رفت بالای قبر شهید هدایی که مفقود شده بود. ايستاد جلوی عكس و گفت: «من دارم ميآم. ايندفعه بدقولي نكني. آبرومو ريختي. اوندفعه گفتي ميبرم، نبردي. ديگه قول و قرارهايي كه گذاشتيم يادت نره. دیگه نمیتونم راهمو عوض كنم و تو خيابون از بابات خجالت بكشم. من دارم مييام ديگه. قول و قراري كه گذاشتي من روش حساب كردم». مثل کسی که با آدم زنده صحبت ميكند، حرفهایش را زد و اشکی هم ريخت و آمد سوار موتور شد و حركت كردم. در راه توي فكر بودم كه اين چه برخوردهايي است که حسین میکند. همينجور كه توي فكر بودم، نگاهم افتاد سر خيابان چهارمردان و ديدم تشييع جنازه است. يک تابوت دست مردم بود که عكس بزرگ حسين جلوی اين تابوت زده شده بود. من متحیر، يک لحظه برگشتم و ديدم كه حسین پشت سر من نشسته. با خودم گفتم که دیگر به سر خيابان نگاه نمیکنم. این فكر میخواهد من را بکشد. سر خيابان که رسیدیم، خواستم بروم سمت راست، اما دوباره نگاه كردم و همين صحنه را ديدم. دوباره برگشتم و ديديم كه حسين پشت سرم نشسته است. حسین فكرم را خواند و زد روی شانهام. من در طول عمرش برخوردي نديده بودم كه مثلاً با من مزاح بكند. فقط در همين حد، يک دستي زد به شانه من و گفت: خيلي فكرش را نكن. چند روز ديگه تموم ميشه.
به راهآهن رسیدم. دیر شده بود. چند نفری از بچهها هم آمده بودند برای بدرقه كه باهم شوخی میکردند. تا من موتور را قفل کردم، اعلام کردند درهای قطار بسته میشود. حسین دوید بهطرف قطار. تا من رسیدم، درها را بستند. حسين صورتش را به شيشه كوپه گذاشته بود و با حرم وداع ميكرد؛ انگار نه انگار كه اینها به بدرقهاش آمدهاند. خيلي سخت از هم جدا شديم. خيلي برایم سخت بود.