eitaa logo
مجموعه اردویی تربیتی فصل نو نسل نو 🏕
5هزار دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
1.1هزار ویدیو
69 فایل
✨مجموعه اردویی تربیتی فصل نو نسل نو✨ 🔺آیدی رزرو اردویی @fasle_no1400 09114439470 🔺ادمین و تبلیغات کانال @admin_fasle_no
مشاهده در ایتا
دانلود
3.52M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عاشورا چطور جهانی شد؟ امام سجاد علیه‌السلام به محضر امام عصر (عج) و همه ی شما همراهان عزیز تسلیت🏴 مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan
°°° ماهان حقیقتا وقتی امیر زنگ زد و بهم خبر داد پنچر شدم اما قطعا به نظرم یه حکمتی داشته. چون نمی تونستیم بریم محل امیر اینا امروز حسابی بیکار بودم. رفتم سراغ توییتر تا بفهمم دنیا چه خبره و کی به کیه. خدا رو شکر خبر خاصی نبود ، جز شلوغ بازی هایی که توسط یه سریا با هدف شروع میشه و معمولا افراد نااگاه تحریک میشن و بهش دامن میزنن. حوصله ی بحث کردن نداشتم و زود اومدم بیرون. کاش اونقدر سواد رسانه و قدرت تحلیل مسائل مون بره بالا که دیگه فریب نخوریم. یاد امیر افتادم که اگه الان اینجا بود کلی حرص می خورد و از حرص شبیه گوجه میشد! مهسا رو صدا زدم که بعد از 5 دقیقه اومد. مهسا:(( چی شد؟ چی بیارم؟!)) _:(( خاله زنگ نزده؟ المیرا چی؟)) مهسا:(( درمورد دیشب؟!)) _:(( اره دیگه.)) مهسا:(( صبح که خاله زنگ زد مامان ازش پرسید. میگفت خدا رو شکر به جز یکی از همسایه هاشون که اونجا بوده کسی طوریش نشده. اون بنده ی خدا هم بردنش بیمارستان فعلا ازش خبری نیست. به خاطر همین مراسم امروز هم هیچی شده دیگه. حالا برای شام غریبان نمیدونم برنامه شون چیه.)) _:(( من نمیفهمم. اخه مگه میشه؟! مگه داریم؟! همینجوری رو هوا ساختمون مسجد منفجر شده؟!)) مهسا:(( نه! امیر برات درست نگفته؟ ببین ظاهرا وقتی متولی شون میره تا برای مداح اب جوش بیاره یهو اشپزخونه منفجر میشه. چون زیر زمین بوده ، کل ساختمون تقریبا تخریب میشه. البته یکی از هم محلی ها میگه که غروب قبل از مراسم بچه ها میرن تو اشپزخونه ی هیئت ، شیر گاز رو باز می کنن و نایلون فریزر ها رو باهاش باد میکنن. یه چیزی میشه مثل بادکنک هلیمی. یهو متولی صداشون میکنه که بیان و با یه چیز دیگه بازی کنن. اونا هم موقع رفتن شیر گاز رو نمیبندن.)) دهنم از تعجب باز مونده بود. بزرگترین بچه ی محل شون نهایتا 8 ساله بود و فکرشم نمی کردم اینقدر زرنگ و بازیگوش باشه. چرا موقع تولد مهسا این ایده به مخ خودم نرسیده بود؟! از طرفی نگران اون اقا بودم. حتما خیلی اسیب دیده بود. مهسا:(( حق داری شاخ در بیاری. منم دراوردم منتها تراشیدمش.)) _:(( این هوشی که اینا دارن... میدونی میشه باهاشون چی کارا کرد؟! اگه متولی شون یه کار درست براشون در نظر می گرفت هم اونا اروم تو مراسم شرکت می کردن هم این خرابی به بار نمی اومد.)) مهسا:(( مثلا چی؟)) _:(( حاج علی چجوری ما رو مسجدی کرد؟ مخصوصا من. یادته؟!)) مهسا:(( اره! از دیوار راست بالا می رفتی! برعکس تو من اصلا صدام در نمی اومد.)) گوشیو برداشتم. _:(( با امیر حرف میزنم. حیفه این بچه هاست!)) 🇮🇷 بزرگترین رویداد رهبران اجتماعی نوجوان مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan
🔆 در مضمارنوجوان ⬅️برگزاری 🚩دوره هاواردوهای تربیت تشکیلاتی🚩 ⬅️آشنایی با 🏀 بازی های تربیت تشکیلاتی🏀 ⬅️ تربیتِ 💯 مدرس و مربی تربیت تشکیلاتی💯 🔆مدرسه تربیت تشکیلاتی نوجوان مضمار https://eitaa.com/joinchat/566296620Cb6b44ca14e
3.48M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قهرمان تاریخی🥇 از رئیسعلی دلواری چی میدونی؟ مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan
°°° المیرا امیدوار بودم که زودتر امیر جواب بده ولی انگار تو هیئت بود و گوشیش پیشش نبود. بالاخره خودش بعد از نیم ساعت زنگ زد. با مقدمه چینی جوری که هول نکنه گفتم مسجد منفجر شده. از شوک زیاد نفس کشیدن رو فراموش کرده بود. بهش گفتم که از کوچه پایینی میانبر بزنه و بیاد چون ، خرابی مسجد یه کم به خیابون رسیده و به خاطر امبولانس و اینا ترافیک هم هست. حاج اقا احمدی فورا به بیمارستان منتقل شد. بابا و امیر بالاخره رسیدن خونه اما با تاخیر اومدن بالا. بابا مدام خدا رو شکر می کرد که برای منو مامان مشکلی پیش نیومده. البته اگه مامان سر درد نداشت ما هم می رفتیم ولی ، اینکه طوری بشه یا نه دست خدا بود. خونه مون مثل محله مون تو سکوت عجیبی فرو رفته بود. همه متعجب بودن و نمی تونستن باور کنن. امیر خیلی به هم ریخته بود و حتی سر سری شام خورد و رفت تو اتاقش. نیاز به خلوت داشت، درکش میکردم و اجازه دادم راحت باشه. اون شب یه غم عجیبی رو احساس می کردم. هر کاری می کردم که حالم خوب شه نمی شد. انگار از همه جهت اون غم محاصرم کرده بود و نمی شد ازش خلاص شد. از لای در نگاهی به حال انداختم. عقربه ها ساعت یک و نیم شب رو نشون می دادن اما برق اتاق امیر همچنان روشن بود. یعنی تا این حد به هم ریخته بود؟! رفتم اشپزخونه و دوتا لیوان شیر اماده کردم بعد هم اروم در اتاقشو زدم. امیر:(( بله؟)) _:(( منم. بیام؟)) در که باز شد با قیافه ی به هم ریختش مواجه شدم که یه لبخند زورکی داشت. مثلا میخواست بگه که حالش خوبه ، اما بازیگر خوبی نبود. _:(( شیر قبل از خواب برای بدن مفیده. نمیخوای؟)) تایید کرد و اومدم داخل. سجاده ی ابی و مفاتیح مخصوصش وسط اتاق بود. سینی رو روی میز کامپیوترش گذاشتم و روی صندلی میز تحریرش نشستم. خیلی از درون مضطرب بود. امیری که همیشه می خندید و شوخی می کرد این بار نگران بود. _:(( امیر باید بخنده و شاد باشه. استرس و غصه به صورتش نمیاد. البته محرمه کم بخند... یعنی از درون خوشحال باش. بگو چی شده فرزندم! البته اگه دوست داری.)) امیر:(( چرا نخوابیدی ابجی کوچیکه؟!)) صداش گرفته بود. _:((چون تو حالت خوب نیست. انگار همه ی شهر رو غم گرفته.)) نگاهی به سجادش انداختم و با لبخندبه سمت در رفتم. _:(( دعاهات مستجاب. مزاحم نمیشم. شیرتو بخور و سعی کن زود بخوابی. گناه داری!)) امیر:(( میشه دعا کنی برای حاجی و همه ی اونایی که حتی یه کوچولو صدمه دیدن؟ دعا کنی که زود خوب شن؟)) ظاهرا معلوم بود نگران چیه و چرا نخوابیده. حق میدادم که نگران باشه. حاجی دست کمی از معلم برامون نداشت. امیر:(( باورم نمیشه 4 تا بچه...)) _:(( نمیدونم چرا اما حسم میگه همش تقصیر اونا نبوده. میدونی؟ انگار ماجرا بیشتر از این حرفاست. نمی دونم شایدم دارم اشتباه می کنم.)) ابرو های امیر بالا رفت و هیچی نگفت. بهش شب بخیر گفتم و به اتاق خودم اومدم. یه کمی برای همه مخصوصا حاجی دعا کردم و سراغ گوشیم رفتم. چیزایی که دیدم باعث شد فکرم عوض بشه. احتمالا این پیام برای امیر هم اومده بود. خواستم به بهش بگم که گوشی شو چک کنه بلکه از این حال در بیاد، اما چراغ اتاقش خاموش بود. 🇮🇷 بزرگترین رویداد رهبران اجتماعی نوجوان مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan
33.85M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💥نماهنگ| «دهه هشتادیا» منتشر شد💥 ✔️با حضور عبدالرضا هلالی، محمدحسین پویانفر و علی رام نورایی 🔹«کی گفته عاشقی برا قدیمه؟» 🎤با صدای گروه سرود وصال 🔺تهیه‌شده‌درمأوا 🏴 محرم ۱۴۴۳ مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan
°°° امیر جلوی خرابه هایی که تا دیشب اسمش مسجد بود ایستادم و بهشون خیره شده بودم. تک تک خاطرات بچگی خودمو دوستام و البته المیرا تو ذهنم جون گرفتن. چقدر دور حوض ابی وسط حیاط دویدیم و همدیگه رو خیس کردیم! تو همون حوض برای اولین بار حاجی اب ریخت رو دستم و وضو گرفتن رو یادم داد. ظهرای تابستون به جای ولو شدن جلوی تلویزیون یا ول چرخیدن تو کوچه، ما رو میبرد داخل و بهمون اذان و قران یاد میداد. اخرشم برامون بستنی میخرید و تشویق مون میکرد. حاجی اولین معلمم بود. معلمی که با تمام وجودش به ما راه زندگی رو نشون داد. شناخت این مسیر سبز رو حسابی مدیونشم. اه کشیدم، بی اختیار! اصلا این موضوع تو ذهنم جا نمی شد که این خاطرات با خاک یکسان شدن. حاجی... اگه خوب نمی شد چی؟ نه! به خودم نهیب زدم که امید شمشیر ادم تو روزای سخته. نباید جا میزدم! دستی رو شونم نشست. سجاد بود. همبازی بچگی و رفیق قدیمیم که با هم بزرگ شدیم. سجاد:(( به! سلام هم گروهی.)) _:(( سلام. هم گروهی؟ تو چی؟)) سجاد:(( تو رویداد قرن نو دیگه! دیشب گروه بندی کردن و اعلام شد که با همیم. اره داش! دیدم اسمتو خوشحال شدم و یه کم حالم بهتر شد.)) _:(( اصلا از دیشب نمی دونم گوشیم کجاست!)) سجاد:(( رو به راه نیستی ظاهرا؟! نه! تو هم خوب نیستی... نگران نباش توکل کن به خدا.)) _:(( یا طبیب من له الطبیب! خودت به داد حاجی برس!)) سجاد:(( دیشب کلی دعای توسل خوندم. حاجی برام مثل پدرمه، پدری که هیچ وقت ندیدم. یه کاری کرد که فهمیدم بابا داشتن چجوریه!)) هر دوتا ساکت بودیم و هیچی برای گفتن نداشتیم. خیلی دلم میخواست حالشو بهتر کنم اما اون لحظه هیچی به ذهنم نمی رسید. وقتی میدیدم سجاد که حاجی رو خیلی دوست داره اما تو این شرایط امیدواره ، ناراحتی و نا امیدی برام مثل ضعیف بودن و جا زدن می شد. _:(( میدونم حتما خیلی از دست اون بچه ها عصبی هستی اما...)) سجاد:(( اصلا می دونی دیشب چی شد؟ تقصیر بچه ها نیست.)) _:(( پس چرا اشپزخونه ترکید؟!)) سجاد:(( کار بچه ها برای دیروز غروب بود. من خودم بعد از چیدن صندلی دوباره رفتم و شیرای گاز رو چک کردم. حاجی موقع رفت برای مداح ابجوش درست کنه. وقتی مداح تموم کرد تازه یادش اومد که کتری روی گازه و زیرش روشنه. یه چیزی حدود یک ساعت بعد از روشن کردن. من خواستم برم خاموش کنم که نذاشت. همینکه رفت تو اشپز خونه و کلید رو زد همه جا ترکید. مامانم میگه لابد اب سر رفته بود و شعله رو خاموش کرد ولی گاز باز بود که اینطوری شده.)) یاد حرف دیشب المیرا افتادم. زود قضاوت کرده بودم! اه! برای اینکه فضا روعوض کنم گفتم:(( انشاءالله حاجی زودتر خوب بشه. حالا دیشب تو گروه رویداد چی گفتن؟)) سجاد:(( سلام علیک و اشنایی. بعدش قرار شد که یه کتاب معرفی کنن و ماموریت اول در مورد اون هست. حالا میگن فردا یا پس فردا. برو خونه نگاه بنداز.)) سر تکون دادم و تایید کردم. همون لحظه ماشین دختر حاجی و همسرش از جلومون رد شد و داماد حاجی ، اقا میثم ، برامون بوق زد. لابد از بیمارستان میومدن! سجاد هیجان زده دنبالش دوید و اونا ایستادن. سجاد مشغول احوال پرسی از حاجی شد. 🇮🇷 بزرگترین رویداد رهبران اجتماعی نوجوان مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan
چقدر از مشکلات مالی و نیازهای همکلاسی هات باخبری؟ چقدر تاحالا حواست به همکلاسی هات بوده؟ پاشو رفیق، پاشو حس خوب رو بین همکلاسیت به اشتراک بگذار ، هرچقدر که میتونی کمکش کن ✏️📚 💥نوبت شماست، نوبتِ شما ، میتونن شرکت کنند👌 🌐همراهان عزیزی که عضو رویداد نسل نو نیستند میتونن آثارشون رو به این آیدی بفرستند👌 @mezmar_nojavan_rabet مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan
°°° المیرا ظاهرا وضعیت حاج اقا خیلی خوب نبود اما امید به بهبودش بود. همینم خدار و شکر! سجاد روی مبل نشسته بود و سرش پایین بود. سینی چایی و خرما رو گذاشتم روی میز و رفتم تو اتاقم. صداشون واضح شنیده میشد. سجاد:(( دل و دماغ ندارم امیر بی خیال.)) امیر:(( مگه نمیگی حاجی مثل باباته؟! خب این جوری اینجا بشینی خوشحال میشه؟!)) سجاد:(( برادر من حرفت روی چشمام! اما یه نگاه بنداز. مسجد پاشیده! حتی حیاطشم تا حدی تخریب شده و پر از سنگه! میگی کجا بریم؟!)) امیر:(( مسجد خراب شده، محله که خراب نشده! لباس مشکی هامون که نسوخته! خیابون و عابر پیاده به این خوبی. شده زمانشو کمتر می کنیم ، بهتر از هیچیه!)) سجاد:(( الان چی کار کنیم؟ برم به بچه ها خبر بدم؟!)) امیر:(( دمت گرم! میگم چقدر پول داری؟)) سجاد:(( چطور؟)) امیر:(( بیا بریم. میگم بهت.)) هر دو بلند شدن و بعد از یه خداحافظی بلند رفتن بیرون. خدا میدونه تو سر امیر چی میگذره. همینکه حالش بهتره جای شکرش باقیه! سه ساعت بعد امیر با لباس خاکی اومد خونه. قبل از اینکه مامان صداشو ببره بالا، امیر دستاشو به نشونه ی تسلیم برد بالا و در همون حالت رفت تو حموم. یه کم بعد اومد بیرون و روی مبل لم داد. وقتی صورت پرسشگر مامان رو دید خودشو جمع و جور کرد و گفت:(( عه... چیزه... ببینین! من بعد از نماز سریع میرم پیش بچه ها.شما ها هم اماده بشین و یک ساعت بعدش بیاین پایین برای شام غریبان. باشه؟ میگم شمع داریم؟ اگه نداریم برم بگیرم!)) مامان:(( کجا بودی؟)) امیر:(( مسجد. اگه پنجره اتاق المیرا رو باز می کردی منو میدیدی.)) مامان:(( اون لباسای خاک و خله ایی رو که ول نکردی تو سبد رخت چرکا؟! کل زندگی رو خاک گرفت! وای!)) امیر:(( نه بابا شستم خودم اونا رو. یادم رفت بیارم پهن کنم. الان میرم!)) مامان:(( بیار یه بار دیگه من اب بکشم!)) طبق گفته ی امیر یک ساعت بعد از اذان رفتیم پیش مسجد. اونجا پر از اهالی محل بود. جالب این بود که حیاط مسجد از اشغالایی که به واسطه ی خرابی اونجا ریخته بود ، پاک شده بود! همه ی اونا یه گوشه جمع شده بودن! مامان:(( از دست این امیر! با سجاد کارگر گرفتن و همه با هم اینا رو جمع کردن!)) _:(( فکر نکنم دلش بخواد کسی بدونه.)) مراسم شروع شد. طبق روند هر ساله مراسم نوحه خونی و سینه زنی بود و ، منو مامان هم با شمع یه گوشه ایستاده بودیم و اروم سینه میزدیم. اخرش هم شمع عا رو تو جا شمعی مسجد میزاشتیم. اما امسال جا شمعی نبود و به خاطر همین، شمع ها رو روی بلوک هایی که اون گوشه بود چیدیم. شام غریبان مثل سال های قبل بوی غربت میداد. غربت و مظلومیت امام (ع) و خانواده شون بعد از این همه سال تو دل ها جریان داشت و این شب ها به خوبی حس می شد. اخر مراسم بعد از دعا برای ظهور ، برای سلامتی همه ی مریض ها مخصوصا حاج اقا احمدی دعا کردیم. اون شب موقع خواب این صدا مدام تو گوشم می پیچید:(( ای شیعیان امشب شام غریبان است/ جسم حسین عریان اندر بیابان است.)) 🇮🇷 بزرگترین رویداد رهبران اجتماعی نوجوان مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan
26.97M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نسل نویی های پرانرژی و نوجونای همراه مضمار نوجوانی اینبار، وارد یه کمک مومنانه به دانش آموزان نیازمند شدند کلیپ کار اولین خط شکن رو 😉 نسلِ ما نسلِ ظهور است اگر برخیزیم ... ، مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan
°°° مهسا سوالاش برام جالب بود. خیلی دلم می خواست بدونم که چرا این فکر به سرش زده. حقیقتا بچه های هم سن و سال المیرا اصلا دنبال این موضوع نبودن و همین ، باعث میشد کنجکاو بشم که چرا بهش فکر کرده. از اونجایی که دوستای ماهان اومده بودن ملاقاتش ، نمیشد که برم تو حال و ازش بپرسم. المیرا هم برای سوالش عجله داشت. یه جورایی قوز بالا قوز شده بود. تصمیم گرفتم بزنم تو اینترنت اما از کجا معلوم که اون کتابا بر اساس تعالیم اسلامی باشه؟! خب این پروژه هم مختومه اعلام می شود! از سر ناچاری به المیرا همه چیو گفتم. اونم موافقت کرد که صبر کنه. _:(( تو کتابخونه ی مسجد تون نداره چیزی؟ از متولی پرسیدی؟!)) المیرا:(( مسجد و متولیش که با هم رفتن رو هوا. حواست کجاست خواهر؟!)) _:(( اوه اره! حالا حالش خوبه؟!)) المیرا:(( میگن دیروز به هوش اومده و وضعیتش پایدار شده اما هنوز به مراقبت نیاز داره. بنده ی خدا خیلی سوختگی داره.)) _:(( الهی که زود تر خوب میشه. حالا میگم چی شد که به فکر خودشناسی افتادی؟!)) المیرا:(( دوستم فاطمه تو انتخاب رشته مشکل پیدا کرده. بیشتر سوالم برای اون بود تا درست راهنمایی بشه، وگرنه من که از انتخابم راضیم.)) _:(( میگم وقتی فهمیدی خودتم مطالعه کن شاید به چیز های بیشتری در مورد خودت پی ببری. اخه همه چیز که رشته ی دانشگاه و دبیرستان نیست. اگه خودتو خوب بشناسی ادم موفق تری در ارتباطاتت و جامعه میشی. )) المیرا:(( اره حتما. راستش فاطمه با سوالش یه تلنگری زد بهم تا در مورد خودمم تحقیق کنم... . ظاهرا امیر اومد. میرم ازش بپرسم شاید بدونه.)) _:(( به منم بگو باشه؟ برای منم جالب شده.)) المیرا:(( حتما!)) بعد از اینکه المیرا قطع کرد، برای پر کردن وقتم رفتم سراغ کتابی که اولین ماموریت رویداد بود. یعنی کتاب { سخنان حسین ابن علی (ع) از مدینه تا کربلا} . تا اینجا که مطالعه کردم به نظرم قشنگ و جالب اومد. کلی نکته و درس می شد از سخنان امام (ع) و زندگی شون یاد گرفت و استفاده کرد. الکی نیست که میگن ائمه (ع) برای ما بهترین الگو هستن. اونم چه الگو های نابی ! طوری که بعد از 1400 سال هنوزم که هنوزه اموزه هاشون کاربردیه و یه جورایی ، درمانیه برای دنیای تب دار و حال مریض ادما. یه حسی بهم میگه اگه ادما برای خوب شدن دنیا از همینا استفاده کنن همه چی خیلی زود درست میشه. الهی که زودتر این اتفاقا بیفته. عکس نوشته های تازه و قشنگی که از بقیه ی دانش اموزای رویداد تو کانال بود رو هم نگاه کردم. دلم میخواد تا نوبت کار ما برسه و منم یه دونه از اینا درست کنم. می خوام تمام ذوق هنری و سلیقه ی دخترونمو خالی کنم روش! باشه که خوب در بیاد. همون موقع المیرا پیام داد. المیرا:(( امیر نیس که رئیس کتابخونه مرکزیه! راسته میگن اب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم! فعلا اسم یه سری از کتابا رو گفت. اگه چیز بیشتری یادش اومد و گفت بهت میگم. اسم کتابا: )) لبخند زدم و ازش تشکر کردم. خوشحال بودم که به جواب سوالش رسید. 🇮🇷 بزرگترین رویداد رهبران اجتماعی نوجوان مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan
14.24M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میدونی اگه امروز تو تقویم نبود چه اتفاقی میوفتاد؟؟😨 میدونی امروز چه روزیه؟ مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan