان وقتی است که علم محو شود و جهل ظاهر گردد و قاریان قرآن زیاد شوند و عمل کاهش یابد و #ترور زیاد شود و فقهای هدایت گر اندک و فقهای گمراه و خیانت کار زیاد و شاعران فراوان گردند.
📚بحار الانوار، ج۵۲،ص۲۷۷
✔️ کلمه «فتک» به معناى کشتن غافلگیرانه و در لفظ کنونی به معنای ترور است و از نظر فقه اسلامى کشتن انسانهاى بیگناه - از هر فرقه یا مذهب و در هر مکانى که باشد - حرام است و ازدیاد این امر یکی از نشانه های آخرالزمان است.
👈 #خبرهای_کم_ولی_خاص👇
http://sapp.ir/basiratezohor
بصیرت ظهور &ایتا👇
eitaa.com/basiratezohor
📌 عمود شماره ۹۱۰
🌃 ساعت از یکِ نیمهشب گذشته بود. من و داداش خشی (البته خودش دوست داشت اینطوری صداش کنم) تقریبا بُریده بودیم. صدای با محبتی، که دست و پا شکسته سعی داشت فارسی صحبت کنه توجهمون رو جلب کرد.
🚶 تا اومدیم بفهمیم کیه، آقا سید گفت راه بیفتین. وسایلمون رو جمع و جور کردیم و سوار یه ماشین شدیم. اونقدر درب و داغون بود که نمیشد مدلش رو تشخیص داد. با دلخوری پرسیدم: «آقا سید! کجا داریم میریم؟»
🔹 همونطوری که با دستش به فردِ کناریش اشاره میکرد جواب داد: «امشب مهمون این برادر هستیم.» لحن جواب دادنش طوری بود که احساس کردم پدرم هنوز زنده است و مثل همهی سالهای بچگی داره به زور میبرم عید دیدنی!
سید دوباره گفت: «امشب مهمون این برادر هستیم، انشاءالله.»
🔆 البته من خیلی راضی نبودم. حرفی نزدم ولی احساس میکردم انگار آقا سید همهچی رو میدونست. همونطور که در افکارش غرق شده بود، گفت: «بچههای جدّم وقتی بدونِ پاپوش، گرسنه و تشنه این راه رو میرفتند قطعا خیلی بیشتر اذیت شدن. مهم اینه که هر جا هستی با امامت همسفر باشی.» از خودم و فکرهای ناجوری که به ذهنم خطور کرده بود خجالت کشیدم.
🏴 #همسفر_با_خورشید ؛ قسمت نهم
👈 #خبرهای_کم_ولی_خاص👇
http://sapp.ir/basiratezohor
بصیرت ظهور &ایتا👇
eitaa.com/basiratezohor
📌 عمود شماره ۱۰۷۰
🏠 به خونهی برادرِ عراقی رسیدیم. همسر و بچههای صاحبخونه با احترام به استقبالمون اومدن و تنها اتاقی رو که داشتن، به ما دادن. سفرهای رنگارنگ و پُر از غذاهای متنوع پهن شد.
🍲 به جرات میتونم بگم همهی داراییشون رو برای فراهم کردنِ این سفره، خرج کرده بودن. من و داداش خشی اینقدر خسته و گرسنه بودیم که هر چی دَمِ دستمون بود خوردیم و همونجا کنار سفره دراز کشیدیم.
🔸 چشمم افتاد به ظرف آقا سید. ظرف تقریباً دست نخورده بود. شاید فقط یک لقمه خورده بود. بعد از صرف غذا، سید مشغول جمع کردن سفره شد. هر جا که میرسیدیم کمک میکرد. آشنا و غریبه براش فرق نمیکرد. من و خشایار از فرطِ خستگی خوابمون بُرد.
📖 با صدای نجوای شیرینی از خواب بیدار شدم. چشمام رو باز کردم. دلم نمیخواست خواب از سرم بپره، فقط فهمیدم آقا سید داره زیارت ناحیه مقدسه میخونه و پهنای صورتش از اشک خیس شده. تا حالا کسی رو ندیده بودم اینطوری دعا بخونه. سعی کردم بلند شم ولی نفهمیدم چطور شد دوباره خوابم برد...
🏴 #همسفر_با_خورشید ؛ قسمت دهم
👈 #خبرهای_کم_ولی_خاص👇
http://sapp.ir/basiratezohor
بصیرت ظهور &ایتا👇
eitaa.com/basiratezohor
📌 عمود شماره ۱۱۸۰
💤 با فشار دستِ گرمِ آقا سید از خواب بیدار شدم. خیلی خسته بودم. سید، نگاه محبتآمیزی بهم کرد و گفت: «بلند شین نمازتون رو بخونین. باید راه بیوفتیم.» و اشاره کرد به لباسهامون که شُسته و تا کرده، کنار اتاق گذاشته شده بودن و ادامه داد: «خانمِ صاحبخونه راه زیادی رفته تا لباسهای ما رو با ماشین لباسشویی یکی از اقوامشون بشوره و به موقع برگردونه.» از خودم بدم اومد. راستی من شیعهی امام حسینم یا این عزیز عراقی و خونوادهاش؟!
👧 تو همین فکرا بودم که دو تا دختر بچه حدودا ۳ و ۵ ساله اومدن تو اتاق. آقا سید، با مهربانی بغلشون کرد و روی پاهاش نشوندشون و توی جیبِ پیراهنشون چیزی گذاشت. داداش خشایار هم که انگار منقلب شده بود دست کرد تو ساکش و کمی پسته درآورد و ریخت کفِ دستِ دختری که کوچیکتر بود؛ اما همهی پستهها یهو پخش شد روی زمین. دختر بزرگتر جلو اومد و دامن پیراهنش رو باز کرد و آقا سید پستهها رو ریخت توی دامنش.
🔻 من و خشایار ماتمون برده بود. هر دو دختر بچه، هیچ انگشتی نداشتند. آقا سید، پاکت پسته رو بهشون داد و دخترها با خوشحالی از اتاق رفتن بیرون. با کمک سید، روی ویلچر نشستم.
🔅 صاحبخونه برای خداحافظی اومد و ما رو بغل کرد. وقتی خواستم باهاش دست بدم، دیدم او هم مثل دخترهاش انگشت نداشت. نمیدونم چه مشکلی وجود داشت. نه میتونستم عربی حرف بزنم و بپرسم نه روم میشد از سید علت رو جویا بشم. صاحبخونه به عربی چیزهایی گفت که من فقط عبارت عجل لولیک الفرج رو متوجه شدم...
🏴 #همسفر_با_خورشید ؛ قسمت یازدهم
👈 #خبرهای_کم_ولی_خاص👇
http://sapp.ir/basiratezohor
بصیرت ظهور &ایتا👇
eitaa.com/basiratezohor
📌 عمود شماره ۱۱۸۶
📖 مشغولِ خوندن زیارت عاشورا بودم که صدای گریهی داداش خشی رو شنیدم. زیر لب چیزی زمزمه میکرد. حس کنجکاویم باعث شد کتاب دعا رو ببندم. گفتم: «داداش خشایار! چیزی شده؟» گفت: «نه، چیزی نیست.» گفتم: «چند روزه که میخواستم ازت یه سوالی بپرسم اما خجالت کشیدم. دوست دارم از خودت بگی. از اومدنت به راهپیمایی اربعین با پای پیاده. اصلا چی شد که اومدی؟»
🔅 خشی هم بینیاش رو بالا کشید و گفت: «حتما خودت هم فهمیدی من خیلی گروه خونم به اینجاها نمیخوره. توفیق اجباریه دیگه.» و بعد از کمی مکث ادامه داد: «آقام خدا بیامرز میوندار هیئتِ امام حسین بود. همیشه میگفت میخوام یه روز پشتِ سرِ خانم زینب کبری (س) پیاده برم زیارت ارباب. اما مریضی و اجل مهلتش نداد. اومدنِ منم فقط به خاطر وصیتِ آقامه. اما دیشب و امروز، اتفاقاتی افتاد، که انگار دلم زمینگیرِ کربلا شده.»
🏴 #همسفر_با_خورشید ؛ قسمت دوازدهم
👈 #خبرهای_کم_ولی_خاص👇
http://sapp.ir/basiratezohor
بصیرت ظهور &ایتا👇
eitaa.com/basiratezohor
📌 شماره عمود ۱۳۰۰
🏙 شهر از دور پیدا بود. تعداد زائرهای پیاده هر لحظه بیشتر میشد. یه جورایی دیگه رفتن دست خودت نبود. سیل جمعیت، زائران رو با خودش میبرد. به یه دو راهی رسیدیم که در موردش زیاد شنیده بودم. اول باید میرفتیم زیارت آقا قمر بنی هاشم یا زیارت مولا ابا عبدالله؟!
🔺 توی تردید و دودلی و مبهوت زیبایی بین الحرمین بودم که خشایار گفت: «راستی داداش اول باید بریم زیارت...» خندیدم. دلخور شد. سریع گفتم معذرت میخوام، خندهام واسه این بود که منم دقیقا همین مشکل رو دارم.
🔆 هر دو خیره شدیم به چهره آسمونی سید همسفرمون. انگار مثل همیشه، همهی سوال و جوابها رو میدونست. رسیده بودیم درست جلوی درب حرم علمدار. ادب به امام رو خشت خشت این بارگاه فریاد میزد. آقا سید گفت: «برای رسیدن به امامت، راهی به جز عباس شدن نداری.»
🔸 چشمهام توی بین الحرمین، دو دو میزد. دائم دنبال گمشدهای بودم یا نشونهای که از اون گم شده باشه. آخه حالا که تو شب اربعین، مولا و امامم دعوتم کرده بود اینجا...
🔹 چه توقع بیجایی! من کجا و آقا حضرت حجة ابن الحسن کجا؟
چون من گدای بینشان، مشکل بود یاری چنان / سلطان، کجا عیش نهان با رند بازاری کند؟
تو همین حال و هوا بودم که با صدای همیشه مهربون آقا سید به خودم اومدم. دیگه وقتشه. سحر اربعینه...
🏴 #همسفر_با_خورشید ؛ قسمت سیزدهم
👈 #خبرهای_کم_ولی_خاص👇
http://sapp.ir/basiratezohor
بصیرت ظهور &ایتا👇
eitaa.com/basiratezohor
📌 عمود شماره ۱۴۵۲
🔆 خدای من! اینجا یه تیکه از بهشته. نه، اصلا خود بهشته! مگه بهشت چیزی غیر از با امام بودنه؟ از درب اصلی حرم وارد شدیم. خشایار اصلا تو حال خودش نبود. منقلب شده بود و من فقط صدای نالههاشو میشنیدم.
🌅 صدای الله اکبر اذون صبح که بلند شد، درست روبهروی شش گوشهی ملکوتی بودیم. برگشتم و نگاه ملتمسانهای به صورت آقا سید انداختم. خودم هم نمیدونستم چی میخوام. فقط میدونم دلم میخواست پاهام یاریم میکردن و میتونستم به رسم ادب، پای برهنه، برسم خدمت حضرت ارباب. حرم هم عجیب شلوغ بود.
❤️ یا حسین فاطمه! چه عطری فضا رو پر کرده بود، عطر سیب؟! گریه امونم نمیداد. آقا سید گفت: «بلند شو.» بیاختیار از روی ویلچر بلند شدم و قدم برداشتم. هیچ اثری از درد تو پاهام نبود. خشایار داد زد: «حالت خوبه؟ میتونی راه بری؟» اشکهام رو پاک کردم و رو به ضریح گفتم هیچ وقت تو زندگیم این قدر خوب نبودم.
▫️ صورتم رو به سمت آقا سید برگردوندم. چند مرتبه صداش زدم: «آقا سید! آقا سید!» اما نبود. حتی از ویلچر هم اثری نبود. به خشایار گفتم: «ببین میتونی آقا سید رو پیدا کنی؟» انگار سید ما، مثل یه قطره تو همین عطر سیب گم شده بود.
🔻 حالا من اینجام و مسافر اربعین. زیر قبهی اباعبدالله الحسین(ع) و تنها چیزی که مدام به یادم میاد، حرف آقا سیده که میگفت: «مراقب باش، اگر رفتی کربلا دیگه از کربلا برنگردی.»
🏴 #همسفر_با_خورشید ؛ قسمت آخر
👈 #خبرهای_کم_ولی_خاص👇
http://sapp.ir/basiratezohor
بصیرت ظهور &ایتا👇
eitaa.com/basiratezohor