طاها خیلی شبیه پدرش است؛ دلتنگیهایش را بروز نمیدهد. ولی امیرعلی، گاهی خیلی بیتابی میکند. زمان شهادت پدرش، خیلی نمیتوانست حرف بزند، ولی تا عکس آقا مصطفی را میدید، میگفت «بابا!». یک سال و نیمه که بود، یک شب خیلی بهانه بابایش را میگرفت؛ تا نیمهشب در آغوشم بود و گریه میکرد. چند ساعتی که گذشت، بهانهگیریاش شکل دیگری به خود گرفت و با التماس میگفت «بریم بابا!». خیلی شب سختی بود. به آقا مصطفی گفتم «من نمیدانم! خودت بچه را آرام کن.». چند لحظه بعد، بچه آرام شد و خوابید. صبح که بیدار شد، مي گفت «بابا آمد، رفت.