از همان كودكي با وجود علاقه زياد محمد ابراهيم به بازي هاي گروهي، مشخص بود كه او از لحاظ فكري بيشتر از سن خود مي فهمد، بعضي وقت ها عبايي را كه پدرش با آن نماز مي خواند، بر دوش مي انداخت و براي من روضه خواني مي كرد. يك بار هم در مقابل فردي كه مي خواست از خانه همسايه مان دزدي كند ايستاد و اجازه نداد آن فرد، چمدان با ارزشي را به همراه خود ببرد. به همين خاطر همسايه ما گفته بود به آقا ابراهيم بگوييد بيايد با هم به بازار برويم هر چه مي خواهد برايش بخرم، اما شهيد كه طبع بالايي داشت، گفت نيازي به اين كارها نيست، همان دعا براي من كافي است،پدرش به او گفت نترسيدي آن طرف به تو آسيب بزند، محمد ابراهيم جواب داد در دل گفتم يا جدا يا حسين(ع)، اين كارهايش باعث شده بود، من و پدرش علاقه خاصي به او داشته باشيم.
با اينكه خود سيد بود به سادات خيلي علاقه داشت و مدام به من توصيه مي كرد، مادر به سادات خيلي احترام بگذار گاهي به شوخي مي گفت من سيدم اگر مشكلي داريد نذرم كنيد حل مي شود، خيلي وقت ها هم همين طور مي شد، الان هم پس از شهادتش من باور دارم شهدا زنده اند و هر شب قبل از خواب با عكس شهيد صحبت مي كنم و از او مي خواهم براي همه اقوام و آشنايان دعا كند.