eitaa logo
مجموعه اردویی تربیتی فصل نو نسل نو 🏕
5هزار دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
1.1هزار ویدیو
69 فایل
✨مجموعه اردویی تربیتی فصل نو نسل نو✨ 🔺آیدی رزرو اردویی @fasle_no1400 09114439470 🔺ادمین و تبلیغات کانال @admin_fasle_no
مشاهده در ایتا
دانلود
°°° مهسا امروز المیرا زنگ زد و خبر داد که همراه خاله مهرانه رفتن خونه ی مادرجون تا یه کم بهش رسیدگی کنن. فردا هم نوبت مامان بود اما با این که کلی دلم برای مادرجون تنگ شده بود باید می موندم و از ماهان مراقبت می کردم. یه کم که مادرجون سرحال شد المیرا تماس تصویری گرفت. مادرجون یه کم لاغر شده بود و زرد به نظر میرسید. مطمئن بودم که همچنان درد داره اما اون لبخند شیرینشو حفظ کرده بود و قربون صدقه مون می رفت. مدام نگران پای ماهان بود و براش دعا می کرد. ماهانم از اینکه نمی تونست حالشو بهتر کنه حرص می خورد. بعد از تماس به ماهان گفتم:(( از پشت صفحه ی گوشی نمی تونستم محکم بغلش کنم و یه دل سیر ببوسمش. این حسابی عذابم میداد!)) ماهان:(( حضوری هم نمی تونستی!)) _:(( آممم.. خب اره.)) ماهان شروع کرد به مداحی کردن. همون طور که اروم اروم روضه ی حضرت عباس (ع) می خوند با سیخ کباب از زیر گچ پاشو می خاروند. گوشیو رو ضبط صدا گذاشتم و به اشپز خونه رفتم. ماهان یه دل سیر برای خودش خوند و گریه هم کرد. وقتی تموم شد ، ماجرای ضبط رو بهش گفتم. _:(( ماهان صداتو بی خبر ضبط کردم چون نمیخواستم حست بپره. بفرستم برای مادرجون؟ تو خونه تنهاست و هیئت هم نمی تونه بره. میفرستم برای المیرا و اون براش بزاره.)) ماهان:(( اگه اینجوری دلش اروم میشه باشه. لایو دیشب امیر رو هم ذخیره کردم براش بفرست.)) سریع برای المیرا فرستادم و بهش گفتم که برای مادرجون بزاره. ماهان از درد پاش ناله می کرد و هیچ کاری نمی تونستم بکنم براش. یه چند ساعتی گذشت و سعی کردم سر ماهانو با تلویزیون و سالاد درست کردن و این کارا گرم کنم. مرض داری اوجاییش خیلی سخته که شنونده ی ناله هاش باشی و نتونی کاری براش بکنی. نا خوداگاه گفتم:(( پرستارا چی کار می کنن تو بیمارستان؟)) ماهان:(( چطور؟)) _:(( نه دارویی هست برای کرونا و نه مسکنی که بتونه دردشونو از بین ببره. هر روز باید این همه ناله و مرگ و میر رو ببینن. گناه دارن تو اون لباس و وضعیت!)) ماهان:(( اره خب گناه دارن. بمیرم برای دل زینب کبری. تو کربلا وسط اون همه دشمن با اون همه زن و بچه که باید ازشون مراقبت میکرد. بعد از اون داغ بزرگ!)) _:(( باز خیلیا الان هستن که با پرستا و پزشک ها همدردی کنن و یا براشون دعا کنن... اما اون موقع چی؟)) ماهان:(( اسیری بود و کتک و رنج و مصیبت و خارجی صدا شدن!)) اه کشیدم. ماهان هم اه کشید. ماهان:(( مصیبت اهل بیت تمومی نداره. الانم تو شرایط درستی نیست هیچی. فقط زمانی همه چیز درست میشه که اقامون بیاد.)) _:(( الهی که اومدن شون نزدیکه. اللهم عجل لولیک الفرج به حق زینب کبری (س).)) 🇮🇷 بزرگترین رویداد رهبران اجتماعی نوجوان مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan
16.97M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔵تحلیلی بر کتاب سخنان حسین بن علی و دریافت پاسخ شبهات دهه هشتادی ها به زبان خودشان ... 🌐شما وقتی این کتاب رو بهمراه مربی هاتون خوندید چه حالی داشتید؟ ، مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan
