در دفترچه خاطرات خود مي نويسد: براي مراسم چهلم شهيد زين الدين به قم آمدم. چند شب بعد، ايشان را در خواب ديدم، وارد جايي شد که درب خيلي بزرگي داشت. شهيد زين الدين داخل شد و رو به من کرد و گفت: خودت را آماده کن، بزودي به ما ملحق مي شوي. بعد درب بسته شد و من از خواب پريدم...
در جاي ديگر مي نويسد: وقتي شهيد بنيادي را به پشت جبهه منتقل مي کرديم. خيلي گريه کردم. دعا کردم من هم شهيد شوم...
همچنين در يکي از يادداشت هايش خطاب به پدر و مادر يادآور مي شود: پدر و مادر عزيزم!
بدانيد که من امانت خدا در نزد شما هستم و شما با رضايت خود اين امانت را به خدا پس مي دهيد. ناگفته نماند که فرزندان وسيله آزمايش شما هستند و چه خوب، چون که شما در اين آزمايش قبول شديد. عزيزان من فکر نکنيد که اگر محمد به جبهه نمي رفت، کشته نمي شد. خير زيرا خدا مي فرمايد: اينما تکونوا يدرککم الموت. وقتي رمز عمليات بدر صادر شد، نيروهاي گردان او، جزو اولين نيروهايي بودند که خط دشمن را در هم شکستند و پيروزيهاي چشمگيري به دست آوردند. پس از عمليات، دشمن براي جبران شکست خود، پي در پي دست به پاتک هاي سنگين مي زد. او مجروحين را به پشت جبهه منتقل کرد. اما وقتي ديد هواپيماهاي دشمن، منطقه را زير آتش بمبهاي خود قرار داده اند، با کلمه طيبه لاحول و لاقوه الا بالله العلي العظيم از سنگر بيرون آمد. به طرف ضدهوايي رفت. در ميان راه از ناحيه سر وصورت مورد اصابت ترکش قرار گرفت. شهادتين را بر زبان جاري کرد و در آخر سه بار زمزمه يا حسين (ع) سرداد و با نام مقدس مولاي خود با همه کربلاييان و عاشوراييان بيعت کرد و به آرزوي خود که همانا شهادت بود نايل آمد