#قسمت_سیزدهم°°°
امیر
جلوی خرابه هایی که تا دیشب اسمش مسجد بود ایستادم و بهشون خیره شده بودم. تک تک خاطرات بچگی خودمو دوستام و البته المیرا تو ذهنم جون گرفتن. چقدر دور حوض ابی وسط حیاط دویدیم و همدیگه رو خیس کردیم! تو همون حوض برای اولین بار حاجی اب ریخت رو دستم و وضو گرفتن رو یادم داد. ظهرای تابستون به جای ولو شدن جلوی تلویزیون یا ول چرخیدن تو کوچه، ما رو میبرد داخل و بهمون اذان و قران یاد میداد. اخرشم برامون بستنی میخرید و تشویق مون میکرد. حاجی اولین معلمم بود. معلمی که با تمام وجودش به ما راه زندگی رو نشون داد. شناخت این مسیر سبز رو حسابی مدیونشم. اه کشیدم، بی اختیار! اصلا این موضوع تو ذهنم جا نمی شد که این خاطرات با خاک یکسان شدن. حاجی... اگه خوب نمی شد چی؟ نه! به خودم نهیب زدم که امید شمشیر ادم تو روزای سخته. نباید جا میزدم! دستی رو شونم نشست. سجاد بود. همبازی بچگی و رفیق قدیمیم که با هم بزرگ شدیم.
سجاد:(( به! سلام هم گروهی.))
_:(( سلام. هم گروهی؟ تو چی؟))
سجاد:(( تو رویداد قرن نو دیگه! دیشب گروه بندی کردن و اعلام شد که با همیم. اره داش! دیدم اسمتو خوشحال شدم و یه کم حالم بهتر شد.))
_:(( اصلا از دیشب نمی دونم گوشیم کجاست!))
سجاد:(( رو به راه نیستی ظاهرا؟! نه! تو هم خوب نیستی... نگران نباش توکل کن به خدا.))
_:(( یا طبیب من له الطبیب! خودت به داد حاجی برس!))
سجاد:(( دیشب کلی دعای توسل خوندم. حاجی برام مثل پدرمه، پدری که هیچ وقت ندیدم. یه کاری کرد که فهمیدم بابا داشتن چجوریه!))
هر دوتا ساکت بودیم و هیچی برای گفتن نداشتیم. خیلی دلم میخواست حالشو بهتر کنم اما اون لحظه هیچی به ذهنم نمی رسید. وقتی میدیدم سجاد که حاجی رو خیلی دوست داره اما تو این شرایط امیدواره ، ناراحتی و نا امیدی برام مثل ضعیف بودن و جا زدن می شد.
_:(( میدونم حتما خیلی از دست اون بچه ها عصبی هستی اما...))
سجاد:(( اصلا می دونی دیشب چی شد؟ تقصیر بچه ها نیست.))
_:(( پس چرا اشپزخونه ترکید؟!))
سجاد:(( کار بچه ها برای دیروز غروب بود. من خودم بعد از چیدن صندلی دوباره رفتم و شیرای گاز رو چک کردم. حاجی موقع رفت برای مداح ابجوش درست کنه. وقتی مداح تموم کرد تازه یادش اومد که کتری روی گازه و زیرش روشنه. یه چیزی حدود یک ساعت بعد از روشن کردن. من خواستم برم خاموش کنم که نذاشت. همینکه رفت تو اشپز خونه و کلید رو زد همه جا ترکید. مامانم میگه لابد اب سر رفته بود و شعله رو خاموش کرد ولی گاز باز بود که اینطوری شده.))
یاد حرف دیشب المیرا افتادم. زود قضاوت کرده بودم! اه! برای اینکه فضا روعوض کنم گفتم:(( انشاءالله حاجی زودتر خوب بشه. حالا دیشب تو گروه رویداد چی گفتن؟))
سجاد:(( سلام علیک و اشنایی. بعدش قرار شد که یه کتاب معرفی کنن و ماموریت اول در مورد اون هست. حالا میگن فردا یا پس فردا. برو خونه نگاه بنداز.))