°°° المیرا بعد از صبحانه روی تخت صورتیم نشسته بودم و به دیوار رو به روم خیره شده بودم ، که صدای گوشیم توجهمو به خودش جلب کرد. دوستم فاطمه بود که پیام داده بود با کلی استیکر گریه و ناراحتی! فکر می کردم الان که رفتن پیش پدربزرگش تو ابادان باید خوشحال باشه. ظاهرا اینطور نبود! نوشتم:(( سلام چی شده؟ خوبی؟ چرا گریه می کنی؟)) فاطمه:(( سلام الی! حس می کنم بدبخت شدم! حالا چه خاکی بریزم تو سرم؟!)) _:(( چی شده؟ خدا نکنه بدبخت شی!)) 5 دقیقه داشت تایپ می کرد و من این طرف چت از استرس داشتم تموم می شدم! معلوم نبود که داره چی می نویسه و تموم هم نمی شد! _:(( محض رضای خدا صدا بفرست بفهمم چی میگی! منو داری می کشی از استرس!)) حالا تایپ رو ول کرده بود و 3 دقیقه داشت ویس پر می کرد! گوشی رو انداختم رو تخت و به اشپز خونه رفتم. یه لیوان اب پر کردم و اروم اروم نوشیدم تا استرسم بر طرف بشه. چند تا نفس عمیق هم کشیدم که تو خوب شدن حالم تاثیر داشت. به اتاقم برگشتم و دیدم که پیامش برام اومده اما طول میکشید تا دانلود بشه. اینترنتم شده بود اسباب تشنج و الت قتل ما! بالاخره دانلود شد و پخشش کردم.صداش بوی بغض میداد و تابلو می کرد که خیلی گریه کرده. سعی می کردم از وسط هق هق هاش بفهمم چی میگه :(( الی امروز... دختر خالم کتابای پارسالش که دهم تجربی بوده .... رو اورد. ببین... نگاه کردم... فهمیدم من اصلا... نه علاقه ایی بهش دارم... و نه... حوصله شو... حالا چجوری برم مدرسه؟... چجوری کنکور بدم؟... چجوری... زندگی کنم؟... حس می کنم... زندگیم تباه شده... قراره... تا اخر عمر... با چیزی زندگی کنم ...یا کار کنم... که دوست ندارم...)) _:(( یه کم اروم باش. یه لیوان اب بخور.)) فاطمه:(( می خوام بیفتم بمیرم...)) _:(( خدا نکنه. ببینم تو که دوست نداشتی برای چی رفتی تجربی؟)) فاطمه:(( همین دختر خالم گفت تو که درست خوبه برای چی می خوای بری فنی یا هنر؟ تجربی بهتره برات اونطوری حیف میشی.)) _:(( وا! مگه هر کی میره فنی یا هنر ، بچه تنبله؟ اتفاقا رشته های هنر و فنی چون کار عملی و درسای حفظی جدا دارن سخت ترن! فکر کن هم کتابای معمولی که همه دارن رو باید بخونی هم کتابا و درس های عملی که مخصوص رشتته! قطعا باید باهوش و پرتلاش باشی تا از پسش بر بیای!)) فاطمه:(( خب من چه می دونستم؟! الان دیگه هیچ راهی نمونده!)) _:(( چرا مونده! میتونی یه سال همینو بخونی بعد تغییر رشته بدی!)) فاطمه:(( نه بابا! واقعا؟!)) _(( اره. فقط باید یه سری اشتباهات رو دوباره تکرار نکنی. ببین تو باید اول از همه روی خودت تمرکز کنی و به خودشناسی برسی! یعنی علاقه ، مهارت ، استعداد ، نقاط ضعف و قوت ، کمبود ها و نیاز هاتو شناسایی کنی و بر اساس اونا برای ایندت برنامه بریزی و زندگی کنی.)) فاطمه:(( فایدش چیه؟)) _:(( مثل الان نمیشی. تصمیم گیری هات بهتر میشه ، میتونی زمینه ی تغییر و پیشرفت خودتو فراهم کنی... یا مثلا رفتار های بقیه رو پیش بینی کنی و دیگران رو بهتر بشناسی.)) فاطمه:(( جالب بود. بهش حتما فکر میکنم تو این یه سالی که تجربی ام. اونوقت قطعا همه چی بهتر میشه مگه نه؟!)) _:(( به امید خدا.)) فاطمه با لحجه ی ابادانی گفت:(( ممنون دِدِ جان. شادم کردی!)) _:(( دد ینی چی؟)) فاطمه:(( ینی خواهر. حالا اگه نتیجه فنی یا هنر باشه چی؟ عموما فکر میکنن نمره هام کم بوده که رفتم اونجا.)) همون لحظه مامان صدام کرد. ظاهرا از خرید برگشته بود و کمک نیاز داشت. سریع به فاطمه گفتم:(( ببین مامانم صدام میکنه. تو الان رو خودشناسی تمرکز کن به اونجا هم میرسیم! فعلا.)) فاطمه:(( باشه خداحافظ.)) 🇮🇷 بزرگترین رویداد رهبران اجتماعی نوجوان مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan
از منیت و غرور بعضی آدمها اذیت میشی ؟ خودت این خصوصیت رو داری ‌و میخوای اصلاحش کنی؟ مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan
مثل یه قند باش تو آب قند... حل شدنی و شیرین ...☕️ ، مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan
وقتی اینطوری شدی تازه حرف های شهید رجایی رو میتونی بهتر متوجه شی... مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan
°°° امیر گوشیو سوراخ کرد از بس زنگ زد! به جای اینکه جواب بدم ، ایفون رو زدم. در باز شد و رفتم داخل. با خاله احوال پرسی کردم و دیدم که شازده وسط حال شاد و شنگول نشسته و اماده شده برای رفتن. سلام کردیم به هم. _:(( کی باید سیمان رو دربیاری؟ پادشاهی میکنیا!)) ماهان:(( تقریبا 20 روز دیگه. پادشاهی چیه؟ کوفته شدم از بس دراز کشیدم.)) _:(( خب بریم دیگه. بابام ماشینو اورده دم در.)) مهسا دمام به دست اومد. با اونم سلام و احوالپرسی کردم. _:(( اینو چرا میاری؟)) مهسا:(( اینو یه سال تمرین کرده برای امشب. یکی از دلایل اومدنش همینه.)) _:(( پس بگو چرا می گفت الا و بلا شب عاشورا باید باشم هیئت!)) ماهان لبخند ژکوند زده بود. زیر بغلشو گرفتم و با کمک خودش و عصاش از پله های راهرو پایین رفتیم و سوار ماشین شدیم. مهسا باهامون نیومد ولی هزار بار رو پروتکل تاکید کرد! رفتیم هیئت. متولی مسجد شون که اسمش حاج علی بود کلی ازش استقبال کرد و همه برای خلاصی سریع ترش از دست سیمان صلوات فرستادن. بوی اسپند همه جا رو گرفته بود. پسر خالم یه حالی بود. خوشحال ، هیجان زده، شنگول و سرحال! مثل تشنه ایی که به اب رسیده. ماهان رو روی یه صندلی نشوندیم و دمامش رو دادیم دستش. ساز های بادی رو کلا گذاشته بودن کنار تا کسی مجبور نشه ماسکشو دربیاره. فکر کنم به خاطر همین ماهان یه سال اخیر زوم کرده بود روی دمام ، با اینکه به ساکسیفون علاقه داشت! جالب بود که تو هیئت اونا هم یکی داشت لایو میگرفت. مداح مداحی رو شروع کرد و اول یه کمی مصیبت در مورد وداع حضرت زینب (س) با امام (ع) خوند. بعد هم موقع سینه زنی که رسید، از طبل و سنج و دمام به خوبی استفاده شد. همه شون با شور و حال ساز میزدن و اصلا انگار تو یه دنیای دیگه بودن. بعد از دوساعت همه چیز تموم شد. کیک و ابمیوه ایی که به عنوان نذری پخش می شد رو برداشتیم و به سمت خونه ی خاله رفتیم. ماهان مثل موبایلی بود که تازه از شارژر جداش کردن. همون قدر پر انرژی! وقتی رسیدیم سر کوچه شون زد روی شونم. ماهان:(( داداش دمت گرم. خیلی زحمت کشیدی.)) _:(( فردا صبح میام و می برممت محله خودمون.)) ماهان:(( زحمتت میشه.)) _:(( تعارف نکن. تو این شرایط عزاداریا مثل قبل حال نمیده و ویتامین حسین خونمون افتاده. بیا حتی شده کم اما تامینش کنیم. به خاطر خودمون!)) ماهان:(( دمت گرم. فردا میبینمت.)) _:(( خدا نگهدار.)) ماهان رو بریم داخل. وقتی دوباره سوار ماشین شدم از بابام تشکر کردم. گوشیو نگاهی انداختم. 5 تا تماس بی پاسخ از المیرا داشتم. ولی اخه چرا؟! 🇮🇷 بزرگترین رویداد رهبران اجتماعی نوجوان مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan
3.52M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عاشورا چطور جهانی شد؟ امام سجاد علیه‌السلام به محضر امام عصر (عج) و همه ی شما همراهان عزیز تسلیت🏴 مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan
°°° ماهان حقیقتا وقتی امیر زنگ زد و بهم خبر داد پنچر شدم اما قطعا به نظرم یه حکمتی داشته. چون نمی تونستیم بریم محل امیر اینا امروز حسابی بیکار بودم. رفتم سراغ توییتر تا بفهمم دنیا چه خبره و کی به کیه. خدا رو شکر خبر خاصی نبود ، جز شلوغ بازی هایی که توسط یه سریا با هدف شروع میشه و معمولا افراد نااگاه تحریک میشن و بهش دامن میزنن. حوصله ی بحث کردن نداشتم و زود اومدم بیرون. کاش اونقدر سواد رسانه و قدرت تحلیل مسائل مون بره بالا که دیگه فریب نخوریم. یاد امیر افتادم که اگه الان اینجا بود کلی حرص می خورد و از حرص شبیه گوجه میشد! مهسا رو صدا زدم که بعد از 5 دقیقه اومد. مهسا:(( چی شد؟ چی بیارم؟!)) _:(( خاله زنگ نزده؟ المیرا چی؟)) مهسا:(( درمورد دیشب؟!)) _:(( اره دیگه.)) مهسا:(( صبح که خاله زنگ زد مامان ازش پرسید. میگفت خدا رو شکر به جز یکی از همسایه هاشون که اونجا بوده کسی طوریش نشده. اون بنده ی خدا هم بردنش بیمارستان فعلا ازش خبری نیست. به خاطر همین مراسم امروز هم هیچی شده دیگه. حالا برای شام غریبان نمیدونم برنامه شون چیه.)) _:(( من نمیفهمم. اخه مگه میشه؟! مگه داریم؟! همینجوری رو هوا ساختمون مسجد منفجر شده؟!)) مهسا:(( نه! امیر برات درست نگفته؟ ببین ظاهرا وقتی متولی شون میره تا برای مداح اب جوش بیاره یهو اشپزخونه منفجر میشه. چون زیر زمین بوده ، کل ساختمون تقریبا تخریب میشه. البته یکی از هم محلی ها میگه که غروب قبل از مراسم بچه ها میرن تو اشپزخونه ی هیئت ، شیر گاز رو باز می کنن و نایلون فریزر ها رو باهاش باد میکنن. یه چیزی میشه مثل بادکنک هلیمی. یهو متولی صداشون میکنه که بیان و با یه چیز دیگه بازی کنن. اونا هم موقع رفتن شیر گاز رو نمیبندن.)) دهنم از تعجب باز مونده بود. بزرگترین بچه ی محل شون نهایتا 8 ساله بود و فکرشم نمی کردم اینقدر زرنگ و بازیگوش باشه. چرا موقع تولد مهسا این ایده به مخ خودم نرسیده بود؟! از طرفی نگران اون اقا بودم. حتما خیلی اسیب دیده بود. مهسا:(( حق داری شاخ در بیاری. منم دراوردم منتها تراشیدمش.)) _:(( این هوشی که اینا دارن... میدونی میشه باهاشون چی کارا کرد؟! اگه متولی شون یه کار درست براشون در نظر می گرفت هم اونا اروم تو مراسم شرکت می کردن هم این خرابی به بار نمی اومد.)) مهسا:(( مثلا چی؟)) _:(( حاج علی چجوری ما رو مسجدی کرد؟ مخصوصا من. یادته؟!)) مهسا:(( اره! از دیوار راست بالا می رفتی! برعکس تو من اصلا صدام در نمی اومد.)) گوشیو برداشتم. _:(( با امیر حرف میزنم. حیفه این بچه هاست!)) 🇮🇷 بزرگترین رویداد رهبران اجتماعی نوجوان مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan
🔆 در مضمارنوجوان ⬅️برگزاری 🚩دوره هاواردوهای تربیت تشکیلاتی🚩 ⬅️آشنایی با 🏀 بازی های تربیت تشکیلاتی🏀 ⬅️ تربیتِ 💯 مدرس و مربی تربیت تشکیلاتی💯 🔆مدرسه تربیت تشکیلاتی نوجوان مضمار https://eitaa.com/joinchat/566296620Cb6b44ca14e
