eitaa logo
دشت جنون
4.2هزار دنبال‌کننده
6.7هزار عکس
1.7هزار ویدیو
3 فایل
ما و مجنون همسفر بودیم در #دشت_جنون او به مطلبها رسید و ما هنوز آواره ایم #از_شهدا #با_شهدا #برای_دوست_داران_شهدا خصوصاً شهدای نجف آباد ـ اصفهان همه چیز درباره ی #شهدا (زندگینامه،وصیت نامه، خاطرات،مسابقه و ...) آی دی ادمین : @shohada8251 09133048251
مشاهده در ایتا
دانلود
💐🌴🌺🌼🌺🌴💐 امروز سالروز طلوع چند آسمون نشین شهرستانمونه تولدتان مبارک 💐 سردار محمدباقر قادری 🍀 (کریم) 💐 بسیجی علیرضا آقاکبیری 🍀(غلامحسین) 💐 بسیجی محمدعلی محمدرضایی 🍀 (نعمت اله) 💐 @dashtejonoon1🌺🌼
🥀🌴🕊🌹🕊🌴🥀 🌹 🌹 فرزند: ابراهیم : 🗓 1340/08/12 🗓 وضعیت تاهل : مجرد شغل : دانش آموز : 🗓 1357/09/12 🗓 محل : نجف آباد نام عملیات : انقلاب اسلامی مزار : 🥀 @dashtejonoon1🕊🌹
🥀🌴🕊🌹🕊🌴🥀 🌹 🌹 فرزند : عباس : 🗓 1349/05/23 🗓 محل تولد : نجف آباد وضعیت تاهل : مجرد شغل : بسیجی : 🗓 1365/09/12 🗓 محل : آموزشگاه رزم مزار : 🥀 @dashtejonoon1🕊🌹
🕊🌹🌴🥀🌴🌹🕊 میانبر رسیدن به خدا "نیت" است کار لازم نیست بکنیم کافی است کارهای را به خاطر انجام دهیم اگر تو این کار باشی نکن بعدی تویی... 🌹 @dashtejonoon1🍀🌺
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
دشت جنون
.🌹🌴🥀🕊🥀🌴🌹 #خاطرات_رزمندگان #شهید_زنده #حسین_یوسفی #قسمت_نهم نمی‌دانم 72 ساعت یا 48 ساعت آنجا ماند
.🌹🌴🥀🕊🥀🌴🌹 به اصرار او پزشکان و پرستاران به سردخانه آمدند و وقتی از زنده بودنم مطمئن شدند به سرعت مرا به اطاق عمل بردند! عمل جراحی من از 7-8 صبح تا هفت غروب طول کشید و به گفته پرستاران 15 روز بیهوش بودم! 15-16 بعد از عمل بود که بدنم کم کم گرم شد. به شدت احساس تشنگی می‌کردم. 2 پرستار به صورتم آب می‌پاشیدند تا حس مرا تحریک کنند. قطرات آب را حس‌ می‌کردم. به سختی چشمانم را باز کردم... یکی از آنها فریاد کشید و ‌گفت: «یا حسین(ع)! ما تابه حال چنین چیزی ندیده‌ایم!». نمی‌توانستم حرف بزنم، اما می‌دیدم پرستاران لباس مرا پاره کرده و بین خود به عنوان تبرک تقسیم می‌کنند. آن‌ها می‌گفتند «زنده‌ماندن بعد از 48 ساعت در سردخانه و 15 روز در کما، معجزه است، شما شهید زنده‌اید». بعد از چند روز مرا به بیمارستان امام خمینی(ره) بردند و حدود یک سال آنجا بستری بودم. چندین عمل آنجا انجام دادند و حدود 70 درصد از روده‌ام را برداشتند و ... پس از مرخصی دوباره عازم جبهه‌ها شدم، یعنی حدود سال 62. اما از آنجا که توانایی جنگیدن نداشتم، کارهای اداری مانند آمار شهدا و مجروحین را به عهده می‌گرفتم. 🥀 @dashtejonoon1🌴🌹
🥀🕊🌴🌹🌴🕊🥀 توی مراسم تشییع یک نفر آمدکنارم و آهسته گفت :حسین آقای خزایی شما هستین؟ گفتم بله ... گفت من مرادی هستم ، خادم حرم امامزاده قاسم ،دنباله حرفش را با تردید ادامه داد ، راستش اینا رو پنج روز پیش برادرتون به من داده و گفته بدم به شما ! یک پارچه بود ، یک تربت ، یک و ... . با تعجب به چهره مرد نگاه کردم . قبلا او را ندیده بودم ولی وقت مناسبی برای توضیح خواستن نبود . تربت و پارچه را همراه مطهر برادرم داخل قبر گذاشتم و با قلبی شکسته و دلی پر غصه به خانه برگشتم . چند روز بعد خادم امامزاده ماجرا را برایم شرح داد : مدتی قبل برادرتون و این امانتی ها را آورد امامزاده و از من خواست که آن را امانت بگیرم . چون دیدم جوان است و آینده دار، از او قبول نکردم ولی کم کم با هم رفیق شدیم و چند روز پیش امانتی هایش را آورد و گفت بدهم به شما ، بعد از آن همه گریه و زاری دوباره داغم تازه شد و چشمه اشکم جاری گشت . خیلی بزرگتر از آن بود که فکر می کردم . او خودش را برای آماده کرده بود ... مدافع وطن هفدهم دیماه ۹۷ در اثر تصادف عمدی خودرو سارقین با او در شهریار به شدت مصدوم می شود و سه روز بعد بیستم دیماه به می رسد . 🥀 @dashtejonoon1🕊🌹
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا