راز سوز روضه‌هایش را فهمیدم. 😔سال‌ها شنیده‌هایش را آرزو کرده بود تا به او هم چشانده بودند❗️. قصة غربت و تنهایی، قصة عطش و لب‌های خشک و سر بریده؛ قصة عباس و حرم و خیام.😭 همه‌شان را خواسته بود و گرفته بود؛ شده بود عباس حرم زینب و بعد هم وقتی نزد حرم برگشت، مثل اربابش، همان که عاشوراهای بسیاری برایش با التماس «یا لیتنا کنا معک» گفته بود تا «افوز فوزاً عظیماً» را چشیده بود. ☝️فقط مانده بود یک آروز، بی‌مزار بودن؛ مثل مادر ارباب. حالا هم این سنگ سیمانی است و صفای بقیع‌گونه مزارش💔 بهشت زهرا، قعطة 29 مزار شهید میثم مدواری💔