1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زمین ، آنقدر شبیه به آسمان؟
#storyvideo
@SHAHIDMAHDi_hoseini
تو تهران یکی می گفت : خوش به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فریاد می زنند :
آزادی
آزادی
آزادی
💠 و عابران خسته می پرسیدند :
آزادی چند ؟؟
من عابری را دیدم که از راننده سوال کرد : آزادی کجاست ؟؟
و راننده با لحن معنی داری گفت : رد کردی ؛ آزادی قبل از انقلاب بود.
و من به او گفتم :
آری
از "غرب" که به میدان آزادی نگاه کنی ، آزادی قبل از انقلاب است؛
ولی
از میدان " امام حسین (ع) " که به آزادی نگاه کنی، می بینی آزادی درست بعد از انقلاب قرار دارد.
پس بنگر در کدام سو ایستاده ای،
طرف امام حسین (علیه السلام)
یا طرف غرب
چهل سالگی انقلاب مبارک
حجّت بر شما تمام است.
انتظار از شما عزیزان کاری بیش از خودسازی علمی و دینی و اخلاقی است؛ انتظار آن است که بر محیط پیرامونی خود اثر گذارید و بر رهروان راه خدا با گفتار و عمل خود بیفزائید. در نبرد نامتقارن جبههی کفر و استکبار با پرچم برافراشتهی اسلام ناب،
این وظیفهی همهی ما است.»
سید علی خامنه ای ۹۵/۱۱/۱
@SHAHIDMAHDi_hoseini
بعد از خروج امریکا از #برجام دلار رو از ۳۸۰۰ ببر رو ۲۰ تومن! بعد که اروپا قول همکاری داد بیارش رو ۱۰ تومن! موقع معطلی واسه تصویب #پالرمو و #FATF و... ببرش رو ۱۲ تومن!
+ خب لعنتی بعدش چکار کنم؟
- حالا... وقتی اروپا از #اینستکس رونمایی کرد ۵۰۰ بیارش پایین! بعد بنداز گردن دلواپسا که اینا با مخالفتاشون با اون لوایح نمیذارن #دلار بیاد پایین تر!
+ خب حالا بعدش چی؟
- هااااان! حالا اینجا اگه لوایح رو تصویب نکردن دلار رو دوباره ببر بالا و بنداز گردنشون و قشقرق راه بنداز!
+ اگه تصویب کردن چی؟
- اینکه عالی میشه! فوقش ۵۰۰ دیگه کمش میکنی! بعد ریز ریز دوباره تا جایی که مردم تحمل داشتن می بریش بالا!
+ تو دیگه کی هستی عمروعاص!؟
- در ضمن تو این مدت از #صف_گوشت هم مضایقه نکن!
#نفس_عمار
@SHAHIDMAHDi_hoseini
چادرت را بتکان روزی مارا بفرس
ای که روزی دوعالم همه از چادر توست
@SHAHIDMAHDi_hoseini
تو
بمان و
مبتلا
باش ..
پ.ن :
پرسید: اگر الان آقا ( امام زمان )را ملاقات کنی چه میکنی؟
گفتم به دست و پایش میافتم
چون پروانه به دورش می گردم و ...
گفت: اگر پرسید در راه ما چه کردهای چه؟
چه بارهایی برداشتی؟
با شیعیان و دوستان گرفتار ما چه کردی؟
چه جوابی داری؟
به چشمانم نگاهی سرشار از محبت نمود و ادامه داد خودت باری بر دوش مولا نباشی؟! این را گفت و رفت، به دنبالش دویدم، پس چه کنیم؟
فرمود مالک اشترها به دنبال علی نبودند که فقط رویش را ببینند بلکه عهدهدار اموری میشدند که رضایت علی(ع) در آن بود ولو فرسنگها از او دور بودند و زبیرها در کنار علی(ع) بودند ولی طاقت امر او را نداشتند و در مقابل او لشگرکشی کردند!
ولایی بودن فقط اشک و آه و... نیست بلکه کسب نمودن رضایت ولی شرط است و راه یافتن به صراط و از سبیلها گذشتن و به صراط رسیدن..
گفتم عاجزم!!
گفت اگر سالکی و به عجز و اضطرار رسیدی
با اعتصام و استعانت از ولی
به صراط میرسی و نجات مییابی ..
" مواظب باش در سبیلها نمانی! "
.
خاطرهای از استاد علی صفائی
عین صاد
هر كس روز جمعه
صد بار
بر من صلوات بفرستد،
خداوند شصت حاجت او را
روا میكند
سى حاجت آن براى دنيا
و سى حاجت براى آخرت است
پیامبر اکرم(ص)
ثواب الأعمال و عقاب
الأعمال ترجمه انصارى ص،٣٠١
#حدیث
@SHAHIDMAHDi_hoseini
آقا مهدی
.
#توموج
.
سر برمیگردانم سمت نیروها ، با تمام سرعت میدوم،«خمپــــاره»را از انتهای حنجره ام فریاد میزنم! بدنم را پرت میکنم داخل اولین سنگر و سرم را با دست میگیرم! باران ترکش تمام فضا را پر میکند! غبار بلند میشود و بوی باروت بینی ام را پر میکند! زوزه ی گلوله و ترکش باعث نمیشود صدای فریادِ بچه ها از گوشه کنار به گوشم نرسد.هنوز صدای سوت خمپاره اولی تمام نشده که گرمای انفجار دوم بدنم را می لرزاند! چشم هایم بسته است، ولی گوش هایم تیز تر از هر زمانی «یازینب» نیروها را میشنود، محکم به زمین چسبیده ام ! گویی تنها،حسّ شنوایی برایم مانده است و باقی اعضا از کار افتاده اند.دستی گوشه ی کمرم را میگیرد و از زمین جدایم میکند! با کف دست جلوی نور خورشید را میگیرم، سید رضا ست که سرم فریاد میزند« فکر کردم مُردی ! چرا تکون نمیخوری!!» فقط نگاهش میکنم، دست میندازد از سمت راست کلاش را میچسباند قد سینه ام، «پاشو» را وقتی میگوید رگ های صورتش باد کرده،سر میچرخاند و اطراف را نگاه میکند، مینشینم، خاک را از سر و صورتم میتکانم. به پشت سر که محل اثابت خمپاره بود دید می اندازم، گرد و غبار تمام فضا را پر کرده، دست میگذارم روی شانه سید« سید رضا اجتماع بچه ها کجا بوده؟»خیره فقط نگاهم میکند« با مقر ارتباط نمیگیری»جوابم را نمیدهد. مثل مادری که بچه اش را در بازار گم کرده دنبال نیروها هستم. آن طرف تر حاج احمد به لاشه خودرویی تکیه داده، میدوم سمتش« حاجی پَ کجان این بچه های ادوات، چرا پشتیبانی نداریم!!» او هم فقط نگاه میکند،عرق پیشانیم را با گوشه آستینم پاک میکنم.شیخ مرتضی از بچه های تخریب را میبینم که لنگان لنکان راه میرود، میروم سمتش«شیخ چطوری ؟ زخمی شدی؟حالت خوبه؟ چرا اینجا وایسادی؟ برو پناه بگیر» لبخند تلخی صورتش را پر میکند، بازوانم را محکم میگیرد« حاجی من خوبم، شما سالمی؟ پات چی شده؟» کفرم در می آید، هیج کس جوابم را نمیدهد،خودم را از حصار دستانش رها میکنم، صدای آه و ناله ی مسیح را میشنوم، هرچه نگاه میکنم نمیبینمش.هواپیمایی با فاصله نزدیک از روی سرمان رد میشود،سرم سوت میکشد، دستانم را روی گوش هایم میگذارم، چشمانم سیاهی میرود، از اعماق وجودم فریاد میزنم،به پشت روی زمین می افتم...
@SHAHIDMAHDi_hoseini