سر تکون دادم و تایید کردم. همون لحظه ماشین دختر حاجی و همسرش از جلومون رد شد و داماد حاجی ، اقا میثم ، برامون بوق زد. لابد از بیمارستان میومدن! سجاد هیجان زده دنبالش دوید و اونا ایستادن. سجاد مشغول احوال پرسی از حاجی شد.
#رمان_نسل_نو 🇮🇷
#قرن_نو_نسل_نو
بزرگترین رویداد رهبران اجتماعی نوجوان
مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━
@mezmar_nojavan
چقدر از مشکلات مالی و نیازهای همکلاسی هات باخبری؟ چقدر تاحالا حواست به همکلاسی هات بوده؟
پاشو رفیق، پاشو حس خوب رو بین همکلاسیت به اشتراک بگذار ، هرچقدر که میتونی کمکش کن ✏️📚
💥نوبت شماست، نوبتِ شما #همکلاسی_وقت_شناس
#ماموریت_جمعی، #همه میتونن شرکت کنند👌
🌐همراهان عزیزی که عضو رویداد نسل نو نیستند میتونن آثارشون رو به این آیدی بفرستند👌
@mezmar_nojavan_rabet
مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━
@mezmar_nojavan
#قسمت_چهاردهم°°°
المیرا
ظاهرا وضعیت حاج اقا خیلی خوب نبود اما امید به بهبودش بود. همینم خدار و شکر! سجاد روی مبل نشسته بود و سرش پایین بود. سینی چایی و خرما رو گذاشتم روی میز و رفتم تو اتاقم. صداشون واضح شنیده میشد.
سجاد:(( دل و دماغ ندارم امیر بی خیال.))
امیر:(( مگه نمیگی حاجی مثل باباته؟! خب این جوری اینجا بشینی خوشحال میشه؟!))
سجاد:(( برادر من حرفت روی چشمام! اما یه نگاه بنداز. مسجد پاشیده! حتی حیاطشم تا حدی تخریب شده و پر از سنگه! میگی کجا بریم؟!))
امیر:(( مسجد خراب شده، محله که خراب نشده! لباس مشکی هامون که نسوخته! خیابون و عابر پیاده به این خوبی. شده زمانشو کمتر می کنیم ، بهتر از هیچیه!))
سجاد:(( الان چی کار کنیم؟ برم به بچه ها خبر بدم؟!))
امیر:(( دمت گرم! میگم چقدر پول داری؟))
سجاد:(( چطور؟))
امیر:(( بیا بریم. میگم بهت.))
هر دو بلند شدن و بعد از یه خداحافظی بلند رفتن بیرون. خدا میدونه تو سر امیر چی میگذره. همینکه حالش بهتره جای شکرش باقیه! سه ساعت بعد امیر با لباس خاکی اومد خونه. قبل از اینکه مامان صداشو ببره بالا، امیر دستاشو به نشونه ی تسلیم برد بالا و در همون حالت رفت تو حموم. یه کم بعد اومد بیرون و روی مبل لم داد. وقتی صورت پرسشگر مامان رو دید خودشو جمع و جور کرد و گفت:(( عه... چیزه... ببینین! من بعد از نماز سریع میرم پیش بچه ها.شما ها هم اماده بشین و یک ساعت بعدش بیاین پایین برای شام غریبان. باشه؟ میگم شمع داریم؟ اگه نداریم برم بگیرم!))
مامان:(( کجا بودی؟))
امیر:(( مسجد. اگه پنجره اتاق المیرا رو باز می کردی منو میدیدی.))
مامان:(( اون لباسای خاک و خله ایی رو که ول نکردی تو سبد رخت چرکا؟! کل زندگی رو خاک گرفت! وای!))
امیر:(( نه بابا شستم خودم اونا رو. یادم رفت بیارم پهن کنم. الان میرم!))
مامان:(( بیار یه بار دیگه من اب بکشم!))
طبق گفته ی امیر یک ساعت بعد از اذان رفتیم پیش مسجد. اونجا پر از اهالی محل بود. جالب این بود که حیاط مسجد از اشغالایی که به واسطه ی خرابی اونجا ریخته بود ، پاک شده بود! همه ی اونا یه گوشه جمع شده بودن!
مامان:(( از دست این امیر! با سجاد کارگر گرفتن و همه با هم اینا رو جمع کردن!))
_:(( فکر نکنم دلش بخواد کسی بدونه.))
مراسم شروع شد. طبق روند هر ساله مراسم نوحه خونی و سینه زنی بود و ، منو مامان هم با شمع یه گوشه ایستاده بودیم و اروم سینه میزدیم. اخرش هم شمع عا رو تو جا شمعی مسجد میزاشتیم. اما امسال جا شمعی نبود و به خاطر همین، شمع ها رو روی بلوک هایی که اون گوشه بود چیدیم. شام غریبان مثل سال های قبل بوی غربت میداد. غربت و مظلومیت امام (ع) و خانواده شون بعد از این همه سال تو دل ها جریان داشت و این شب ها به خوبی حس می شد. اخر مراسم بعد از دعا برای ظهور ، برای سلامتی همه ی مریض ها مخصوصا حاج اقا احمدی دعا کردیم. اون شب موقع خواب این صدا مدام تو گوشم می پیچید:(( ای شیعیان امشب شام غریبان است/ جسم حسین عریان اندر بیابان است.))
#رمان_نسل_نو 🇮🇷
#قرن_نو_نسل_نو
بزرگترین رویداد رهبران اجتماعی نوجوان
مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━
@mezmar_nojavan
26.97M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ماموریت_دوم
نسل نویی های پرانرژی و نوجونای همراه مضمار نوجوانی اینبار، وارد یه کمک مومنانه به دانش آموزان نیازمند شدند
#ببینیم کلیپ کار اولین خط شکن رو 😉
نسلِ ما نسلِ ظهور است اگر برخیزیم ...
#قرن_نو_نسل_نو ، #همکلاسی_وقتشناس
مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━
@mezmar_nojavan
#قسمت_پانزدهم°°°
مهسا
سوالاش برام جالب بود. خیلی دلم می خواست بدونم که چرا این فکر به سرش زده. حقیقتا بچه های هم سن و سال المیرا اصلا دنبال این موضوع نبودن و همین ، باعث میشد کنجکاو بشم که چرا بهش فکر کرده. از اونجایی که دوستای ماهان اومده بودن ملاقاتش ، نمیشد که برم تو حال و ازش بپرسم. المیرا هم برای سوالش عجله داشت. یه جورایی قوز بالا قوز شده بود. تصمیم گرفتم بزنم تو اینترنت اما از کجا معلوم که اون کتابا بر اساس تعالیم اسلامی باشه؟! خب این پروژه هم مختومه اعلام می شود! از سر ناچاری به المیرا همه چیو گفتم. اونم موافقت کرد که صبر کنه.
_:(( تو کتابخونه ی مسجد تون نداره چیزی؟ از متولی پرسیدی؟!))
المیرا:(( مسجد و متولیش که با هم رفتن رو هوا. حواست کجاست خواهر؟!))
_:(( اوه اره! حالا حالش خوبه؟!))
المیرا:(( میگن دیروز به هوش اومده و وضعیتش پایدار شده اما هنوز به مراقبت نیاز داره. بنده ی خدا خیلی سوختگی داره.))
_:(( الهی که زود تر خوب میشه. حالا میگم چی شد که به فکر خودشناسی افتادی؟!))
المیرا:(( دوستم فاطمه تو انتخاب رشته مشکل پیدا کرده. بیشتر سوالم برای اون بود تا درست راهنمایی بشه، وگرنه من که از انتخابم راضیم.))
_:(( میگم وقتی فهمیدی خودتم مطالعه کن شاید به چیز های بیشتری در مورد خودت پی ببری. اخه همه چیز که رشته ی دانشگاه و دبیرستان نیست. اگه خودتو خوب بشناسی ادم موفق تری در ارتباطاتت و جامعه میشی. ))
المیرا:(( اره حتما. راستش فاطمه با سوالش یه تلنگری زد بهم تا در مورد خودمم تحقیق کنم... . ظاهرا امیر اومد. میرم ازش بپرسم شاید بدونه.))
_:(( به منم بگو باشه؟ برای منم جالب شده.))
المیرا:(( حتما!))
بعد از اینکه المیرا قطع کرد، برای پر کردن وقتم رفتم سراغ کتابی که اولین ماموریت رویداد بود. یعنی کتاب { سخنان حسین ابن علی (ع) از مدینه تا کربلا} . تا اینجا که مطالعه کردم به نظرم قشنگ و جالب اومد. کلی نکته و درس می شد از سخنان امام (ع) و زندگی شون یاد گرفت و استفاده کرد. الکی نیست که میگن ائمه (ع) برای ما بهترین الگو هستن. اونم چه الگو های نابی ! طوری که بعد از 1400 سال هنوزم که هنوزه اموزه هاشون کاربردیه و یه جورایی ، درمانیه برای دنیای تب دار و حال مریض ادما. یه حسی بهم میگه اگه ادما برای خوب شدن دنیا از همینا استفاده کنن همه چی خیلی زود درست میشه. الهی که زودتر این اتفاقا بیفته.
عکس نوشته های تازه و قشنگی که از بقیه ی دانش اموزای رویداد تو کانال بود رو هم نگاه کردم. دلم میخواد تا نوبت کار ما برسه و منم یه دونه از اینا درست کنم. می خوام تمام ذوق هنری و سلیقه ی دخترونمو خالی کنم روش! باشه که خوب در بیاد. همون موقع المیرا پیام داد.
المیرا:(( امیر نیس که رئیس کتابخونه مرکزیه! راسته میگن اب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم! فعلا اسم یه سری از کتابا رو گفت. اگه چیز بیشتری یادش اومد و گفت بهت میگم. اسم کتابا: ))
لبخند زدم و ازش تشکر کردم. خوشحال بودم که به جواب سوالش رسید.
#رمان_نسل_نو 🇮🇷
#قرن_نو_نسل_نو
بزرگترین رویداد رهبران اجتماعی نوجوان
مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━
@mezmar_nojavan
14.24M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میدونی اگه امروز تو تقویم نبود چه اتفاقی میوفتاد؟؟😨 میدونی امروز چه روزیه؟
#پاتوق_بصیرتی
مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━
@mezmar_nojavan
4.79M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واقعه ای عجیب و اثر گذار!
توجه کردی چرا امام به امروز میگن یوم الله؟ مگه چه اتفاقی افتاده؟ چقدرمهمه؟؟
#پاتوق_بصیرتی #قیام_هفده_شهریور
مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━
@mezmar_nojavan
21.76M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لحظه نگاری داستانی از واقعه ۱۷ شهریور💔
📆گوش کنید روایت لحظاتی از این واقعه در سال ۵۷ رو ، روایت گلوله جلوی نفر، روایت قیام جمعی مردم برای هدف حق...
#قیام_هفده_شهریور #پاتوق_بصیرتی
#قیام_لله
مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━
@mezmar_nojavan
#قسمت_شانزدهم°°°
مهسا
_:(( اره اگه خدا بخواد... . فک کنم بشه طرفای ساعت 4 یا 5 ... . می بینمت پس... قربانت... سلام برسون... فدات... خداحافظ.))
مامان:(( گفتی بهش؟))
_:(( اره. اون ساعت مشکی ندارن.))
مامان:(( نمیدونم چی شده که ماهان پیله کرده به بچه های محله ی خالت اینا؟!))
_:(( یه فکرایی داره که به منم کامل نگفته ولی ، می تونم حدس بزنم. فک کنم میخواد... ))
مامان:(( میخواد چی؟!))
_:(( ولش کن. بزار خودش بیاد بهت میگه.))
مامان:(( از دست شما خواهر و برادر!))
به اتاقم رفتم و سعی کردم افکارمو متمرکز کنم. نگاهی به یادداشتایی که رو میزم بود انداختمو سعی کردم ، یه طرح خوب تو ذهنم ترسیم کنم.
دو مادر شهید در کربلا بودن ،که یکی شون مادر عبدالله ابن وهب و یکی دیگه مادر عمر بود. برای عکس نوشته ی خودم تصمیم گرفتم اون دوتا رو سوژه قرار بدم. واقعا برام جالب بود! لقب شیر زن براشون خیلی خیلی کمه. چقدر خوب تونستن برای امام حاضر شون سرباز تربیت کنن و مشتاقانه اونا رو به جنگ بفرستن. بعد از شهادت فرزندشون قطعا ناراحت شدن ، اما بیشتر از اون احساس غرور و افتخار می کردن که برای امام شون بچه شونو فدا کردن. عمر فقط 11 ساله بود و به اصرار مادرش میره جنگ! وهب هم تازه داماد بود. خانواده وهب با اینکه تازه مسلمون شده بودن اما اعتقاد و ایمان شون به امام حاضر شون از شمر که 20 بار پیاده رفته بود حج بیشتر بود. اسلام پایداری خودشو بعد از لطف خدا و تلاش فرستاده های خدا ، مدیون همچین مادراییه! جالب تر از همه ی اینا اینه که هر دو مادر بعد از شهادت بچه هاشون، به سمت دشمن حمله می کنن و خودشون وارد میدون جنگ میشن! و امام (ع) اونا رو بر می گردونه!
بعد از خوندن این مطالب واقعا احساس خوبی بهم دست داده بود! با این حجم از شجاعت و دلاوری که در این مادر ها بود، چطور بهشون می گفتن ضعیفه؟!
وسط همه ی این افکار شنای غورباقه می رفتم که صدای ایفون بلند شد و مامان هم بلند صدام کرد.
مامان:(( بیا مهسا! اسپند دود کن که اومدن!))
#رمان_نسل_نو 🇮🇷
#قرن_نو_نسل_نو
بزرگترین رویداد رهبران اجتماعی نوجوان
مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━
@mezmar_nojavan
💠برگزاری دوره های آموزشی تربیتی تشکیلاتی
#ویژه_دانشجویان استان کرمان
💠با مضمار نوجوان همراه باشید با برگزاری دوره های تربیتی و تشکیلاتی در سراسر کشور
دوره های ویژه ی :
✔️مربیان تربیتی ، فعالین فرهنگی اجتماعی و...
✔️دوره های ویژه دانشجویان ، طلاب و...
✔️ دوره های ویژه جوانان و نوجوانان ، رهبران اجتماعی
✓مجموعه های تربیتی، تشکیلاتی و... ویژه نوجوان و...
🔰 #روز_اول دوره 🔰
#اهمیت و ضرورت کار تشکیلاتی
#نقش دانشجو در تمدن نوین اسلامی
مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━
@mezmar_nojavan
دل شیر داری؟
تاحالا شده از چیزی بترسی ولی دلتو به دریا بزنی و وارد اون کار بشی؟
تا حالا شده بخوای از عقیده ت دفاع کنی ولی نتونی؟
اصلا بگو بهم قدرت #نه گفتن رو داری یانه؟
با ماهمراه باش با این سری ویژه😉✅
#شجاعت #خودسازی
مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━
@mezmar_nojavan
#قسمت_هفدهم°°°
ماهان
برق تو چشمای جفت شون دیدنی بود. مامان مدام صلوات می فرستاد و قربون صدقم می رفت. من با کمک بابا وارد خونه شدم و به اتاقم رفتم. دلم برای اتاقم تنگ شده بود! مامان مدام کنجکاو بود و سوال می پرسید که دکتر چی گفت.
_:(( هیچی نیست. گفت یه کم تمرین کاری می کنه که مثل اولش بشم.))
مامان:(( خب خدا رو شکر. باید خیلی خوب غذا بخوری تا جون بگیری. فییزیوتراپی هم می بریمت.))
_:((دست شما درد نکنه.))
لباسا مو برداشتم و رفتم حمام. فقط یه دوش نسبتا خنک می تونست حالمو جا بیاره. بعد از حمام داشتم مو هامو خشک می کردم که مهسا در اتاقو زد و از همون پشت گفت:(( ماهان مهمون داری. دوستات پشت درن. نگفته بودی قراره بیان!))
_:(( ببخشید که بهت نگفتم مامان اینا میدونن. ایفون رو بزن خودم میرم استقبالشون.))
مهسا:(( میوه رو میزه. پیش دستی و چاقو تو کابینت کنار یخچاله... .))
_:(( خودم می دونم. ممنون.))
بعد از ده دقیقه همه تو حال نشسته بودن و سلام و احوال پرسی ها تموم شده بود. اما نمک ریزی بچه ها شروع شده بود!
پیمان:(( ای بابا زنده اس که حاجی مون! من خیلی وقته شهید خونم افتاده پایین ینی کلا نداشتیم..اینم که زنده اس! کی شهید شی پزتو بدیم؟))
میلاد:(( به مناسبت باز گشایی سیمان پای ماهان نزن دست قشنگه رو!))
پیمان:(( سلامتی مریض بی ملاقاتی! سلامتی رابین هود جمع! سلامتی پای از سیمان در اومده! یه صلوات قشنگ!))
صلوات فرستادیم.
مسعود:(( به سلامتی راه افتادی دیگه.))
_:(( اره دیگه نمی خزم! احساس بچه بودن داشتم!))
_:(( داداشیا دمتون گرم از اینکه اومدین! یه فکری تو سرمه گفتم که با هم عملیش کنیم اگه خدا بخواد.))
میلاد:(( چی شده؟))
_:(( یادتونه گفتم مسجد محله ی پسر خالم اینا چجوری ترکیده؟! خب برای اون بچه ها یه برنامه ایی دارم. میخوام این استعداد و هوش بالا شون در راه خدا و دین استفاده بشه. پایه ایین؟!))
پیمان:(( داداش ما که تو مخت نیستیم! شفاف حرف بزن باز کن ماجرا رو.))
_:(( اول باید بشناسیم شون تاببینیم چی کار میشه کرد که مناسب تر باشه.))
مسعود:(( دیرین، دیرین، دیرین دیرین دیرین دیرییییییییین، دیرین دیرین!))
پیمان:(( مرحله ی اول: حضور در محل مورد نظر! مرحله ی دوم: ملاقات با سوژه ها! مرحله ی سوم: شناسایی و اشنایی با خصوصیت های هر سوژه!))
میلاد:(( گروه پیمسهلا با رمز یا اباعبدالله! خوبه؟))
_:(( گروه چی؟))
میلاد:(( پیمسهلاد! مخفف اسم همه مونه. پی = پیمان ، مس= مسعود ، ه = ماهان ، لاد= میلاد !))
_:(( از من فقط یه ه دو چشم مونده که! حالا بیخیال! هستین دیگه؟))
همگی سر تکون دادن.
مسعود:(( حالا کی بریم؟!))
_:(( هماهنگ می کنم با امیر.))
#رمان_نسل_نو 🇮🇷
#قرن_نو_نسل_نو
بزرگترین رویداد رهبران اجتماعی نوجوان
مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━
@mezmar_nojavan