eitaa logo
مجموعه اردویی تربیتی فصل نو نسل نو 🏕
5هزار دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
1.1هزار ویدیو
69 فایل
✨مجموعه اردویی تربیتی فصل نو نسل نو✨ 🔺آیدی رزرو اردویی @fasle_no1400 09114439470 🔺ادمین و تبلیغات کانال @admin_fasle_no
مشاهده در ایتا
دانلود
°°° ماهان با حرفاش منقلب شده بودم. حس میکردم اقا داره نگام میکنه. قطره اشکی از گوشه ی چشمم راه خودشو پیداکرده بود که با نزدیک شدن مامان پاکش کردم. از همون جایی که دراز کشیده بودم یه کم خودمو کج کردم و به دمام که گوشه ی اتاقم بود نگاه کردم. این رفیق مون امسال باید همون جا خاک میخورد. خودمو جمع و جور کردم. مامان با یه ظرف میوه اومد و کنارم نشست، بعد هم شروع کرد به خیار پوست گرفتن. مامان :(( انشاالله سال دیگه.)) _:(( چی؟!)) مامان:(( همونی که داشتی نگاهش می کردی.)) -:(( خدا کنه!)) مامان:(( بیا بخور جون بگیری.)) مهسا:(( من چی؟ فقط اونو لوس میکنی؟!چی میشد منم پسر بودم؟!)) مامان:(( بیا گذاشتم برات بخور. بخور زبونت دراز تر شه!)) داشتم به کل کل شون می خندیدم که صدای ایفون بلند شد و مهسا به سمتش رفت. مهسا:(( فرزانه خانوم و سینا اومدن.)) مامان:(( باز کن بگو بیان داخل.)) مهسا سریع درو باز کرد و برام پیراهن اورد. خونه مون 18 تا پله بیشتر نداشت و همه سریع می اومدن داخل. مهسا تو بستن دکمه های پیراهنم کمکم کرد بعد ملحفه رو روم کشید. فرزانه خانوم و سینا با یه نایلون کمپوت اومد داخل. همه سلام و احوال پرسی کردیم و بعد از تعارفات لازم، فرزانه خانوم و سینا کنار در اتاقم که رو به روم میشد نشستن. چشمای درشت و مشکی سینا از معصومیت بچگونه درونش خبر میداد. هرچند که کل صورتش اینطوری بود اما از زیر ماسک دیده نمی شد. فرزانه خانوم هم معلوم بود که اضطراب داره و نگرانه. فرزانه خانوم:(( خدا رو شکر که جون سالم به در بردی. همین الان هم نمیتونم خودمو ببخشم.)) مامان:(( چرا؟ تقصیر شما که نبود!)) فرزانه خانوم:(( یه لحظه از سینا غافل شدم! داشتم با فاطمه خانوم خداحافظی می کردم که چادرم افتاد. تا اومدم درست کنم، این بچه هم برای خودش راه افتاد!)) _:(( ماشینه که از دور می اومد سرعتش خیلی زیاد نبود و سینا راحت می تونست برسه اینور خیابون. یهو انگار سرعتش زیاد شد جای اینکه کم بشه! من فقط رفتم جلو تا دست سینا رو بگیرم سریع تر بیارمش اینور.)) مهسا:(( دیشب ماهان خواب بود که بابا داشت درموردش میگفت. رانندهه تازه گواهی نامه گرفته بوده و خیلی نمی دونسته. به جای ترمز کردن گاز میده.)) فرزانه خانوم:(( خدا خیرت بده پسرم! الهی به حق امام حسین تا چهلم اقا پاتو باز میکنن مشکلی هم نباشه. تورو خدا مهدیه خانوم هر ساعتی هر چیزی خواستین بهم بگین. اصلا تعارف نکنین ! شما و ماهان به گردن من خیلی حق دارین.)) مامان:(( این چه حرفیه! تن تون سلامت!)) فرزانه خانوم و سینا زود رفتن. مامان برام کمپوت اورد. _:(( اصلا اون ساعت ظهر ماشین تو خیابون چی کار می کرد؟!)) مهسا:(( ماشین هست دیگه! شاید طرف داشته می رفته خونش.)) _:(( منطقی بود!)) 🇮🇷 بزرگترین رویداد رهبران اجتماعی نوجوان مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan
📚مدرسه تربیت تشکیلاتی نوجوان مضمار با همکاری ناحیه بسیج دانشجویی استان کرمان، شهرستان زرند دوره آموزشی تربیت تشکیلاتی ویژه دانشجویان برگزار میکند💡 🔹اهمیت و ضرورت کار تشکیلاتی و فعالیت در بسیج 🔹 تکنیکهای کارتشکیلاتی در فضای مجازی و حقیقی 🔹طراحی عملیات و ایده پردازی 🔹کارگاه مسئله یابی و حل مسئله 🔹نقش دانشجو در تمدن نوین اسلامی مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ https://eitaa.com/joinchat/566296620Cb6b44ca14e
°°° المیرا حال مادر جون خوب بود و بعد از ماجرای ماهان، این موضوع باعث خوشحالی بود. همراه مامان برای مادرجون کیک درست کردیم تا وقتی میاد خونه بخوره. البته اگه قبل از بردن به خونه ی مادر جون داداش بزرگم ینی امیر خان دخلشو نیاره! داشتم تو تلویزیون یه مستند در مورد فضای سایبری می دیدم ، که امیر گوشی شو پرت کرد روی مبل و کنارم نشست. یه کم که گذشت با یه لحن ملوس و مهربون گفت:(( برام کیک بیار! یه ذره.)) _:(( اون مال مادرجونه. یه امروز جلوی شکمتو بگیری من نماز شکر میخونم!)) امیر:(( ابجیییییی! من که اینقدر دوستت دارم!)) نگاهش کردم. دوتا انگشتش به اندازه ی دو سانتی متر از هم فاصله داشت. چشم غره ایی رفتم و دیگه نگاهش نکردم. امیر:(( یه ذره بیشتر نمی خورم. حداقل بگو کجاست؟ روایت داریم هر کی به داداشش بگه کیک کجاست، فرشته ها اونو بغل می کنن!)) خندم گرفت :((باید بگردی!)) قیافه ی حق به جانب به خودش گرفت:(( نه من تا الان داشتم بو می کشیدم به خاطر همین پیدا نکردم! اگه پیدا کرده بودم که پیش تو نمی اومدم!)) _:(( تو با این حجم از شکمو بودن چجوری روزه می گیری؟! الان هم فکر کن روزه داری!)) امیر:(( شکنجه ی روانی میدی منو! چجوری فک کنم روزم وقتی تا فیها خالدونمو ناهار خوردم؟)) _:(( اون چه فیها خالدونیه که بعد از خوردن اون همه ناهار هنوز جا داره؟!)) امیر ژست دانشمندا رو گرفت:(( سوال زیبایی بود. خودمم نمی دونم!)) همون لحظه تیتراژ پایان سریال پخش شد و در حد لالیگا عصبی شدم. با این حال پشت سر هم نفس عمیق می کشیدم و زیر لب صلوات می فرستادم. امیر:(( چرا یهو عین سماور نفستو میدی بیرون؟!)) اروم تر شده بودم:(( مستند تموم شد و من به جواب سوالی که برای برنامه فرستاده بودم ، نرسیدم!)) امیر:(( حالا سوالت چی بود؟)) _:(( مگه تو مهندسی؟!)) امیر:(( حالا بپرس شاید بدونم!)) _:(( چند وقتیه که اکسپلور اینستام چیزای خوبی نشون بالا نمیاره و یه جورایی حس میکنم که دیدن اون تصاویر و کلیپ ها میتونه گناه باشه. از طرفی نمی خوام اینستا رو پاک کنم چون لازمش دارم. قبلنا این طوری نبودا! الان یه چند وقتیه که اینطوری شده.)) امیر لبخند زد:(( این به فکر بودنته که من خیلی دوسش دارم. خب کاری نداره من بلدم. برای منم اوایل که نصب کرده بودم اینطوری بود. حالا چاره چیه؟ اینکه به اینستاگرام بفهمونیم که ما از اینا نمی خوایم و سلیقه مون نیست.)) _:(( ینی بهش ایمیل بزنیم؟)) امیر:(( نه! اون اصلا وقت چک کردن داره؟!)) گوشیمو اوردم و قفل شو باز کردم و دادم دست امیر. اونم وارد اینستا شد و روی ذره بین زد و اکسپلور با چند تا از اون پست هایی که نمی خواستیم ، جلوم مون ظاهر شد. امیر :(( ببین مثلا این اولیه رو نمی خوای. روش میزنی و بازش میکنی. بعد اون سه تا Not interested نقطه ی بالا رو میزنی و اون جایی که نوشته دوست ندارم یا همون رو میزنی و پست های شبیه اینو هم همین کار رو میکنی تا اینستا بفهمه سلیقت چیه.)) -:(( ممنون امیر.)) لپمو محکم کشید: (( خواهشششش.)) 🇮🇷 بزرگترین رویداد رهبران اجتماعی نوجوان مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan
ویژه دانشجویان 🔹اهمیت و ضرورت کار تشکیلاتی و فعالیت در بسیج 🔹 تکنیکهای کارتشکیلاتی در فضای مجازی و حقیقی 🔹طراحی عملیات و ایده پردازی 🔹کارگاه مسئله یابی و حل مسئله 🔹نقش دانشجو در تمدن نوین اسلامی مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ https://eitaa.com/joinchat/566296620Cb6b44ca14e
°°° مهسا امروز المیرا زنگ زد و خبر داد که همراه خاله مهرانه رفتن خونه ی مادرجون تا یه کم بهش رسیدگی کنن. فردا هم نوبت مامان بود اما با این که کلی دلم برای مادرجون تنگ شده بود باید می موندم و از ماهان مراقبت می کردم. یه کم که مادرجون سرحال شد المیرا تماس تصویری گرفت. مادرجون یه کم لاغر شده بود و زرد به نظر میرسید. مطمئن بودم که همچنان درد داره اما اون لبخند شیرینشو حفظ کرده بود و قربون صدقه مون می رفت. مدام نگران پای ماهان بود و براش دعا می کرد. ماهانم از اینکه نمی تونست حالشو بهتر کنه حرص می خورد. بعد از تماس به ماهان گفتم:(( از پشت صفحه ی گوشی نمی تونستم محکم بغلش کنم و یه دل سیر ببوسمش. این حسابی عذابم میداد!)) ماهان:(( حضوری هم نمی تونستی!)) _:(( آممم.. خب اره.)) ماهان شروع کرد به مداحی کردن. همون طور که اروم اروم روضه ی حضرت عباس (ع) می خوند با سیخ کباب از زیر گچ پاشو می خاروند. گوشیو رو ضبط صدا گذاشتم و به اشپز خونه رفتم. ماهان یه دل سیر برای خودش خوند و گریه هم کرد. وقتی تموم شد ، ماجرای ضبط رو بهش گفتم. _:(( ماهان صداتو بی خبر ضبط کردم چون نمیخواستم حست بپره. بفرستم برای مادرجون؟ تو خونه تنهاست و هیئت هم نمی تونه بره. میفرستم برای المیرا و اون براش بزاره.)) ماهان:(( اگه اینجوری دلش اروم میشه باشه. لایو دیشب امیر رو هم ذخیره کردم براش بفرست.)) سریع برای المیرا فرستادم و بهش گفتم که برای مادرجون بزاره. ماهان از درد پاش ناله می کرد و هیچ کاری نمی تونستم بکنم براش. یه چند ساعتی گذشت و سعی کردم سر ماهانو با تلویزیون و سالاد درست کردن و این کارا گرم کنم. مرض داری اوجاییش خیلی سخته که شنونده ی ناله هاش باشی و نتونی کاری براش بکنی. نا خوداگاه گفتم:(( پرستارا چی کار می کنن تو بیمارستان؟)) ماهان:(( چطور؟)) _:(( نه دارویی هست برای کرونا و نه مسکنی که بتونه دردشونو از بین ببره. هر روز باید این همه ناله و مرگ و میر رو ببینن. گناه دارن تو اون لباس و وضعیت!)) ماهان:(( اره خب گناه دارن. بمیرم برای دل زینب کبری. تو کربلا وسط اون همه دشمن با اون همه زن و بچه که باید ازشون مراقبت میکرد. بعد از اون داغ بزرگ!)) _:(( باز خیلیا الان هستن که با پرستا و پزشک ها همدردی کنن و یا براشون دعا کنن... اما اون موقع چی؟)) ماهان:(( اسیری بود و کتک و رنج و مصیبت و خارجی صدا شدن!)) اه کشیدم. ماهان هم اه کشید. ماهان:(( مصیبت اهل بیت تمومی نداره. الانم تو شرایط درستی نیست هیچی. فقط زمانی همه چیز درست میشه که اقامون بیاد.)) _:(( الهی که اومدن شون نزدیکه. اللهم عجل لولیک الفرج به حق زینب کبری (س).)) 🇮🇷 بزرگترین رویداد رهبران اجتماعی نوجوان مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan
16.97M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔵تحلیلی بر کتاب سخنان حسین بن علی و دریافت پاسخ شبهات دهه هشتادی ها به زبان خودشان ... 🌐شما وقتی این کتاب رو بهمراه مربی هاتون خوندید چه حالی داشتید؟ ، مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan
°°° المیرا بعد از صبحانه روی تخت صورتیم نشسته بودم و به دیوار رو به روم خیره شده بودم ، که صدای گوشیم توجهمو به خودش جلب کرد. دوستم فاطمه بود که پیام داده بود با کلی استیکر گریه و ناراحتی! فکر می کردم الان که رفتن پیش پدربزرگش تو ابادان باید خوشحال باشه. ظاهرا اینطور نبود! نوشتم:(( سلام چی شده؟ خوبی؟ چرا گریه می کنی؟)) فاطمه:(( سلام الی! حس می کنم بدبخت شدم! حالا چه خاکی بریزم تو سرم؟!)) _:(( چی شده؟ خدا نکنه بدبخت شی!)) 5 دقیقه داشت تایپ می کرد و من این طرف چت از استرس داشتم تموم می شدم! معلوم نبود که داره چی می نویسه و تموم هم نمی شد! _:(( محض رضای خدا صدا بفرست بفهمم چی میگی! منو داری می کشی از استرس!)) حالا تایپ رو ول کرده بود و 3 دقیقه داشت ویس پر می کرد! گوشی رو انداختم رو تخت و به اشپز خونه رفتم. یه لیوان اب پر کردم و اروم اروم نوشیدم تا استرسم بر طرف بشه. چند تا نفس عمیق هم کشیدم که تو خوب شدن حالم تاثیر داشت. به اتاقم برگشتم و دیدم که پیامش برام اومده اما طول میکشید تا دانلود بشه. اینترنتم شده بود اسباب تشنج و الت قتل ما! بالاخره دانلود شد و پخشش کردم.صداش بوی بغض میداد و تابلو می کرد که خیلی گریه کرده. سعی می کردم از وسط هق هق هاش بفهمم چی میگه :(( الی امروز... دختر خالم کتابای پارسالش که دهم تجربی بوده .... رو اورد. ببین... نگاه کردم... فهمیدم من اصلا... نه علاقه ایی بهش دارم... و نه... حوصله شو... حالا چجوری برم مدرسه؟... چجوری کنکور بدم؟... چجوری... زندگی کنم؟... حس می کنم... زندگیم تباه شده... قراره... تا اخر عمر... با چیزی زندگی کنم ...یا کار کنم... که دوست ندارم...)) _:(( یه کم اروم باش. یه لیوان اب بخور.)) فاطمه:(( می خوام بیفتم بمیرم...)) _:(( خدا نکنه. ببینم تو که دوست نداشتی برای چی رفتی تجربی؟)) فاطمه:(( همین دختر خالم گفت تو که درست خوبه برای چی می خوای بری فنی یا هنر؟ تجربی بهتره برات اونطوری حیف میشی.)) _:(( وا! مگه هر کی میره فنی یا هنر ، بچه تنبله؟ اتفاقا رشته های هنر و فنی چون کار عملی و درسای حفظی جدا دارن سخت ترن! فکر کن هم کتابای معمولی که همه دارن رو باید بخونی هم کتابا و درس های عملی که مخصوص رشتته! قطعا باید باهوش و پرتلاش باشی تا از پسش بر بیای!)) فاطمه:(( خب من چه می دونستم؟! الان دیگه هیچ راهی نمونده!)) _:(( چرا مونده! میتونی یه سال همینو بخونی بعد تغییر رشته بدی!)) فاطمه:(( نه بابا! واقعا؟!)) _(( اره. فقط باید یه سری اشتباهات رو دوباره تکرار نکنی. ببین تو باید اول از همه روی خودت تمرکز کنی و به خودشناسی برسی! یعنی علاقه ، مهارت ، استعداد ، نقاط ضعف و قوت ، کمبود ها و نیاز هاتو شناسایی کنی و بر اساس اونا برای ایندت برنامه بریزی و زندگی کنی.)) فاطمه:(( فایدش چیه؟)) _:(( مثل الان نمیشی. تصمیم گیری هات بهتر میشه ، میتونی زمینه ی تغییر و پیشرفت خودتو فراهم کنی... یا مثلا رفتار های بقیه رو پیش بینی کنی و دیگران رو بهتر بشناسی.)) فاطمه:(( جالب بود. بهش حتما فکر میکنم تو این یه سالی که تجربی ام. اونوقت قطعا همه چی بهتر میشه مگه نه؟!)) _:(( به امید خدا.)) فاطمه با لحجه ی ابادانی گفت:(( ممنون دِدِ جان. شادم کردی!)) _:(( دد ینی چی؟)) فاطمه:(( ینی خواهر. حالا اگه نتیجه فنی یا هنر باشه چی؟ عموما فکر میکنن نمره هام کم بوده که رفتم اونجا.)) همون لحظه مامان صدام کرد. ظاهرا از خرید برگشته بود و کمک نیاز داشت. سریع به فاطمه گفتم:(( ببین مامانم صدام میکنه. تو الان رو خودشناسی تمرکز کن به اونجا هم میرسیم! فعلا.)) فاطمه:(( باشه خداحافظ.)) 🇮🇷 بزرگترین رویداد رهبران اجتماعی نوجوان مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan
از منیت و غرور بعضی آدمها اذیت میشی ؟ خودت این خصوصیت رو داری ‌و میخوای اصلاحش کنی؟ مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan
مثل یه قند باش تو آب قند... حل شدنی و شیرین ...☕️ ، مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan
وقتی اینطوری شدی تازه حرف های شهید رجایی رو میتونی بهتر متوجه شی... مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan
°°° امیر گوشیو سوراخ کرد از بس زنگ زد! به جای اینکه جواب بدم ، ایفون رو زدم. در باز شد و رفتم داخل. با خاله احوال پرسی کردم و دیدم که شازده وسط حال شاد و شنگول نشسته و اماده شده برای رفتن. سلام کردیم به هم. _:(( کی باید سیمان رو دربیاری؟ پادشاهی میکنیا!)) ماهان:(( تقریبا 20 روز دیگه. پادشاهی چیه؟ کوفته شدم از بس دراز کشیدم.)) _:(( خب بریم دیگه. بابام ماشینو اورده دم در.)) مهسا دمام به دست اومد. با اونم سلام و احوالپرسی کردم. _:(( اینو چرا میاری؟)) مهسا:(( اینو یه سال تمرین کرده برای امشب. یکی از دلایل اومدنش همینه.)) _:(( پس بگو چرا می گفت الا و بلا شب عاشورا باید باشم هیئت!)) ماهان لبخند ژکوند زده بود. زیر بغلشو گرفتم و با کمک خودش و عصاش از پله های راهرو پایین رفتیم و سوار ماشین شدیم. مهسا باهامون نیومد ولی هزار بار رو پروتکل تاکید کرد! رفتیم هیئت. متولی مسجد شون که اسمش حاج علی بود کلی ازش استقبال کرد و همه برای خلاصی سریع ترش از دست سیمان صلوات فرستادن. بوی اسپند همه جا رو گرفته بود. پسر خالم یه حالی بود. خوشحال ، هیجان زده، شنگول و سرحال! مثل تشنه ایی که به اب رسیده. ماهان رو روی یه صندلی نشوندیم و دمامش رو دادیم دستش. ساز های بادی رو کلا گذاشته بودن کنار تا کسی مجبور نشه ماسکشو دربیاره. فکر کنم به خاطر همین ماهان یه سال اخیر زوم کرده بود روی دمام ، با اینکه به ساکسیفون علاقه داشت! جالب بود که تو هیئت اونا هم یکی داشت لایو میگرفت. مداح مداحی رو شروع کرد و اول یه کمی مصیبت در مورد وداع حضرت زینب (س) با امام (ع) خوند. بعد هم موقع سینه زنی که رسید، از طبل و سنج و دمام به خوبی استفاده شد. همه شون با شور و حال ساز میزدن و اصلا انگار تو یه دنیای دیگه بودن. بعد از دوساعت همه چیز تموم شد. کیک و ابمیوه ایی که به عنوان نذری پخش می شد رو برداشتیم و به سمت خونه ی خاله رفتیم. ماهان مثل موبایلی بود که تازه از شارژر جداش کردن. همون قدر پر انرژی! وقتی رسیدیم سر کوچه شون زد روی شونم. ماهان:(( داداش دمت گرم. خیلی زحمت کشیدی.)) _:(( فردا صبح میام و می برممت محله خودمون.)) ماهان:(( زحمتت میشه.)) _:(( تعارف نکن. تو این شرایط عزاداریا مثل قبل حال نمیده و ویتامین حسین خونمون افتاده. بیا حتی شده کم اما تامینش کنیم. به خاطر خودمون!)) ماهان:(( دمت گرم. فردا میبینمت.)) _:(( خدا نگهدار.)) ماهان رو بریم داخل. وقتی دوباره سوار ماشین شدم از بابام تشکر کردم. گوشیو نگاهی انداختم. 5 تا تماس بی پاسخ از المیرا داشتم. ولی اخه چرا؟! 🇮🇷 بزرگترین رویداد رهبران اجتماعی نوجوان مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan
3.52M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عاشورا چطور جهانی شد؟ امام سجاد علیه‌السلام به محضر امام عصر (عج) و همه ی شما همراهان عزیز تسلیت🏴 مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan