••
#خودسازیباشهدا🌹
بهتغذیهاشخیلـۍاهمیتمیداد،
میگفت:مومنبایدبدنسالمداشتهباشه..✌️🏼-
یکۍازچیزهایۍکهترککرد،نوشابهبود🥤!-
.
توۍِاردوهاۍجهادۍیاهرجایۍکه
نوشابههمراهغذابود،نوشابهاشرو
بهمزایدهمیگذاشتومیفروخت..💸!-
.
معمولاازپنجاهتاشروعمیشد..
یادمهیکباریکۍازرفقاپونصدتاخرید!
البتههرکسۍصلواتبیشترۍمیفرستاد
نوشابهاشمالاوبود..(:📿-
#شهیدمحسنحججی🍃
°•🌱
🍃از صفاتِ برجستهی او این بود
ڪه از صحبت کردن با نامحرم
بسیار گریزان بود؛
اگر میخواست با زنی نامحرم،
حتی از بستگان صحبت کند به
هیچ وجه سرش را بالا نمیگرفت
به قولِ دوستانش:
ابراهیم به زنِ نامحرم آلرژی داشت...!!
👤شهیدابراهیمهادی√
#اینجوری_شهید_شدنااا
@Maddahionlin1_942927450.mp3
زمان:
حجم:
6.37M
#رزقِشبٰانِھ ☁️🌱
• السلامعلیڪیاصاحب الزمان .عجالله.🕊 •
#مولاجانم
🍂در آرزوی تو هستـــم ای همیشه نورانی
اسیـــر زلــف تو هستم نگفتـــه میدانی...
🍂شمیــم عطــر تـو در بــاغ لالـه میپیچد
عزیز گمشــده در ڪوچه های ظلمانـی...
#العجلمولایغریبم
تعجیل در فرج مولایمان صلوات
#شبتونمهدوی🌙
#عجل_فی_فرج_مولانا_یا_صاحبالزمان
9.33M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
°•🌱|
📹زیاࢪٺنامهتصویرۍشهدا
﴿هدیهبࢪوحمطهࢪشهداۍدفاعمقدس، شهداۍمدافعحࢪمصلواٺ﴾
🕊الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ🌿
مدافعانحࢪم
•°🌱
#سلام_برمولایـــــم🌱
#سلام_بررهبـــــرم🌱
#العـــــجل_یا_حجة_الله💗
تو ڪہ درد آشناے اهــل دردے
تو ڪہ دستـــــ ڪسے را رد نڪردے
بگو حالا ڪہ دلهامان شڪستہ استـــــ
دلتـــــ مےآید آیــا برنگردے؟
•
موتورش را کنار خیابان نگه داشت و به طرف زن بدحجاب رفت! کم مانده بود چشمان علی از حدقه بیرون بزند. اسدالله مقابل زن ایستاد و گفت: خانم ببخشید! شما این وقت شب اینجا کنار خیابون چه کار می کنید؟! زن با غمزه نگاهی به سر و وضع اسدالله انداخت و با خنده گفت: دارم کاسبی می کنم! منتظر مشتری ام... تو و رفیقت مشتری هستید؟ ارزون حساب می کنم تا مشتری دائمی شید!
صورت اسدالله سرخ شد، گفت: قیمتت چقدره! شبی چقدر کاسبی می کنی؟! با این حرف اسدالله نزدیک بود علی سکته کند. عقب عقب رفت و افتاد داخل جوی آب! زن گفت: به به... برادر شما هم بله! الکی ریش می ذاری؟! رد گم کنیه مارمولک؟! حالا چون پسر خوبی بودی و رفتی سر اصل مطلب امشب رو ارزون حساب می کنم! صد تومن خیرشو ببینی!
اسدالله دست در جیب لباسش کرد و مبلغی پول بیرون آورد، رفت سمت علی و گفت: سی تومن بده! علی داشت قبض روح می شد و زبانش بند آمده بود. به سختی گفت: آقااسدالله! جون مادرت ما رو بی خیال شو! من نون حلال خوردم توی عمرم از این کارها نکردم به امام حسین (ع).
اسدالله گفت: «چرا چرت و پرت می گی؟ پول داری یا نه؟!» به زور پول را از علی گرفت و رفت طرف زن. علی بلند فریاد زد: من راضی نیستم! اسدالله هم گفت: مهم نیست! راضی می شی.... اسدالله رفت طرف زن و پول را به او داد و گفت: بفرمایین! صد تومنه، این هم روزی امشب شما! حالا تشریف ببرید منزل، کنار خیابون خطرناکه.... آمد طرف موتور و سوار شد، علی نگاهی به زن انداخت. حال او هم دست کمی از حال علی نداشت. هر دوی آن ها از کار اسدالله شاخ درآورده بودند.
اسدالله گفت: سوار نمی شی برادر؟ علی با شرمندگی سوار شد و راه افتادند. برگشت به طرف زن، همچنان مات و مبهوت به آن ها نگاه می کرد و بعد راهش را گرفت و رفت. علی را تا جلوی در خانه رساند؛ از شرمندگی در طول مسیر نتوانست کلمه ای حرف بزند! جلوی در خانه خواست از رفتارش و فکرهایی که درباره اسدالله کرده معذرت خواهی کند که اسدالله دستش را جلوی دهان علی گرفت و گفت: هیس! داستان امشب رو فراموش کن، شتر دیدی ندیدی. خداحافظی کرد و رفت. فردا شب جلوی مسجد سی هزار تومن پول را گذاشت داخل جیب پیراهن علی. تا علی خواست حرفی بزند، اسدالله دستش را گرفت جلوی دهانش و گفت: هیس! شتر دیدی ندیدی.