@Maddahionlin1_942927450.mp3
زمان:
حجم:
6.37M
#رزقِشبٰانِھ ☁️🌱
• السلامعلیڪیاصاحب الزمان .عجالله.🕊 •
#مولاجانم
🍂در آرزوی تو هستـــم ای همیشه نورانی
اسیـــر زلــف تو هستم نگفتـــه میدانی...
🍂شمیــم عطــر تـو در بــاغ لالـه میپیچد
عزیز گمشــده در ڪوچه های ظلمانـی...
#العجلمولایغریبم
تعجیل در فرج مولایمان صلوات
#شبتونمهدوی🌙
#عجل_فی_فرج_مولانا_یا_صاحبالزمان
9.33M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
°•🌱|
📹زیاࢪٺنامهتصویرۍشهدا
﴿هدیهبࢪوحمطهࢪشهداۍدفاعمقدس، شهداۍمدافعحࢪمصلواٺ﴾
🕊الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ🌿
مدافعانحࢪم
•°🌱
#سلام_برمولایـــــم🌱
#سلام_بررهبـــــرم🌱
#العـــــجل_یا_حجة_الله💗
تو ڪہ درد آشناے اهــل دردے
تو ڪہ دستـــــ ڪسے را رد نڪردے
بگو حالا ڪہ دلهامان شڪستہ استـــــ
دلتـــــ مےآید آیــا برنگردے؟
•
موتورش را کنار خیابان نگه داشت و به طرف زن بدحجاب رفت! کم مانده بود چشمان علی از حدقه بیرون بزند. اسدالله مقابل زن ایستاد و گفت: خانم ببخشید! شما این وقت شب اینجا کنار خیابون چه کار می کنید؟! زن با غمزه نگاهی به سر و وضع اسدالله انداخت و با خنده گفت: دارم کاسبی می کنم! منتظر مشتری ام... تو و رفیقت مشتری هستید؟ ارزون حساب می کنم تا مشتری دائمی شید!
صورت اسدالله سرخ شد، گفت: قیمتت چقدره! شبی چقدر کاسبی می کنی؟! با این حرف اسدالله نزدیک بود علی سکته کند. عقب عقب رفت و افتاد داخل جوی آب! زن گفت: به به... برادر شما هم بله! الکی ریش می ذاری؟! رد گم کنیه مارمولک؟! حالا چون پسر خوبی بودی و رفتی سر اصل مطلب امشب رو ارزون حساب می کنم! صد تومن خیرشو ببینی!
اسدالله دست در جیب لباسش کرد و مبلغی پول بیرون آورد، رفت سمت علی و گفت: سی تومن بده! علی داشت قبض روح می شد و زبانش بند آمده بود. به سختی گفت: آقااسدالله! جون مادرت ما رو بی خیال شو! من نون حلال خوردم توی عمرم از این کارها نکردم به امام حسین (ع).
اسدالله گفت: «چرا چرت و پرت می گی؟ پول داری یا نه؟!» به زور پول را از علی گرفت و رفت طرف زن. علی بلند فریاد زد: من راضی نیستم! اسدالله هم گفت: مهم نیست! راضی می شی.... اسدالله رفت طرف زن و پول را به او داد و گفت: بفرمایین! صد تومنه، این هم روزی امشب شما! حالا تشریف ببرید منزل، کنار خیابون خطرناکه.... آمد طرف موتور و سوار شد، علی نگاهی به زن انداخت. حال او هم دست کمی از حال علی نداشت. هر دوی آن ها از کار اسدالله شاخ درآورده بودند.
اسدالله گفت: سوار نمی شی برادر؟ علی با شرمندگی سوار شد و راه افتادند. برگشت به طرف زن، همچنان مات و مبهوت به آن ها نگاه می کرد و بعد راهش را گرفت و رفت. علی را تا جلوی در خانه رساند؛ از شرمندگی در طول مسیر نتوانست کلمه ای حرف بزند! جلوی در خانه خواست از رفتارش و فکرهایی که درباره اسدالله کرده معذرت خواهی کند که اسدالله دستش را جلوی دهان علی گرفت و گفت: هیس! داستان امشب رو فراموش کن، شتر دیدی ندیدی. خداحافظی کرد و رفت. فردا شب جلوی مسجد سی هزار تومن پول را گذاشت داخل جیب پیراهن علی. تا علی خواست حرفی بزند، اسدالله دستش را گرفت جلوی دهانش و گفت: هیس! شتر دیدی ندیدی.
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍃🌹 آغاز روزمان را مزین میکنیم به کلام روحبخش و دلنشین قرآن 🌹🍃
°•🌱
#خطابهء_غدیر
🌱فراز 《۳》
✨ …جَلَّ أن تُدرِكَهُ الأبصارُ و هو يُدرِكُ الأبصارَ و هو اللَّطيفُ الخَبيرُ . لايَلحِقُ أحَدٌ وَصفَهُ مِن مُعايَنَةٍ و لايَجِدُ أحَدٌ كَيفَ هُو مِن سِرٍّ و عَلانِيَةٍ إلّا بِما دَلَّ عَزَّوجَلَّ عَلي نَفسِهِ و أشهَدُ أنَّهُ اللّهُ الّذي مَلَأ الدَّهرَ قُدسُهُ و الّذي يَغشي الأبَدَ نورُهُ و الّذي يُنفِذُ أمرَهُ بِلا مُشاوَرَةِ مُشيرٍ و لا مَعَهُ شريكٌ في تَقديرِهِ و لا يُعاوَنُ في تَدبيرِهِ…
🔹...دیده ها را بر او راهے نیست و اوست که دیده ها را دریابد و اوست بر پنهانےها آگاه و بر کارها دانا ؛
از دیدن ، کسی وصفش را نیابد و بر چگونگے او از نهان و آشکار دست نیازد ؛ مگر او - عزوجل - راه نماید و خود را بشناساند ؛
گواهے مےدهم که او "الله" است ؛
همو که تنزّهش سراسر روزگاران را فراگرفته و پرتواش ابدیّت را شامل است ؛
فرمانش را بے مشاور اجرا کند و تقدیرش را بے شریك امضاء و هستے را بی یاور سامان دهد …
📢 مبلغ غدیر باشیم……