محمد در سال ۱۳۸۷ دانشگاه را به پایان رسانید و با مدرک کاردانی فارغ التحصیل شد , پس از فارغ التحصیلی  برای اعزام خدمت مقدس سربازی اقدام کرد . با اینکه می توانست درسپاه ناحیه ی رودسر و در کنار خانواده خدمت کند اما از امتیاز بسیجی بودنش استفاده نکرد و در مقابل اصرار دوستان و پدر و مادر می گفت هر چه خدا قسمت کند راضی هستم . دفترچه ی سربازی اواخر سال ۸۷ بدست ما رسید که تاریخ اعزامش به آموزشی در آن اسفند ماه قید شده بود , با توجه به اینکه آن زمان مصادف بود با دوران راهیان نور بخاطر اینکه از خادم الشهدایی جا نماند و بتواند به عشقش یعنی نوکری زائران کربلای ایران در سرزمین گرم خوزستان برسد سربازی خود را دو ماه تمدید کرد و به جنوب رفت . پس از بازگشت در اول اردیبهشت سال ۸۸ به سربازی اعزام شد ؛ محل آموزشی اش پادگان عجبشیر بود ؛ هر چه اصرار کردم محمدجان کاری کن که در جایی  نزدیکتر  خدمت کنی قبول نمی کرد و همیشه مرا نصیحت می کرد که مادرجان شما باید به جدایی از من عادت کنید ؛ به خدا قسم که این سخن خیلی مرا آزرده می کرد چون من خیلی به محمدم وابسته بودم و هرگز راضی به دوری از او نبودم , وقتی به سربازی اعزام شد شب و روز کار من گریه بود  و از خدا عاجزانه می خواستم که حافظ همه ی غریبان باشد و هر غریبی را به آغوش وطن و عزیزانش بازگرداند . پس از آموزشی به سلماس اعزام شد و ده ماه در یک چادر گروهی در پدافند هوایی مرز ایران و ترکیه خدمت کرد . موقعی که به مرخصی می آمد می گفت مادرجان من در آنجا با بچه هایی هم خدمت هستم که با من هم عقیده نیستند و حتی افسران پادگان به چفیه و محاسن من گیر می دهند ؛ به او گفتم محمد جان شما در ارتش خدمت می کنید باید محاسنت را کوتاه کنی ولی اصلا زیر بار نمی رفت می گفت اگر سربازی من از دو سال به ده سال اضافه شود هرگز محاسنم را کوتاه نمی کنم من در زیر پرچم اسلام خدمت می کنم پس با قانون اسلام خدمتم را ادامه می دهم ,