ماه رمضان بود خرداد ماه سال ۶۴ برای حفظ جان به خاطر تهدید هایی که از سوی منافقین میشدیم به خانه پدر شوهررفتم آن شب حال عجیبی داشتم سر نماز فردی را احساس می کردم که به من میگوید اسماعیل شهید شده است سه بار نمازم را شکستم ، به پدر شوهرم گفتم سر نماز این حالت را پیدا کردم ایشان هم گفت دخترم چهار قل بخوان به خدا توکل کن ان شالله برطرف می شود. آن شب تا صبح بیدار بودم ، صبح امدیم خانه خودمان دونفر از برادران سپاه امدند وخبرش شهادت شهید را دادند .
چند روز قبل تلفنی صحبت کرده بودیم خیلی روی بچه ها وتربیتشان سفارش می کرد که بچه ها با ایمان باشند دین شان حفظ شود سفارش حجاب ودین خیلی داشتند