eitaa logo
مکتب تمدن ساز
392 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
1.7هزار ویدیو
158 فایل
ظهور خواستن نیست برخواستن است مکتبخانه ما جایی است برای تمام کسانی که می‌خواهند در تحقق ظهور نقش داشته باشند برای مادران برای دختران برای کودکان و نوجوانان و به زودی برای پسران سرزمینم ارتباط با ادمین @Khakzadii
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
5.75M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 💠 ملکوت اعمال، بخش اول 🔰 وقتی اشک‌ها جاری شد 🔻توحید دورغکی!!! 🔘 خوب اما دیکتاتور @Aminikhaah_Media
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام طاعات قبول پست زیر به بهانه سوال شما طراحی شده التماس دعای فرج 👇👇👇
لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِی کَبَدٍ” 🔸خلقت انسان در” کبد” و آمیخته بودن حیات او با رنج و خستگى تا به حال با دقت به اگهی بازرگانی تلوزیون نگاه کردید؟.. در تبلیغ پودر لباسشویی بچه ها روی گِل، قِل میخورن، بعد میان مامانشون کلی خوشحاله که چون فلان پودر ماشین لباسشویی رو دارد و لباس ها تمیز تر از روز اول روی بند رخت پهن میشه.. دنیا آگهی بازرگانی نیست... پودرهای ماشین لباسشویی اینقدر که در تبلیغ میبینید، تمیز نمیکنند و لباس شستن اینقدر لذت بخش نیست که از کثیف شدن لباس بچه ها خوشحال بشیم. همه کارها در دنیای واقعی، رنج دارد، درد داره که اگه نداشت توی قرآن نمیگفت: لقد خلقنا الانسان فی کبد... همانا ما انسان را در رنج آفریدیم.. ادامه👇👇https://eitaa.com/maktabkhanee/5538 ‌┄┅┅❅💠@maktabkhanee
🔰 یه افسانه یونانی هست که میگه یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود، توی زمان های قدیم یه نیمه خدا، نیمه انسانی به نام سزیه یه گناهی مرتکب میشه... خدایان جمع میشدند مجازاتی براش تعیین کنن که هیچ کس سمت این گناه نره... یکی گفت بزنیم با صاعقه نصفش کنیم، گفتند کافی نیست... یکی گفت ببندیمش به دم اسب و اسب رو توی بیابون پر از خار هِی کنیم و روی زمین کشیده بشه و اینجوری کُشته بشه... گفتند اینجوری هم کافی نیست و در نتیجه ی بحث خدایان از اتاق ها بیرون اومدن... قرار شد فرد گناه کار یه سنگ از شیب یه کوه ببره بالا برسونه به قله... ایستاد پشت سنگ... آفتاب داغ می تابید... زن و مرد و پیرزن و پیرمرد و همه و همه رفتار جمعی شکل داده بودن و صدای هیاهوی جمعیت همه جا پیچیده بود... سنگ نه اونقدر بزرگ بود که نتونه تکونش بده و نه اونقدر کوچولو که راحت تکونش بده... آرام آرام شیب کوه رو میرفت بالا و سنگ رو هل میداد... شیب کوه رو میرفت بالا و بالاتر و خورشید داغ می تابید... خیس عرق شده بود و تمام انرژیش تحلیل رفته بود... چند متری باقله فاصله داشت ، سنگ داشت برمیگشت... صدای هیاهوی جمعیت بلند شد. تمام انرژیشو گذاشت و هرچقدر زور داشت سنگ رو رسوند به نوک قله... ولی کوه جوری ساخته شده بود که هر بار سنگ به بالاترین نقطه میرسید، دوباره قِل میخورد و میومد سرجای اولش... و او دوباره با همه ی تلاشش سنگ رو هل میداد به نوک کوه و دوباره و دوباره و دوباره... به تکرار محکوم شده بود... به سخت ترین چیز دنیا... ‌┄┅┅❅💠@maktabkhanee