همیشه میگفتم خدایا پسرم را به تو دادم نه فیلمش را داریم نه عکسش را و نه جنازه‌اش را اما راضیم به رضایت. حتی بعد از شنیدن خبر شهادتش من همینجوری بودم و آرامش داشتم و وقتی خبر پیدا شدنش را هم دادند بازهم آرام بودم. "احمد" خیلی خوب، ساده، پاک و شجاع بود. همیشه به خواهرش "معصومه" میگفت هیچ وقت پیش مردم نگویی من بابا ندارم و تمام خواسته هایت را به من بگو. خیلی سختی کشیدم اما هیچ وقت نگذاشتم بچه هایم سختی بکشند و به خدا گفتم آنقدر به من توان بده تا جان در بدن دارم بچه هایم را سالم تحویل جامعه بدهم. 26 ساله بودم که شوهرم فوت کرد و سخت کار میکردم و الان به تک تک فرزندانم افتخار میکنم." از مادر شهید شمسی پور پرسیدم: چقدر دوست داشتید عروسی پسرتان را ببینید؟ پاسخ داد:"من هرگز رضای خدا را با مادیات و تجملات عوض نکردم با این که وضع مالی خوبی هم داشتیم اما پسر دومم مراسم عروسیش را به صرف چای و شیرینی برگزار کرد."