در وصیتنامه اش نوشته بود: اگر شهید شدم من را در کنار پدرم در شهریار دفن کنید و به علی بگویید اسلحه من را زمین نگذارد و امام را تنها نگذارید، لباس بسیجی ام را نیز به خواهرم بدهید. همرزمانش گفتند با اصابت تیر به پهلویش به شهادت رسیده. گمنام هم ماند و در ایام فاطمیه نیز تشییع شد. خدا را شاکر هستم که باشکوه دفن شد و یک قبر هم به عنوان یادبود در شهریار کنار مزار پدرش ساختهایم اما مزار پسرم را در قزوین دست نمیزنیم چون دوره گمنامی خود را طی کرده است و مهم این است که روح او را پیش خود داریم، شاید به این کار راضی نباشد. در این 33 سال محکم شده ام و همیشه شبها گریه میکنم اما نمیگذارم که کسی متوجه شود. امسال که با کاروانهای راهیان نور به مناطق عملیاتی رفتم هنگام دعا کردن در دوکوهه به پسر شهیدم گفتم امسال دیگر آمده ام ببرمت، چند بار من آمده‌ام و تو نیامدی و باید تو را پیدا کنم." از این مادر صبور و دوست داشتنی پرسیدیم: اگر دوباره جنگ شود اجازه میدهید این پسرتان به جنگ برود؟ میگوید: "بله من خودم هم میروم. به یاد دارم زمان جنگ و موشک باران به پشت بام رفته بودم و میگفتم که اشکال ندارد جنگ طولانی شود ولی دعا میکردم برای امام خمینی(ره) اتفاقی نیفتد. یک زمانی میگفتم چرا از بچه من هیچ نشانی نیست و وقتی به یاد حضرت زهرا(س) میافتادم، آرام میشدم. هر زمان که شهید میآوردند میرفتم و همیشه دنبال پسرم می گشتم. من همیشه می گفتم خدایا انقدر صبر بده که پیروز باشم و همیشه خیرات می دهم و وقتی حقوق پسرم را از بنیاد شهید می گیرم همه را بیرون می دهم و او به من داده است و من هم به مردم و در راه رضای خدا می دهم.