3.48M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قهرمان تاریخی🥇 از رئیسعلی دلواری چی میدونی؟ مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan
°°° المیرا امیدوار بودم که زودتر امیر جواب بده ولی انگار تو هیئت بود و گوشیش پیشش نبود. بالاخره خودش بعد از نیم ساعت زنگ زد. با مقدمه چینی جوری که هول نکنه گفتم مسجد منفجر شده. از شوک زیاد نفس کشیدن رو فراموش کرده بود. بهش گفتم که از کوچه پایینی میانبر بزنه و بیاد چون ، خرابی مسجد یه کم به خیابون رسیده و به خاطر امبولانس و اینا ترافیک هم هست. حاج اقا احمدی فورا به بیمارستان منتقل شد. بابا و امیر بالاخره رسیدن خونه اما با تاخیر اومدن بالا. بابا مدام خدا رو شکر می کرد که برای منو مامان مشکلی پیش نیومده. البته اگه مامان سر درد نداشت ما هم می رفتیم ولی ، اینکه طوری بشه یا نه دست خدا بود. خونه مون مثل محله مون تو سکوت عجیبی فرو رفته بود. همه متعجب بودن و نمی تونستن باور کنن. امیر خیلی به هم ریخته بود و حتی سر سری شام خورد و رفت تو اتاقش. نیاز به خلوت داشت، درکش میکردم و اجازه دادم راحت باشه. اون شب یه غم عجیبی رو احساس می کردم. هر کاری می کردم که حالم خوب شه نمی شد. انگار از همه جهت اون غم محاصرم کرده بود و نمی شد ازش خلاص شد. از لای در نگاهی به حال انداختم. عقربه ها ساعت یک و نیم شب رو نشون می دادن اما برق اتاق امیر همچنان روشن بود. یعنی تا این حد به هم ریخته بود؟! رفتم اشپزخونه و دوتا لیوان شیر اماده کردم بعد هم اروم در اتاقشو زدم. امیر:(( بله؟)) _:(( منم. بیام؟)) در که باز شد با قیافه ی به هم ریختش مواجه شدم که یه لبخند زورکی داشت. مثلا میخواست بگه که حالش خوبه ، اما بازیگر خوبی نبود. _:(( شیر قبل از خواب برای بدن مفیده. نمیخوای؟)) تایید کرد و اومدم داخل. سجاده ی ابی و مفاتیح مخصوصش وسط اتاق بود. سینی رو روی میز کامپیوترش گذاشتم و روی صندلی میز تحریرش نشستم. خیلی از درون مضطرب بود. امیری که همیشه می خندید و شوخی می کرد این بار نگران بود. _:(( امیر باید بخنده و شاد باشه. استرس و غصه به صورتش نمیاد. البته محرمه کم بخند... یعنی از درون خوشحال باش. بگو چی شده فرزندم! البته اگه دوست داری.)) امیر:(( چرا نخوابیدی ابجی کوچیکه؟!)) صداش گرفته بود. _:((چون تو حالت خوب نیست. انگار همه ی شهر رو غم گرفته.)) نگاهی به سجادش انداختم و با لبخندبه سمت در رفتم. _:(( دعاهات مستجاب. مزاحم نمیشم. شیرتو بخور و سعی کن زود بخوابی. گناه داری!)) امیر:(( میشه دعا کنی برای حاجی و همه ی اونایی که حتی یه کوچولو صدمه دیدن؟ دعا کنی که زود خوب شن؟)) ظاهرا معلوم بود نگران چیه و چرا نخوابیده. حق میدادم که نگران باشه. حاجی دست کمی از معلم برامون نداشت. امیر:(( باورم نمیشه 4 تا بچه...)) _:(( نمیدونم چرا اما حسم میگه همش تقصیر اونا نبوده. میدونی؟ انگار ماجرا بیشتر از این حرفاست. نمی دونم شایدم دارم اشتباه می کنم.)) ابرو های امیر بالا رفت و هیچی نگفت. بهش شب بخیر گفتم و به اتاق خودم اومدم. یه کمی برای همه مخصوصا حاجی دعا کردم و سراغ گوشیم رفتم. چیزایی که دیدم باعث شد فکرم عوض بشه. احتمالا این پیام برای امیر هم اومده بود. خواستم به بهش بگم که گوشی شو چک کنه بلکه از این حال در بیاد، اما چراغ اتاقش خاموش بود. 🇮🇷 بزرگترین رویداد رهبران اجتماعی نوجوان مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan