#بهترینها
🍀🍀🍀
#زندگی ؛
هر آنچه را که می خواستم
به من داد و بعد به من فهماند
که آن چیز اهمیتی نداشت ...
💝@javad0334
امام صادق علیه السلام میفرماید:
هر کس سوره #عنکبوت و #روم را، در شب بیست و سوم تلاوت کند
به خداوند سوگند که او اهل #بهشت است و هرگز کسى را از این سخن استثنا نمی کنم و
ترس آن ندارم که خداوند بر سوگند من گناهى نویسد و به راستى ، این دو سوره را نزد خدا جایگاه رفیعی است.
#ثوابالأعمالو عقابالأعمال، ص١٠٩
همراه ما باشید با بهترینها
📄 @javad0334
امشب برای #عاقبت بخیری همه دعا کنیم
برای فرج آقامون دعا کنیم
برای #شفای همه مریض ها دعا کنیم
برای رفع #گرفتاری ها و ...
التماس دعا
امام زمان آمین گوی دعاهایتان 🌱
❤️ @javad0334
*این داستان را بخوان و لذت ببر*
*نصراله سیچونی یکی از خیرین و مومنین و مغازهداران کاروانسرای کلگه مسجدسلیمان ۴۰ شبانه روز چله گرفته بود تا خدا را زیارت کند*
*تمام روزها روزه بود.*
*درحال اعتکاف.*
*از خلقالله بریده بود.*
*صبح به صیام و شب به قیام.*
*زاری و تضرع به درگاه او.*
*شب ۳۶ ام ندایی در خود شنید که می گفت: ساعت ۶ بعد از ظهر، بازار شوشتریها (مسگران)، دکان رضا زاده مسگر برو خدا را زیارت خواهی کرد*
*نصراله سیچونی از ساعت ۵ در بازار شوشتریها (مسگران) حاضر شد و در کوچههای بازار شوشتریها از پی دکان میگشت...*
*میگوید:*
*پیرزنی را دیدم دیگ مسی به دست داشت و به مسگران نشان می داد،*
*قصد فروش آنرا داشت...*
*به هر مسگری نشان میداد، وزن میکرد و میگفت: ۴ ریال و ۲۰ شاهی.*
*پیرزن میگفت: نمیشه ۶ ریال بخرید؟*
*مسگران میگفتند: خیر مادر، برای ما بیش از این مبلغ نمیصرفد. پیرزن دیگ را روی سر نهاده و در بازار میچرخید و همه به همین قیمت حاضر به خرید آن بودند.*
*بالاخره به مسگری رسید که دکان مورد نظر من بود.*
*مسگر به کار خود مشغول بود که پیرزن گفت:*
*این دیگ را برای فروش آوردم به ۶ ریال می فروشم، میخرید؟*
*مسگر پرسید چرا به ۶ ریال؟؟؟*
*پیرزن سفره دل خود را باز کرد و گفت:* *پسری مریض دارم، دکتر نسخهای برای او نوشته است که پول آن ۶ ریال میشود!*
*مسگر دیگ را گرفت و گفت:*
*این دیگ سالم و بسیار قیمتی است. حیف است بفروشی.*
*امّا اگر مُصر هستی، من آنرا به ۲۵ ریال میخرم!!!*
*پیر زن گفت: مرا مسخره می کنی؟!!!*
*مسگر گفت ابدا"*
*دیگ را گرفت و ۲۵ ریال در دست پیرزن گذاشت!!!*
*پیرزن که شدیدا متعجب شده بود؛ دعا کنان دکان مسگر را ترک کرد و دوان دوان راهی خانه خود شد.*
*نصراله سیچونی گفت*:
*من که ناظر ماجرا بودم و وقت ملاقات فراموشم شده بود، در دکان مسگر خزیدم و گفتم:*
*عمو انگار تو کاسبی بلد نیستی؟!!!*
*اکثر مسگران بازار این دیگ را وزن کردند و بیش از ۴ ریال و ۲۰ شاهی نمیخریدند!*
*آنگاه تو به ۲۵ ریال میخری؟!!!*
*مسگر پیر گفت: من دیگ نخریدم!!!*
*من پول دادم نسخه فرزندش را بخرد، پول دادم یک هفته از فرزندش نگهداری کند، پول دادم بقیه وسایل خانه اش را نفروشد، من دیگ نخریدم...*
*از حرفی که زدم بسیار شرمسار شدم در فکر فرو رفته بودم که*
*ندایی با صدای بلند گفت:*
*با چلهگرفتن و عبادتکردن کسی به زیارت ما نخواهد آمد!!!*
*خدارا در خود بیابید، دست افتادهای را بگیر و بلند کن، ما خود به زیارت تو خواهیم آمد*........
8.54M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همیشه به بخش روشن زندگی نگاه کنید.
درست مانند گل آفتابگردان که به سوی آفتاب نگاه می کند نه ابرهای سیاه ...
📄 @javad0334
#بهترینها
🍀🍀🍀
چیزی به اسم #شکست وجود نداره!
ما یا میبریم یا #تجربه کسب میکنیم :)
صبحتون بخیر🌸
💝@javad0334
🍀🍀🍀
پس از #تحمل آن همه درد ، کسی که به #مقصد می رسد
دیگر همانی نیست که به راه افتاده بود
💝@javad0334
#مهربانترین
#مهربانی هیچ گاه
فراموش نمیشود؛
می چرخد
تا یک روز ، یک جایی
به سویت برگردد...
💝@javad0334