ـ خانه ما تهران بود. یک‌بار از تهران به قم آمده بودم. آن زمان بنزین کوپنی بود. چون محمد فرمانده بود، کوپن بنزین زیادی در اختیارش بود. وقتی می‌خواستم به تهران برگردم، رو به من کرد و گفت: «داداش! حالا که داری می‌ری، ماشین‌ات بنزین داره؟» سوئیج ماشین رو به‌اش دادم و گفتم: «نه! بگیر برو پُرش کن!». سوئیج را گرفت و رفت ماشین را بنزین زد و برگشت. وقت خداحافظی سرش را داخل ماشین آورد و گفت: «داداش! فکر نکنی با کوپن‌هایی که داشتم بنزین زدم، آزاد از جیب خودم پُرش کردم!». یک‌بار هم مقدار زیادی دینار عراقی در اختیارش بود. به‌اش گفتم: «یه مقدار از این دینارها رو به من بده تا توی سفرهای خارجی که می‌رم ازشون استفاده کنم». گفت: «این دینارها مال ما نیست؛ مال کسانی هست که دارند مظلومانه و غریبانه توی لبنان رو در روی اسرائیل می‌جنگند. ما این دینارها رو اونجا می‌فرستیم!». برادر شهید