*از اینکه شهید دادم دل‌نگران نیستم صبح فردا به سرکار رفتم اما دست و دلم به کار نمی‌رفت به پسر بزرگم زنگ زدم و گفتم چنین خوابی دیدم سعید یا مجروح و یا شهید شده ولی پسرم گفت من با سعید روز دوشنبه صحبت کردم من گفتم سری به لشکر بزن و وضعیت سعید را جویا شو گفت می‌روم و به شما خبر می‌دهم منتظر زنگش بودم که جواب نمی‌داد به همین خاطر برایش زنگ زدم که زنگ سوم را جواب داد و دیدم صدایش بغض کرده گفتم سعید شهید شد؟ گفت بله گفتم در عملیات کربلای چهار و والفجر اینقدر شهید و مجروح دیدیم که فرزند من از آنان بالاتر نیست، به خانه رفتم و نماز شکر بابت امانتی که خداوند به من داد خواندم و خدا را شکر کردم از اینکه شهید دادم و دل نگران باشم اصلا از این حرف‌ها نیست و گلایه ندارم آنچه خداوند بخواهد همان می‌شود. *حاج سعید لیاقت شهید شدن را داشت گر خدا نخواهد برگ از درخت نمی‌افتد و ما یک روز آمدیم و یک روز هم باید برویم مرگ باعزت بهتر از زندگی باذلت است. خدا جای حق نشسته و همه چیز را خودش رصد می‌کند ما در عملیات کربلای4 که بدترین عملیات بود حضور داشتیم ولی سرسوزن آسیب ندیدیم ولی حاج سعید لیاقت شهید شدن را داشت.