شبی که قرار بود فردای آن روز حضرت آقا در تیپ الغدیر صحبت کنند طوفان شدیدی شد و بنرها و پارچههای میدان صبحگاه را کند، آقای عارفی تماس گرفت و این موضوع را با سردار الله دادی در میان گذاشت، خستگی و بیماری در چهره سردار پیدا بود. ایشان با طمأنینه گفت: «شما فقط بروید کارکنید، اصلاً غصه این اتفاق را نخورید.» ساعت یکنیمه شب ایشان را به پادگان بردم، در کنار نیروها ایستاد. حضور ایشان باعث دلگرمی بچهها بود.
نزدیک ساعت 3 نیمهشب بود، به ایشان گفتم:«حاجآقا بیایید برویم، خسته هستید و باید فردا جلوی مقام معظم رهبری گزارش بدهید.» نهایتاً ایشان را راضی کردم. قبل از رفتن به نیروها گفت:«نمیدانم امشب چطور شده. وقتی میبینم شما اینطور دارید کار میکنید، آرامش خاصی دارم.»
دوباره ساعت 5 صبح سردار در پادگان بود و با ماشین به همراه راننده خود به پشت جایگاه میدان آمد. نوشتهای که باید گزارش میداد در دست داشت. گفتم: «بهتر شدید؟» گفت: «دلهره دارم.» برای اولین بار میشنیدم که ایشان چنین حرفی بزند. پرسیدم: «دلهره برای چه؟» گفت: «تبدارم، با آمپول روی پا ایستادم و میترسم نتوانم در میدان صبحگاه روی پای خود بایستم و مراسم را اجرا کنم...» دستم را روی پیشانیاش گذاشتم از تب میسوخت. هوا سرد بود. سوار ماشین شدم. به راننده سردار گفتم: «بخاری ماشین را روشن کن و ماشین را ببر عقبتر.» آفتاب روی ماشین تابیده بود. صندلی سردار را خواباندم. گفت:«کاظم، چهکار میکنی؟» گفتم:«بخاری ماشین روشن، آفتاب هم تابیده روی ماشین. هم من خستهام و هم شما. بگیرید بخوابید.» با اصرار من حدود 20 دقیقه خوابید.
بعد از بیدار شدن، به من گفت:«کاظم نیرویی در این 20 دقیقه به من دادی که تا دو روز سرحالم.» به خواست خدا سردار با زیبایی، وقار و طمأنینه درحالیکه تب داشت، مراسم را در حضور مقام معظم رهبری اجرا نمود و این توفیق را یافت در میدان صبحگاه تیپ الغدیر میزبان مقام معظم رهبری باشد و گزارشی که ساعتها روی آن وقت گذاشته بود در محضر پیشوای خود ارائه نماید.