eitaa logo
مجموعه اردویی تربیتی فصل نو نسل نو 🏕
5هزار دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
1.1هزار ویدیو
69 فایل
✨مجموعه اردویی تربیتی فصل نو نسل نو✨ 🔺آیدی رزرو اردویی @fasle_no1400 09114439470 🔺ادمین و تبلیغات کانال @admin_fasle_no
مشاهده در ایتا
دانلود
5.96M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
|بهار زندگی ، بهار جوانی🌿| 💬پیام مهم مقام معظم رهبری به جوانان! این را به همه جوانهای خوب و مومن بگویید ☝️(متن در استوری) مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan
💥پاتوقی برای جوانان و نوجوانان اینجا هم یادمیگیری و هم تمرین میکنی وهم آماده میشی برای مسئولیت های بزرگ😎✌️ ایتا| بله| روبیکا| تلگرام| اینستاگرام ☀️ @mezmar_nojavan ☀️
°°° امیر بعد از تماس تلفنی که با دوست بابام داشتم ، تونستم ازش اجازه ی اجر هاشونو بگیرم. شانسی که اوردیم این بود که همون موقع داشتن خونه ی پدری شونو تخریب میکردن و اجر ها رو میخواستن بریزن دور. اینقدر که بیل زده بودم کف دستام درد می کرد اما حالا از اینجا به بعد کار ما سبک تر میشد. به جای اینکه یه تعداد مون کارگر اضافه باشیم میشینیم و اجر تمیز میکنیم. اینطوری تو پول مون هم صرفه جویی میشد. البته برای بحث پول هر چی ادم دست به خیر می شناختیم رو در جریان گذاشتیم. تو مزار ها هم با یه صندوق بچه ها می رفتن و نذورات مردم رو جمع می کردن. این مدیریت کردن پول رو مدیون بابامم. اگه کمکم نمی کرد تا حالا 10 بار فلج اقتصادی شده بودیم. البته باید بازم فکر کنیم که چجوری میتونیم پول دربیاریم یا هزینه ها رو کم کنیم. مطمئن بودم که اگه الان برو بچ این موضوع رو بدونن حسابی ذوق میکنن! مخصوصا میلاد که دیگه مجبور نیست راه بره و کار کنه. سری به گروه مون تو واتساپ زدم. همه از خودشون و کارا شون تو امروز خبر داده بودن به جز مسعود. تا اونجایی که یادم می اومد مسعود قرار بود بره یه قسمتی از بهشت زهرا و پول جمع کنه. به شوخی نوشتم:(( خداقوت به همه تون داداشیا. دم همگی گرم! فقط مونده مسعود بگه که امروز چی کار کرده. اقا مسعود نکنه میلیونی کاسب شدی همه رو زدی به جیب و ما رو دیگه نمیشناسی؟!)) دو تا استیکر خنده هم فرستادم که متوجه ی شوخی بودن حرفم بشن و سوءتفاهم نشه براشون. کسی ظاهرا انلاین نبود. تقریبا ساعت 7 شب بود و بهشون نمی اومد خوابیده باشن. بیخیال همه چیز نگاهی به درس هام انداختم. این چند وقتی که شروع به کار کرده بودم ، با اینکه اول سال تحصیلی بود اما داشتم عقب می افتادم. راستش اولش اصلا فکر نمی کردم که کار کردن و درس خوندن با هم اینقدر کار سختی باشه. یه جورایی انگار اولش اصلا به سختی هاش فکر نکرده بودم و الان اون سختی ها به خوبی حس میشد. واقعا دم بچه های کار و بی بضاعت گرم! این روزا بیشتر احوال اونا رو درک میکردیم. درک میکردیم که وقتی بی تفاوت از کنارشون رد میشیم چقدر خستگی شون بیشتر میشه. صدای گوشیم افکارمو یهویی پروند. ظاهرا پیام از همون گروه خودمون بود. میلاد:(( فک کنم مسعود با همه ی اون پولا رفته خوراکی خریده. الان سرش یه جا با اونا گرمه!)) سجاد:(( داداش چرا همه چیز و به شکم ربط میدی!؟)) پژمان:(( مطمئنم رفته خارج!)) _:(( خخخخخخخخخخ! دیوونه ها!)) یهو سر و کله ی پیمان پیدا شد. پیمان:(( چی شده؟ چی میگین؟!)) پژمان:(( مسعود ظاهرا اختلاس کرده ازمون و فرار کرده خارج!)) پیمان:(( بچه ها وقتی خبر ندارین هیچی نگین!.....)) _:(( مگه چی شده؟!)) 🇮🇷 بزرگترین رویداد رهبران اجتماعی نوجوان مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan
هر کی فداکارتر عاقل تر ! ببین فرمانده چی میگه! تو‌کارجمعی و تشکیلاتی فداکاری یه اصل مهمه رفیق اگه میخوای برنده این میدان باشی، عاقل باش😉 🔸منبع : کتاب تمدن نوین اسلامی مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan
28.53M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خودت رو این مدار پر قدرت تنظیم کن! 💪 این فرصت رو برای شناخت خودت از دست نده! با اجرای : آقای مهدی عالیزاده ی عزیز💥 مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan
مجموعه اردویی تربیتی فصل نو نسل نو 🏕
صدای نوجوان 🌐🔊 این کار فقط بدست شما انجام میشه! تواین مسابقه ویژه کافیه 👇 🔹به مناطق ، محلات ، و مدا
این عرصه برای هر دانش آموز دغدغه مندیه که میخواد افق دیدش رو بزرگتر از آدمهای اطرافش کنه و یه خدمت بزرگ کنه، پس بسم الله✋😎
°°° ماهان صداش و کاراش تو سرم پخش میشد و این حالمو بدتر میکرد. نکنه خیلی اسیب دیده؟ نکنه اتفاق بدی براش افتاده باشه؟ نکنه... نکنه...نکنه...! هزاران نکنه تو سرم جمع شده بود و داشت کلافم میکرد. کم کم داشتم به گریه می افتادم از ترس. راهروی 10 متری بیمارستان برام 1000 متر شده بود. لحظات سخت و نفس گیری بود. صدای ضربان قلبم رو راحت می شنیدم! با همه ی ترس و استرسم بالاخره رسیدیم دم یه اتاق که یه کمی شلوغ هم بود. به پاهام جرئت دادم و وارد اتاق شدم. چی دیدم جز مادرش که با دلخوری و گریه می گفت:(( ماهان اینه رسم رفاقت؟ مسعود تو رو مثل برادرش دوست داشت! چجوری دلت اومد باهاش این کار رو بکنی؟!)) و پدرش که سعی می کرد مادرشو اروم کنه. به هر زوری که بود بردش بیرون و من تازه تونستم از شوک دربیام و مسعود رو ببینم. یه گوشه روی تخت خوابیده بود و به دستش سرم وصل بود. سر و بینی باند پیچی شدش داغونم کرد. واقعا برام سوال بود که چی شده؟ چجوری این بلا سرش اومده؟ کی این کار رو باهاش کرده؟! مامان:(( ماهان نگو که این وضع بچه ی مردم کار توئه!)) با زحمت به علامت تکذیب سر تکون دادم. مامان اه بلندی کشید :(( اگه طوریش بشه؟!...)) اون لحظه با تمام وجودم از خدا میخواستم که مسعود چشماشو باز کنه و دوباره حرف بزنه. از پشت سرم صدای دکتر که با والدینش حرف میزد توجهمو جلب کرد:(( نگران نباشین حالش تقریبا خوبه. اما ممکن بود اتفاقای بد تری بیفته. شانس اوردین که فقط سرش و بینیش شکسته. ضربه ی سر هم جای خطرناکی نبوده اما به هر حال باید مراقب باشین.)) بعد از نفس راحتی که کشیدم و احساس میکردم سبک تر شدم. از ته دلم خدا رو شکر می کردم که اتفاق بدی براش نیفتاده. _:(( عمو... میشه بگین چی شده؟!)) پدر مسعود:(( تو گفتی بره بهش زهرا؟!)) _:(( تصمیم همه بود. تقسیم بندی مکانی کرده بودیم. امروز نوبت مسعود بود که بره یه قطعه ی خاص از اونجا تا نذورات مردم رو جمع کنه.)) پدر مسعود:(( میدونی چقدر اونجا گدا زیاده؟! نباید هیچ کدوم تون تنها برین! چند نفر ریختن سرش و تا میخورده کتکش زدن. چون رفته بوده تو محل اونا و ممکن بود کاسبی شونو کساد کنه!)) _:(( من شرمندم! اصلا به اینجاش فکر نکرده بودیم! روزای قبل اینطوری نمی شد.)) پدر مسعود:(( بچه ی من الان جای اینکه بره کارای خوابگاهشو ردیف کنه پیگیر ثبت نام دانشگاهش باشه رو تخت بیمارستانه! نمی خوام بگم تقصیر توئه اما این کار پیشنهاد تو بود.)) میدونستم الان عصبیه و شاید داره جلوی خودشو میگیره که خیلی چیز ها رو نگه! بهش حق میدادم. پدر مسعود:(( دعا کن طوریش نباشه. بعد از این ماجرا باید یه تصمیم گیری اساسی برای این مسئله بکنم! یعنی چه؟ من نمی فهمم! اصلا به شما ها چه ربطی داره که تو همه چیز و همه جا دخالت می کنین؟! ان مسجد مگه خودش متولی نداره؟! مگه اون منطقه ساکن نداره که شما ها بلند شدین رفتین اونجا؟! این حرفا که کار خیره و اینا رو کی فرو کرده تو مغز تون؟! شماها پدر و مادر تونو دق ندین ، لازم نکرده کار خیر کنین!)) 🇮🇷 بزرگترین رویداد رهبران اجتماعی نوجوان مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan
سلام به همه مضماری های عزیز و دوست داشتنی ✋ صبحتون بخیر☺️ 🔸همونطور که میدونید فاز اول رویداد برگزارشد و سه ماموریت شیرین رو باهمراهی مربی ها ، انجام دادند، خداقوت حسابی😉 🔸تولیدات دوماه اخیر تو بخش شناخت ویژگی های فردی شما در بخش برنامه ریزی بارگذاری شد که امیدواریم براتون مفید بوده باشه☺️ 🔸نظرات و پیشنهادات خودتون درباره تولیدات با هشتگ , رو به آیدی زیر بفرستید لطفا و مارو تو بهتر شدن تولیدات کمک و همراهی کنید😎🤓 @mezmar_nojavan_rabet راستی منتظر اتفاقات خوب ومهم باشید☺️😎 مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan
🌿هرکسی به شناخت خودش نیاز داره 🔸من عرف نفسه فقد عرف ربه... 🔸همراهی یک مربی خوب که بشناخت کمک کنه 🔸شناختی که از یک رفیق همراه میاد 🔸تمرینی برای شناخت بهتر و رشد و‌پیشرفت خودمون 🔹 این دفترچه امتیاز ویژه برای نسل نویی ها در پایان فاز اول رویداده که بهمت مربیان پر میشه☺️ مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan
🔊🌐 به درخواست شما ، دوره های تربیتی تشکیلاتی ویژه جوانان (مربیان، اساتید مجموعه داران، دانشجویان و...) تجدید شد✅ 📌 اطلاعات بیشتر در پوستر بعدی 🌱مدرسه تربیت تشکیلاتی؛نوجوان مضمار https://eitaa.com/joinchat/566296620Cb6b44ca14e
°°° المیرا مثل برق گرفته ها خشک شده بود و تو شوک بود. حالشو تا حدی درک میکردم. لابد خودشو مقصر میدونست و احساس گناه میکرد. _:(( امیر یه دقیقه اروم باش ببینیم چی کار میشه کرد؟!)) امیر با تعجب گفت:(( چی کار میشه کرد؟! تازه داری میگی چیکار میشه کرد؟! زدن بچه ی مردم رو ناقص کردن! جلوبندی صورتشو اوردن پایین و کله شو کوبیدن به اسفالت حالا میگی چی کار میشه کرد؟! اصلا میشه کاری کرد؟!)) _:(( یه دقیقه اروم باش! عصبی باشیی که حل نمیشه چیزی!)) امیر:(( مغزم کار نمی کنه الی! نگران مسعودم، نگران واکنش خانوادشم، نگران ماهانم، نگران مسجدم!)) _:(( امتحان عربی هم داری فردا! خب پاشو برو درس بخون اینجا نشستی که چی؟! الهی که چیزی نمیشه! امیر ، میخوای با هم عربی بخونیم اگه تمرکز نداری؟!)) بابا برای اینکه امیر رو اروم کنه بهش گفت:(( پسر جان درست میشه. الان برو توکل به خدا کن و درستو بخون. مطمئن باش مشکل رو به خدا بدی خدا خوب حلش میکنه.)) اروم رفتم تو اتاق و یواشکی زنگ زدم به مهسا. مهسا هم حالش زیاد خوب نبود و انگار خونه ی اونا خیلی اوضاع به هم ریخته تر از خونه ی ما بود. مهسا:(( الان اینجا هیچ کس حرف نمی زنه. تو بیمارستان مامان مسعود کلی باهاش بحث کرد و اون هیچی نداشت بگه. ماهان میگفت از داد و بیداد مادر مسعود همه صداشون در اومده بود. مامان اینقدر عصبیه که به زبون اوردن اسم مسجد و کار خیر رو کلا ممنوع کرده. رفتن ماهان هم منتفی شده.)) _:(( تقصیر اونا نیست که! اصلا تقصیر هیچ کس نیست. یه حادثه بوده فقط!)) مهسا:(( اره ولی این حادثه میتونست اسیب کمتری برای یه نفر داشته باشه. خانوادش که خیلی قاطی کرده بودن. ماهان الان از همه حال بد تری داره. فقط از طرف اون و من از امیر عذر خواهی کن. پیشش بد قول شدیم!)) _:(( الان ماهان نمیاد بقیه ی دوستاشم نمیان؟)) مهسا:(( به احتمال 80 درصد اونا هم نمیان دیگه. یکی شون که دانشگاهش راه دوره، یکی دیگه پشت کنکور مونده ،یکی شونم مصدوم شده! خلاصه اینکه خانواده ها به احتمال زیاد نمیزارن که بچه هاشون بیان. البته بازم معلوم نیست.)) _:(( باشه. تا همین جا هم دست همه تون درد نکنه. ببینیم که چی پیش میاد.)) بعد از خداحافظی رفتم از تو حال به امیر نگاه کردم. روی تختش نشسته بود و سعی میکرد تمرکز کنه و عربی رو تمرین کنه برای فردا. _:(( خب بیا یه کم باهم عربی بخونیم.)) امیر:(( اره! ذهبوا!)) _:(( چی؟)) امیر:(( رفتند! خیلی از دوستامون دیگه نمیتونن کمکمون کنن... نکنه همه کارامون بی فایده بوده؟! اره اصلا حق با بابای مسعود بود! به ما چه که چی سر مسجد اومده؟! مگه ما چیکاره ایم؟! المیرا! نکنه کلا راهو اشتباه رفتیم؟! ولی من به حاجی قول دادم. مرده و حرفش!)) _:(( اگه ما پی کمک بودیم این همه راه بود واسه کمک! کمک به هم کلاسیامون تو درساشون..اصن تو کارای خونه و بقیه چیزا... واقعا نکنه کمک به مسجد و اینا کار بزرگتراس؟!)) 🇮🇷 بزرگترین رویداد رهبران اجتماعی نوجوان مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan
💥اولین دوره مجازیِ تکنیک های کار تشکیلاتی تجدید شد! 🔹بامحتوای عالی و اساتید مجرب! 🔹مناسب برای مجموعه داران، مربیان ، اساتید و... 💠آیدی ثبت نام و اطلاع بیشتر: @mezmar_nojavan_rabet مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan