﷽| #خاطره_شهدا
💢کفـــش نـــو؛ امـــا گِلــــی!!!
🥀شهید حمــزه شیـرزاد✨ :)
«شهرستان محمود آباد؛ شهادت ۱۷ بهمن ۱۳۶۵»
🔖باعجله براى كارى، بيرون میرفت.
كفشش را از گوشـه پله برداشـت و پوشيد.
تعجب كردم!
باخودم گفتـم:همين چند روز پيـش اين كفش
رو خريده بود، هنوز باهاش جايى نرفته، پس
چرا گِلى شده؟!
ازخودش پرسيدم:کفشهات كه نو بود،
پس چرا اينقدر كثيف شده؟!
همینطور كه از پلهها پايين میرفت، گفت:
ظاهر نـو اين كفش خيلى به چشم مياد،
فكر كردم شايد كسى اون رو ببينه،
ولى توانايى خريدنش رو نداشته باشه،
روش گِل پاشيدم تا از چشم بيافته...
✍به روایت خواهر شهید
#علویان_خط_شکن
✅ کنگره ملی شهدای مازندران
🆔 @jangoderang_ir
﷽| #خاطره_شهدا
💢حجـــــــابِ خواهــــــــر!!!
🥀سردار شهید یاسر غریاق زنـدی ✨ :)
«شهرستان کلاردشت؛ شهادت ۲۱ دی ۱۳۶۵»
🔖برای ثبت نام در کلاس پنجم؛
نیاز به عکس ۳ در ۴ داشتم.
داداش یاسر و همسرش زحمت کشیدند
و من را به عکاسی بردند.
در عکاسی روسری را مرتب کردم
و آماده عکس گرفتن شدم...،
ناگهان داداش یاسر مانع عکس گرفتن شد
و دستش را جلوی صورتم آورد!!!
طوری که از رفتارش تعجب کردم.
با کمی تأمل متوجه شدم که میخواهد
روسریام را درست کند؛
چون بخشی از موی سرم پیدا بود.
آن را پوشاند و حجابم را کامل کرد....
بعد از آن، طوری که عکاس نفهمد،
آرام زیر گوشم گفت: «حالا خوب شد☺️»
سپس به عکاس گفت:«لطفا عکس بگیرید.»
✍به روایت خواهر شهید
#کنگره_شهدای_مازندران
#علویان_خط_شکن
✅ کنگره ملی شهدای مازندران
🆔 @jangoderang_ir
﷽| #خاطره_شهدا
💢مـــرغ همسایــــه!!!
🥀شهید ادریس خزائـی ✨ :)
«شهرستان نوشهر؛ شهادت ۵ اسفند ۱۳۶۲»
🔖وقتى كه بچه بود از ديوار راست میرفت بالا،
مرغ و خروس همسايهها ازدستش درامان نبودند...
آخرين بارى كه مىخواست بره جبهه، تـا دم در بدرقه اش كردم.
چنـد قدمى رفته بود كه ايستاد و گفت:
«راستى مادر!
چند سال پيش، مرغ همسايه رو با تيركمون هدف گرفتم،
بيچاره! پاش شكست، میشه پول اون رو با صاحبش حساب كنى؟»
با تعجب برای آخرین بار نگاهش کردم و گفتم باشه...
✍به روایت مادر شهید
#کنگره_شهدای_مازندران
#علویان_خط_شکن
✅ کنگره ملی شهدای مازندران
🆔 @jangoderang_ir
﷽| #خاطره_شهدا
💢برایـــم بلــــوز نفرســــت!!!
🥀شهیـــد علــــی بخشنــــده ✨ :)
«شهرستان ساری؛ شهادت ۱۰ اردیبهشت۱۳۶۱»
🔖 علی برای ادامه تحصیل به قم رفته بود از سود زمستان قم خبر داشتم خیلی نگران سلامتیاش بودم. اول زمستان یک بلوز کاموایی ضخیم بافتم.
با او تماس گرفتم و گفتم که فردا برایت میفرستم. صحبتم که تمام شد گفت:«مادر! برایم بلوزنفرست!»
گفتم:«چرا ؟! توی این سرما مریض میشی...» گفت:«چند تا از هم حجرهایهام لباس مناسبی برای پوشیدن ندارن، شهریه چندانی هم نمیگیرند تا چیزی بخرن. خدا رو خوش نمیاد که اونها تو این وضعیت باشن و من لباس گرم بپوشم؛ اگه قراره من بلوزی داشته باشم، همه رفقایم باید داشته باشن!!!»
رفتم بازار چند کلاف کاموا خریدم با کمک خواهرهایش دست به کار شدیم و ظرف چند روز برای همه کسانی که گفته بود بلوز بافتیم و فرستادیم....
✍به روایت مادر شهید
#کنگره_شهدای_مازندران
#علویان_خط_شکن
✅ کنگره ملی شهدای مازندران
🆔 @jangoderang_ir
﷽| #خاطره_شهدا
💢جانبـــاز ، آزاده و شهیــــد!!!
🥀شهید عبدالله عابدیان ملککلائی✨ :)
«شهرستان قائمشهر؛ شهادت ۲۶مرداد۱۳۶۷»
🔖 روز عاشورا ۱۳۴۸ به دنیا اومد ، حدود ۱۰ ماه تو جبهه ها حضور داشت.
تیربارچی و معاون فرمانده دسته بود؛
تو جبهه مداحی هم میکرد.
مرداد ۱۳۶۷ تو شلمچه به سختی مجروح میشه و به اسارت دشمن در میاد. عراقیها اول میخواستند تیر خلاص بزنند اما همرزم های شهید گفتند:«اگر میخواهید به اون تیر خلاص بزنید، باید به همه ما بزنید.»
به خاطر همین عراقی ها پشیمان شده و همه را به عراق منتقل کردند. پس از سه روز بر اثر جراحت شدید و عدم رسیدگی بعثیها به شهادت رسید و ۷ سال بعد؛
از شهید مقداری استخوان و پوتین پوسیده شده به وطن برگشت...
✍به روایت همرزم شهید
#علویان_خط_شکن
✅ کنگره ملی شهدای مازندران
🆔 @jangoderang_ir
﷽| #خاطره_شهدا
💢نوحــــه خوانــــی ناگهـانــــی!!!
🥀شهید عین الله رضایــــی✨ :)
«شهرستان ساری؛ شهادت ۲۱ مرداد ۱۳۶۲»
🔖 روزی از روستای خودمان یعنی قرتیکلا، برای شرکت در تشییع یکی از شهدای روستای طاهرده رفتیم. دسته روی بزرگ و باشکوهی شروع شد.
بسیاری از اهالی منطقه در این مراسم حضور داشتند که ناگهان؛
عین الله بلندگوی دستی را گرفت و شروع به نوحه خوانی و سینه زنی کرد!!
این امر باعث تعجب همه شد چون هیچ وقت این کار را نکرده بود؛بعد از مراسم ازش پرسیدم چرا یک دفعه همچین کاری کردی؟ ایشان در جواب گفت : می خواهم تمرین کنم تا شاید چندماه دیگر نوبت من شود؛ من شهید می شوم و شما اهالی محل برایم دسته روی انجام دهید و برای من نیز نوحه خوانی کنید...
✍به روایت دوست شهید
#علویان_خط_شکن
✅ کنگره ملی شهدای مازندران
🆔 @jangoderang_ir
﷽| #خاطره_شهدا
💢خـــادم و عاشـــــق مسجـــــد!!!
🥀شهید مدافعحرم حسین مشتاقی✨
«شهرستان نکاء؛شهادت۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۵»
🔖 مادر شهید نقل میکند: حسینآقا خادم و عاشقِ مسجد بود و تمام وقتهای آزادش را در آنجا میگذراند. نزدیک ایّام محرّم که میشدیم، برای رفتن به مسجد بال درمیآورد؛ مسجد را آمادهی ایّام عزا میکرد؛ در و دیوار آنجا را سیاهپوش، آبدارخانه را تمیز و وسایل پذیرایی را مهیّا میکرد.
▪️هیچوقت نمیگذاشت بزرگترها به آبدارخانه بیایند و ظرف بشویند. یکی از آقایان میگفت: «وقتی چای خوردم، دیگه همه ظرفها جمع شده بود، استکانم رو برداشتم و رفتم آبدارخانه تا بشویم ولی حسین آقا اومد، من رو بغل کرد، کنار کشید و گفت "تا ما هستیم، شما نباید این کار رو بکنید".»
▪️شهید مشتاقی به بزرگترها احترام میگذاشت و به کوچکترها محبت میکرد. مسجدیها میگفتند که هر چندبار که درخواست چای میدادیم، حسین آقا با رویِ خوش برای ما میآورد. خانمها به من میگویند: «ما انگار هنوز حسین آقا را میبینیم که در یک دستش، سینی استکانها و در دست دیگرش، کتری است و از آبدارخانه بیرون میآید تا از ما پذیرایی کند.»
#علویان_خط_شکن
✅ کنگره ملی شهدای مازندران
🆔 @jangoderang_ir
﷽| #خاطره_شهدا
💢میخواهــــم مثـــل آنهــا باشــــی!!!
🥀شهید فرشاد قاسمـــی✨ :)
«شهرستان تنکابن؛ شهادت ۲ تیر ۱۳۷۹»
🔖میگفتم :اگر تو شهید شوی، ما دیگر کسی را نداریم.
میگفت: مامان! من باید بروم؛ چون همه رفیقهایم شهید شدند... اگر به شهادت رسیدم؛ بگو: خدایا! شکر که چنین بچهای داشتم که در راه تو شهید شد.
بعد، مرا به گوشهای برد و گفت: «به قربانت بروم! وقتی امام علی، امام حسین وحضرت ابوالفضل(ع) شهید شدند، حضرت فاطمه و حضرت زینب(س) گریه نکردند و فقط چادر مشکی بر سر گذاشتند. میخواهم که مثل آنها باشی...»
من هم بعداز شهادتش به حرفش گوش کردم و در روز تشییع جنازه گریه نکردم.
آن روز به پسرم گفتم: تو را در راه خدا و اسلام دادم؛ امیدوارم که لیاقت پیدا کنم که مادرشهید باشم...
✍به روایت مادر شهید
#علویان_خط_شکن
✅ کنگره ملی شهدای مازندران
🆔 @jangoderang_ir
﷽| #خاطره_شهدا
💢فــرار از کـلاس خصوصــی!!
🥀طلبه شهیـــد محمـــود کاکا✨
«شهرستان بابل؛ شهادت ۷ اردیبهشت ۱۳۶۶»
🔖در دوران راهنمایی درس ریاضیاش کمی ضعیف بود؛ به همین خاطر برایش دبیر خصوصی گرفتیم که خانم بود.
شب امتحان، محمود را به خانه ی خانم معلم بردم و تحویلش دادم. بعد از چند ساعت به دنبالش رفتم که معلمش گفت:
"بعد از رفتن شما، محمود هم پشت سرتان از اینجا رفت."
به خانه بازگشتم و با دیدن محمود، به او گفتم:
"پسر! مگر تو فردا امتحان نداری؟ چرا فرار کردی؟معلمت که خانم خوبی است!"
گفت: من پیش معلم خانم نمی روم؛ اگر می خواهید برایم معلم بگیرید، باید مرد باشد!
چشمانش پر از اشک شد و برایم داستان مرد نابینایی را تعریف کرد که به خانه ی حضرت زهرا(س) رفته بود ولی ایشان با وجود نابینایی مرد، به اتاق دیگری رفتند و حجاب کردند.سپس با نگاهی ملتمسانه به من خیره شد و گفت:"برادر جان! این خانم نامحرم است و من نمی توانم پیش او درس بخوانم."
✍به روایت برادر شهید
#علویان_خط_شکن
✅ کنگره ملی شهدای مازندران
🆔 @jangoderang_ir
﷽| #خاطره_شهدا
💢پاره کردن حکــم وزیــــــــر!!!
🥀سردار شهید علیرضا نوری✨
«شهرستان ساری؛ شهادت ۹ بهمن ۱۳۶۵»
🔖خواستند حکم قائم مقامی وزیر راه
و رئیس راه آهن کشور رابه وی ابلاغ کنند.
اما شهید نگاهی به فرستاده وزیرکرد
و نگاهی به لباس خاکی خودش و عکس شهدا...
سپس حکم وزیر را پاره کرد و گفت:به وزیر بگویید که مـن؛ علیرضا نـــوری ساروی!
آنقدر در این بیابان ها می مانم تا شهید شوم ...
✍به روایت همرزم شهید
#علویان_خط_شکن
✅ کنگره ملی شهدای مازندران
🆔 @jangoderang_ir
﷽| #خاطره_شهدا
💢برایـــم تعریــــف کـــــن!!
🥀سردار شهید نورعلی یونسی ✨
«شهرستان قائمشهر؛ شهادت ۲۶ بهمن ۱۳۶۴»
🔖يادم می آيد آن زمانی كه در جبهه بودند و يا حتی زمانی كه به مرخصی می آمدند كتاب های دانشگاهی همراه شان بود، و از كوچك ترين فرصت برای مطالعه استفاده می كردند.
اوايل زندگی مشتركمان كتاب های متعدد و متنوعی را تهيه كرده بودند،
هم خودشان اين كتاب ها رامی خواندند و هم من را به خواندن اين كتاب ها تشويق می كردند.
حتی بعضی از كتاب ها را صبح به من می دادند و می گفتند: ( غروب که از سر كار برگشتم شما خلاصه ای از اين كتاب را برای من تعريف كن! ) بعضی از اوقات زمانی اگر
غذايشان آماده نبود هيچ اعتراضی به بنده نمی كردند چون بلافاصله خودشان را
با خواندن كتاب سرگرم می نمودند...
✍به روایت همسر شهید
#کنگره_شهدای_مازندران
#علویان_خط_شکن
✅ کنگره ملی شهدای مازندران
🆔 @jangoderang_ir
﷽| #خاطره_شهدا
💢مهمترین و اساسیترین برنامـــه!!!
🥀مدافعحرم شهید سعید کمالی✨
🌷ولادت: ۱۳۶۹/۰۶/۱۹ ساری
🌷شهادت: ۱۳۹۵/۰۲/۱۷ خانطومان
🔖موقع نماز، اول وقت حاضر بود!
یادر نمازخانه دانشکده یا درحرم حضرت معصومه و یا در مسجد مقدس جمکران؛ نظم خاصی داشت به ویژه در خصوص نماز بسیار دقیق و منظم بود! به نماز که می ایستاد بسیار، سنگین، باوقار و متواضع بود! گاهی اوقات به او نگاه که میکردی با خود میگفتی آیا این همان سعید شاد و شوخ است که این چنین باوقار به نماز ایستاده است؟!!
مهمترین و اساسی ترین برنامه سعید، نماز بود! بعد از نماز سریع نمازخانه را به سوی غذاخوری یا خوابگاه ترک نمیکرد اهل تعقیبات و ذکر بود! اهل دعا و مناجات بود! اهل رازو نیازبود. در حضور و غیاب خدا منظم بود یعنی در جائی که باید حاضر، حاضر و در جائی که باید غایب باشد، غایب بود!و بالاخره اجر خود را از خدا گرفت...
✍به روایت همرزم شهید
"به مناسبت سالروز ولادت شهید،
فاتحهای قرائت بفرمائید..."
#کنگره_شهدای_مازندران
#علویان_خط_شکن
✅ کنگره ملی شهدای مازندران
🆔 @jangoderang_ir